حاجی آقا – ۱۹

حاجی رنگش کبود شده بود و ماتش زده بود، به طوری که درد ناخوشی را حس نمی کرد. منادی الحق بلند شد و در کوچه را به هم زد و رفت.

حاجی با صدای خفه ای گفت: آهای مراد، هوار، به دادم برسید.

مثل این بود که انعکاس صدای خودش را شنید. همه جا ساکت بود. وحشت کرد. دوباره گفت: کیه این جا؟ این مرتیکه سوقصد داره! بعد خاموش شد. دستمال را برداشت و دماغش را گرفت.



آگهی

چند دقیقه گذشت، در باز شد، مراد و حجت الشریعه با ریش رنگ و حنا بسته، چشم های وردریده، عمامه سرمه ای و عبای شتری کهنه وارد شد و سلام غلیظی کرد.

ـ صبحکم الله بالخیر!

حاجی تکیه به عصایش کرد و بلند شد و نفس بزرگی کشید.

ـ علیکم السلام، اوخ، اوخ، آقای حجت دیر آمدید. از خطر بزرگی جستم. این مرتیکه شاعر، این بلشویک، اگر زمان شاه شهید بود، می دادم گوش و دماغش را می کندند، دور بازار می گرداندند، تا عبرت دیگران بشه! آزادی شده، دمکراسی شده برای این که این مرتیکه پدر سوخته بی سر و پا به مرحوم ابوی اسائه ادب بکنه؟! تا حالا به یاد ندارم که این طور به من جسارت کرده باشند! آقا فکرش را بکنید، به من میگه: «این مملکت مثل چاهک خلاست و آدم هایش هم مثل مگس آن جا هستند!» مراد، گوشت را واز کن، این دفعه اگر منادی الحق، همین مرتیکه شرنده که آن جا نشسته بود و من پیش خودم جایش ندادم، اگر این آمد، جوابش بکن. بگو: آقا کمیسیون داره! این ها را باید کشت و نابود کرد؛ چون انگ جامعه هستند. خب، مرتیکه، شعر تو که شعر قاآنی نیست، چند تا قافیه می دزدی، سر هم می کنـی و وسیلـه گدایی خودت قرار می دی. (آهسته) هیس، مراد برو ببین، نکنه که پشت در گوش وایساده باشه!

مراد رفت، نگاهی به جلوخوان انداخت و برگشت: نه خیر قربان!

حجت الشریعه: استغفرالله، در این عهد و زمانه مردم نمک نشناس شده اند. همه چیز از میان رفته، احترام، عرض، شرف، ناموس!

حاجی: آقا این مرتیکه جاسوس خطرناکیه، حتما بلشویکه، سرش بوی قورمه سبزی میده، آقا وقتی که آدم از مال پس و از جان عاصی است، خطرناکه، باید سرش را زیر آب کرد! بگذارید از مریضخونه که درآمدم، این منادی الحق را می اندازمش توی هلفدونی، تا قدر عافیت را بدونه، تقصیر خودمه که به اینها رو میدم، به سردبیر روزنامه محترم «دب اکبر» معرفی اش می کنم. پدرسوخته بی شرف، بی ناموس، تو روی من پرخاش می کنه؛ مثل این که ارث باباش را از من می خواد! این دفعه قلم پاش را می شکنم که بخواد از دم این در رد بشه!

حجت الشریعه: در حدیث معتبر آمده که زمان ظهور، مطرب و شاعر و دلقک زیاد می شود. شعر و نقاشی و موسیقی و مجسمه سازی فعل شیطان است.

حاجی: مراد، این مرتیکه معلوم نیست کجاها سرک می کشه، ممکنه با خودش میکروبات ناخوشی بیاره، سر جاش رو خوب جارو بزن و آهک بریز که بچه ها واگیر نکنند!

ـ به چشم!

حاجی ساعتش را نگاه کرد و به حجت الشریعه گفت: ببخشید اگر مزاحم شدم، کار لازمی با شما داشتـم، فرصـت سـر خاراندن ندارم. نمی گذارند نمدی آفتاب بکنم، از بس که با این و آن جوال رفتم، کلافه شدم، اوخ، اوخ، می ترسم باز بیایند سر خر بشند، بفرمایید اندرون!
حجت الشریعه: میل، میل مبارک است! برای استماع فرمایشات حضرت عالی حاضرم!

دالان دراز و تاریکی را پیمودند، در حالی که یک سر بند شلـوار از پشت حاجی به زمین می کشید، جلو در اندرون صدای های و هوی بچه شنیده می شد. حاجی سینه اش را صاف کرد و حجت الشریعه «یالله» بلندی گفت. بعد پرده متقال کثیفی را که وصله خورده بود، عقب زدند. کیومرث با دختری که سرش را تراشیده و زفت انداخته بودند، دنبال موشی می دویدند که آتش گرفته بود.

حاجی به صدای بلند: خفه شین، لال شین! اگر منو تو هشتی خفه بکنند، یا ترور بکنند، توی این خونه کسی نیست به فریادم برسه! خفه شین، ذلیل شده ها، جوانمرگ شده ها، با نفت به این گرانی تفریـح می کنیـد؟ اگـر موش می رفـت تو زیرزمین، خونه ام آتیش می گرفت. صبر کنین بهتان خواهم فهماند!

موش آتش گرفته که زق و زق صدا می کرد، رفت توی سوراخ راه آب. بچه ها پراکنده شدند. زنی که بچه کوچکی را لب چاهک سر پا می گرفت و دیگری که رخت می شست، با گوشه چادر نماز روی خودشان را گرفتند. همه خاموش شدند. حجت الشریعه باز سرفه کرد. حاجی آقا به طرف چپ پیچید، از دو پله بالا رفت. در اتاقی را باز کرد که تا سقف آن قالی روی هم چیده بودند و بوی نفتالین تند در هوا موج می زد. یک دستگاه تلفن دم در به دیوار بود. سر بخاری کارت پستال های زنهای لخت و باسمه ای عیسی و مریم دیده می شد و یک دعای پنج تن هم آن بالا به دیوار بود. طرف دیگر تصدیق شش ابتدایی کیومرث که قاب گرفته بودند، در درگاه آویزان بود. در محوطه تنگی که میان دو گاو صندوق احداث شده بود، حاجی آقا ایستاد و حجت الشریعه هم دست به سینه جلو او منتظر فرمان بود.

قیافه حاجی خسته به نظر می آمد، مثل این که با خودش حرف می زد: این مرتیکه منادی الحق فکرم را خراب کرد، اوف، اوف، تا حالا کسی به من این جور پرخاش نکرده بود. بیایید روی خوش به مردم نشان بدید، پیزیشان را هم جا بگذارید، آن وقت دو قورت و نیمشان هم باقی است!

From right: Sadeq Hedayat, Mozayeni -friend Issa Hedayat (brother), Mohammad Hossein Adib -cousin

From right: Sadeq Hedayat, Mozayeni -friend
Issa Hedayat (brother), Mohammad Hossein Adib -cousin

بعد روی چارپایه ای که در آن نزدیکی بود، نشست. حجت الشریعه هم روی یکی از گاو صندوقها نشست و تکیه به بازویش کرد. حاجی صدا زد: مراد!

مراد از توی حیاط وارد شد: بله قربان!

ـ هر کس آمد منو خواست، بگو آقا منزل نیستند. اگر چایی حاضره دو تا پیاله برایمان بیار!

حجت الشریعه دستور داد: استکانش نقره نباشد!

مراد که رفت، حاجی گفت: شما همان قدر از طلا و نقره بدتان میاد که من!

امروز حرفهای جدی تری داریم. می خواستم راجع به مطلب بسیار مهمی با شما صحبت بکنم. همین قدر سربسته میگم که موقع بسیار وخیمه و باید دست به اقداماتی زد! تا حالا از این دو مسافرت که به شمال رفتید و شهرت هایی که به نفع ما دادید، استفاده های زیادی بردیم. البته خدمات شما منظور خواهد شد! خودتان بهتر می دانید که ایران بوی نفت میده، یک جرقه کافیه که آتش بگیره، برای جلوگیری از این پیش آمد، ما محتاج به ملت احمق و مطیع و منقاد هستیم؛ اما تشکیل این احزاب و دسته هایی که راه افتاده و دم از آزادی و منافع کارگر می زنند و زمزمه هایی که شنیده میشه، خطرناکه! خطر مرگ داره، نباید گذاشت پشت مردم باد بخوره و یوغ اسارت را از گردنشان بردارند و تکانی بخورند! باید دستگاه قدیم را تقویت کرد، حتی باید به مجسمه شاه سابق احترام گذاشت. اوخ، اوخ!

ـ بنده کاملا تصدیق می کنم. اما در طی مسافرت اخیر، مرتکب چند فعل حرام شدم که پیش وجدان خودم خجلم. خدمتتان عرض کنم که سه نفر دهاتی را نزدیک اردبیل به دستور مالک تکفیر کردم. یک نفر از آنها را آنقدر زدند که دنده اش شکست. یکی دیگر را هم که جرمش بر من واضح نبود، تبعید کردم. آن وقت اگر بدانید، زن و بچه فقیر آنها هر روز می آمدند و دامن عبایم را می بوسیدند و تضرع می کردند و تقاضای عفو!

حاجی حرفش را برید: خب، باقی اش را خواندم. غصه خوری بیجا! یک نفر، ده نفر، هزار نفر؟ به درک که مردند! من از کلیات حرف می زنم فردا که قدرت افتاد دست همان دهاتی بیچاره که برایش دلسوزی می کنید، آن وقت زن و بچه من و شما باید بره دست و پای همان دهاتی بیفته و استغاثه بکنه! بلی، یعنی اگر قرار بشه که مردم افسار سر خود بشند، مثل منادی الحق یا رفیق مزلقانی، کی بود، یادم آمد، خیزرانی، دیگر جای من و شما این جا نیست!

تا موقعی که مردم سر به گریبان وحشت آن دنیا و شکیات و سهویات نباشند، در این دنیا مطیع و منقاد نخواهند مانـد! آن وقت ماها نمی توانیم به زندگی خودمان برسیم. تا ترس و زجر و عقوبت دنیوی و آخروی در میان نباشه، گمان می کنید که میان برای من و سرکار، کار می کنند؟ این پنبه را از گوشتان در بیاورید! واضح تر بگم، اگر ما مردم را از عقوبت آن دنیا نترسانیم و در این دنیا از سر نیزه و مشت و تو سری نترسانیم، فردا کلاه ما پس معرکه است. اگر پسر من که تازه تکلیف شده، زن نداره و من جلو او جفت و تاق صیغه میگیرم، عقیده اش سست بشه، دیگه دنبال موش آتش زده نمی دوه. نظم و قانون را به هم می زنه، اگر عمله روزی ده ساعت جان می کنه و کار می کنه و به نان شب محتاجه و من انبار قالی ام تا سقف اتاق چیده شده باشه، باید معتقد باشه که تقدیر این بوده! فردا بیا به آنها بگو همه اینها چرت و پرته که اون کار کرده و من کارشکنی کردم، آن وقت خر بیار و باقالی بار کن! دیگر جای زندگی برای من و شما باقی نمی مونه، دیگر کارخانه و کشبافی دیانت، منافعش را سر ماه برای من نمی فرسته، دنیا بلبشو میشه!

****

«حاجی آقا» از مشهورترین آثار نویسنده شهیر ایرانی صادق هدایت است. چاپ و انتشار این اثر معمولا در ایران ممنوع و یا بسیار سخت بوده. هدایت در این اثر، داستان کسانی را تعریف می کند که برای رسیدن به خواسته های خـود پـا بـر روی ارزش هـای اخلاقـی و اجتماعـی می گذارند، اما در ظاهر خود را مبرای از نقص و خطا جلوه می دهند. 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید