حاجی آقا – ۲۱

(حاجی بعد از دادن چک به حجت الشریعه گفت: )

ـ اشتباه نکنید، این پول را «انجمن» تصویب کرده و باید به مصرف تبلیغات برسه.

از این قرار فردا صبح به طرف ارومیه حرکت می کنید، فهمیدید؟ البته تا ممکنه در مخارج باید امساک کرد و هر وقت پول لازم شد، اوخ، اوخ، هر وقت احتیاج پیدا کردید، تلگراف رمز بزنید، فورا بندگی میشه! اما این دفعه صورت حساب را زودتر بفرستید. دیگر خودتان بهتر می دانید. از ماموریت سابق شما گزارش خوبی رسید و از بس که من از شما تعریف و تمجید کردم، حالا طرف اطمینان شدید. هر چند خیال داشتند بکاءالذاکرین را به جای شما بفرستند، اما به اصرار و با مسئولیت من با فرستادن شما موافقت شد. ممکنه در آن جا به آخوندهای دیگر بربخورید که از عراق و بین النهرین آمده اند. حساب آنها جداست و موضوع رقابت در بین نیست! باید با آنها صمیمانه همکاری بکنید؛ چون مقامات صلاحیت داری این طور صلاح دیده اند. البته خدمات شما بدون اجر نمی ماند. از وضع مردم و تجار بنویسید، پولدارها همه جا طرفدار ما هستند. سعی کنید ابتدا با آنها آشنا بشید.



آگهی

(انگشتش را به طور تهدیدآمیزی تکان داد) موقع غفلت نیست. من دستور داده ام به محض ورود همه تجار و اعیان شهر به پیشواز شما بیایند!

ـ حاجی آقا، بنده نمک پرورده هستم. اجازه بدهید دستتان را ببوسم! (حجت الشریعه خم شد، دست کپلی و پشم آلود حاجی را بوسید و ریش و سبیل زبر خود را به آن مالید) اجازه بدهید امروز عصر یک مرتبان مربای شقاقل به حضورتان تقدیم بکنم برای حضرتعالی که از ناخوشی درمی آیید، بسیار مقوی و مبهی و مشهی است!

ـ اختیار دارید، من باید از شما تشکر بکنم.در حقیقت شما ثواب جهاد با کفار را می برید! می دانید که نباید راحت نشست. اوخ، اوخ، خب فردا میرم مریضخونه، حالا هر بدی، هر خطایی از ما سر زده حلالمان بکنید، دنیاست دیگر!

ـ خدا سایه تان را از سرمان کم نکند، خدا چنین روزی را نیاورد! انشالله رفع خواهد شد. بنده دعای مجربی دارم، آن را هم امروز برایتان خواهم آورد. به بازوی چپتان ببندید! مقداری هم تربت اصل می آورم که بسیار موثر است.

حاجی سرش را تکان داد: بی اندازه متشکرم.

بعد دست کرد، ساعتش را آورد، نگاه کرد و گفت: مراد!

مراد وارد شد و دو کارت ویزیت که یکی به اسم علیقلی خبیرآبادی و دیگری از صفدر رادیاتور بود، به دست حاجی داد.

حاجی لحظه ای به فکر فرو رفت و گفت: خب، بهتر، حالا برو آن امانت را از کلب زلفعلی بستان و بیار تو همین اتاق، همچین که بچه ها نبینن!

مراد بیرون رفت. حجت الشریعه گفت: قربان، بنده را مرخص می فرمایید؟

ـ دست خدا به همراهتان، التماس دعا، فردا حرکت می کنید، این طور نیست؟

ـ البته، البته، سایه مبارک مستدام!

ـ مرحمت سرکار زیاد!

حجت الشریعه رفت. حاجی به زحمت بلند شد، چند قدم راه رفت. برگشت، دستمالش را برداشت، دقت کرد دید که جای آباد ندارد، دور و برش را نگاه کرد و در دامن عبایش دماغ گرفت و با خودش گفت: «فردا میرم مریضخونه» بعد رفت در یکی از گاو صندوق ها را باز کرد و کاغذی در آن گذاشت. در این وقت بند شلوار حاجی به زمین افتاد. حاجی اول ترسید. بعد آن را برداشت و روی گاو صندوق گذاشت. دوباره بلند شد و گوشه یکی از قالی ها را دستمالی کرد و زیر لب با خودش حرف زد. در این بین مراد با سینی نان و جگرک وارد شد. حاجی سر غذا نشست و در حالی که روغن و خونابه از چگ و چیلش می چکید و شقیقه هایش به حرکت درآمده بود، به مراد گفت: برو از مش رمضون پنج سیر انگور خوب بگیر!

***

حاجی آقا لخت و مادرزاد، به حالت قبض روح پاهای خود را توی دلش جمع کرده بود و پیشانی را روی دو دست خود گذاشته، دمرو روی تخت عمل خوابیده بود. فقط لوله دعایی به بازوی چپ او دیده می شد. زیر لب «آیه الکرسی» می خواند و آب دماغش روی تخت عمل می چکید و از پشت نورافکن قوی ای موضع ناخوش بدنش را روشن می کرد. عده زیادی از رجال و اعیان و بازاری ها با بی تابی در اتاق انتظار و دالان های مریضخانه چشم به راه نتیجه عمل بودند و تلفن پشت تلفن از حاجی احوالپرسی می شد.
بوی الکل سوخته و دواهای ضدعفونی در هوا پراکنده بود. دکتر جالینوس الحکما که موهای خاکستری و قیافه سیه چرده اما مودبی داشت، به طرف قفسه دوا رفت. حاجی دزدکی او را می پایید و دکتر به نظرش شمر ذی الجوشن می آمد و زندگی و مرگ خود را در دست او می دانست، به همین مناسبت هر بار که دکتر نزدیک تخت می شد، اگرچه نمی توانست قیافه او را ببیند، اما زورکی لبخند تملق آمیزی می زد، حاجی ملتفت نشد که دکتر جلو قفسه چه کاری انجام داد، اما دید که زن جوان خوشرویی که روپوش سفیدی به بر داشت و تا آن وقت نزدیک تخت بود، به طرف چراغ الکلی ای رفت که در حال سوختن بود. از آنجا که حاجی از وضع جدید خود جلو این زن خجالت می کشید، برای تبرئه خودش شروع به آه و ناله کرد. دکتر نزدیک تخت شد و سوزنی به لنبر حاجی آقا زد که ابتدا درد شدیدی حس کرد و فریادش بلند شد.

دکتر با لحن مطمئنی گفت: چیزی نیست، الان تمام میشه!

دنباله آن حاجی کرختی و راحتی گوارایی حس کرد که در تن او پخش می شد. دکتر دوباره پهلوی قفسه رفت و برگشت. حاجی فقط آبدزدک را در دست دکتر که دستکش لاستیکی داشت، دید. زن جوان نزدیک تخت شد و نبض حاجی را گرفت. دکتر سوزن دیگری به حاجی زد، ولیکن این بار علاوه بر این که حاجی هیچ دردی را حس نکرد، بی حسی گوارا و خوشی به تمام تنش سرایت کرد و بعد از ماهها زجر و بی خوابی، برای اولین بار در عالم کیف و نشئه سیر می کرد. دیگر چیز زیادی ملتفت نشد، فقط کلمات تشویق آمیز دکتر را جسته گریخته می شنید. باز سایه دست دکتر را جلو پرتو نورافکن به دیوار مقابل دید که به سوی او آمد و حس کرد مایع گرمی از موضع ناخوش بدنش سرازیر شد، اما این بار بی حسی کامل بود و بعد چشم هایش از شدت کیف و لذت به هم رفت.

یک مرتبه حاجی به نظرش آمد که دراز به دراز توی کفن خوابیده، کسی بازوی او را گرفته بود و تکان می داد و به صدای رسایی می گفت:

ـ حاجی آقا!

با خودش فکر کرد: «بله! اما حس کرد که با فکرش گفت، نه با لب هایش.

صدا گفت: حاجی آقا، بفرما، جایت این جا نیست!

حاجی ابتدا یکه خورد، ناگهان بدون زحمت بلند شد و نشست. دید دو فرشته با وقار و جدی در مقابل او ایستاده اند و بال هایی مثل بال های کبوتر به پشت آنها بود. فرشته دست چپ شبیه گل و بلبل پسرعموی محترم بود و لبخند نمکینی می زند. حاجی اطمینان حاصل کرد و باز در فکرش گفت: من در زندگی با مردم خوش رفتاری کرده ام، همه اش کار راه اندازی کرده ام، مال کسی را نخوره ام، قمارباز و عرقخور نبوده ام، کسی را نرنجانده ام. همه به من می گفتند: چه مرد حلیم سلیمی!

فرشته جواب داد: اختیار داری حاجی آقا!

ـ من مرتب خمس و زکاتم را داده ام.

ـ اختیار داری حاجی آقا!

ـ من برای بنده های خدا کارگشایی می کردم. اگر قصوری در نماز و روزه ام شده، وصیت کرده ام پولش را به حجت الشریعه بدند تا جبران بشه!

ـ اختیار داری، حاجی!

ـ من با روولوسیون مخالف بودم و معتقد بودم که باید اوولوسیون کرد.

ـ اختیار داری، حاجی!

ـ همیشه همین تعارف را به من کردند، اما بالاخره باید بدانم که شماها می خواهید منو به کجا ببرید؟

ـ اختیار داری، حاجی!

ـ من درست یادم نیست، اما کارهای خوب از من سر زده، وجودم منشاء اثر بوده!

ـ درست فکر کن، چه کار خوبی کرده ای؟

ـ آنقدر زیاده که نمی توانم بشمرم.

ـ بله، یک روز که آبدوغ خیار می خوردی، مگسی آمد توی آبدوغ خیارت افتاد. تو آن را درآوردی و از مرگ نجاتش دادی.

حاجی آقا که منتظر این جواب نبود، فورا به یاد مخترع امشی افتاد که در این صورت گناهانش از تمام بندگان خدا بیشتر بود و با خودش گفت:

«چه فرشته های شوخی!» اما دید که قیافه جدی آنها تغییر نکرد. دوباره فکر کرد: بله، از بس که من در زندگی دل رحیم بودم، همیشه زیر پایم را نگاه می کردم تا مورچه ها را لگد نکنم، پس حال…!

ـ پس حالا بفرما، حاجی آقا!

ـ من از شما یک خواهش دارم.

ـ بفرما، حاجی آقا!

فرشته ها، بال های ابلقشان را باز کردند و زیر بغل حاجی آقا را گرفتند و مثل حکایت بط و لاک پشت کلیله و دمنه در هوا بلند شدند. به یک چشم به هم زدن حاجی جلو خانه اش بود. ملتفت شد، دید که مراد جلو خیبرآبادی را گرفته، در حالی که خیبرآبادی با چشمی که سالک گوشه اش را پایین کشیده بود، فریاد می زد و می گفت: چه خاکی به سرم بریزم، این مرتیکه دزد و شیاد، همه اموالم را بالا کشیده، اسنادم از بین رفت، یک دستگاه رادیو و دو اتومبیل باری که هنوز پولش را نداده ام، از کی پس بگیرم؟ پدرم درآمد، ورشکست شدم، من همین الان باید وصیت نامه این مرتیکه بی شرف را ببینم؛ شاید چیزی نوشته باشد! چه خاکی به سرم بریزم؟ این ناحاجی منو به خاک سیاه نشاند!

مراد جواب داد: کدام آقا؟ ترکید ما را راحت کرد. از صبح تا شام کارش دزدی و کلاهبرداری بود. ما از وقتی که تنبان پایمان کردیم، همچین آفتی ندیده بودیم. به درک واصل شد. آتیش از گورش بباره، برو پیش مالک دوزخ از حاجی شکایت کن!

حاجی پرخاش کرد: مرتیکه قرمساق، اگر دوره شاه شهید بود، پدری ازت درمی آوردم که یا قدوس بکشی، به من، به من (اما ملتفت شد که مراد نه او را می بیند، و نه حرفش را می شنود) به حالت شرمنده رو کرد به فرشته ها و فکر کرد: «بریم تو!»

در هشتی خانه اش دید که آقا کوچیک و کیومرث با منادی الحق و خضوری حزقیل و دوام الوزاره جلو سفره ای نشسته و مشغول آس بازی هستند. پسرهایش که باخته بودند، چک های کلانی می کشیدند و به آنها می دادند.

حاجی جلو چشمش سیاهی رفت و فریاد زد: تخم سگ ها، می دانید چه کار می کنید؟ پول هایی را که من با کد یمین و عرق جبین اندوخته ام، به این بی شرف ها می بازید، الان می دم…

پی برد که آنها هم نه او را دیدند و نه حرفش را شنیدند، در حالی که فرشته ها به دنبالش بودند، از دالان گذشت: دم پرده ی حیاط سینه اش را صاف کرد. همین که وارد شد، دید دم و دستگاه غریبی برپاست. همه ی زنهایش وسمه کشیده و بزک کرده، دور حوض نشسته بودند، انیس آغا و مه لقا با ته آبپاش رِنگ گرفته بودند. محترم و اقدس دست می زدند و به قدری هیاهو می کردند که همسایه ها روی پشت بام به تماشا آمده بودند. آن وقت آن میان، سوگلی اش چادر نماز گل بهی را به کمرش زده بود، چوبی در دست داشت، گشاد گشاد راه می رفت، قر گردن می آمد و با چشم های خوش حالتش که دل حاجی را ربوده بود، چشمک می زد و می خواند:

«شوورم تریاکیه مثل کرم خاکیه
«شب که میاد بخونه از من میگیره بونه
«باد تو هونگ نکوفتی
زیر سبیلم نروقتی»

آنهای دیگر می خندیدند و بشکن می زدند.

****

«حاجی آقا» از مشهورترین آثار نویسنده شهیر ایرانی صادق هدایت است. چاپ و انتشار این اثر معمولا در ایران ممنوع و یا بسیار سخت بوده. هدایت در این اثر، داستان کسانی را تعریف می کند که برای رسیدن به خواسته های خـود پـا بـر روی ارزش هـای اخلاقـی و اجتماعـی می گذارند، اما در ظاهر خود را مبرای از نقص و خطا جلوه می دهند. 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید