حاجی آقا– ۱۸

حاجی این جمله را با لحن اندوهناکی گفت بعد دست کرد ساعت طلای بزرگی را از جیب جلذقه اش درآورد و نگاه کرد و گفت: مراد!

مراد (از توی دالان آمد): بله قربان.

ـ الان میری دنبال حجت الشریعه، من کار واجبی باهاش دارم، هر جا بود، پیداش کن و بیارش!



آگهی

ـ چشم!

مراد به عجله از در بیرون رفت.

مزلقانی (کاغذی به دست حاجی داد و با خیزران نـژاد، بلنـد شدند): اجازه مرخصی می فرمایید؟

ـ قربان محبت سرکار، راجع به این کار، تمام شد دیگر فکرش را نکنید! نمره حساب بانک را به شما تلفن می کنم.

ـ سایه عالی مستدام، باز هم خدمت خواهم رسید!

آنها از در بیرون رفتند و حاجی نیم خیز بلند شد و نشست، در حالتی که خسته و عصبانی به نظر می آمد، رو کرد به منادی الحق گفت: آقا خیلی ببخشید! خودتان که ملاحظه کردید، این همه دردسر، اوخ، اوخ! اگر اجازه می دید با شما مشورتی بکنم. شنیدم که شما قصیده های عالی می سازید.

ـ بنده در تمام عمرم قصیده نگفته ام.

ـ مقصود شعره، قصیـده یـا تصنیـف فرقی نمی کنه، می دانید که من عضو محافل ادبی هستم. بیشتر عمرم صرف علم و ادب شده، پیش آخوند ملاکاظم جامع عباسی و جفر خوانده ام. به عقیده من از قاآنی شاعر بزرگتری در دنیا نیامده. اگر فرصت داشتم ده تا دیوان شعر می گفتم، اما امروزه روز این جور تفریحات به درد مردم نمی خوره! حالا با داشتن این همه گرفتاری و بعد هم این ناخوشی، اوخ، اوخ، گمان می کنم فرصت نداشته باشم شعری بگم! از طرف دیگر چون قول داده ام که در یکی از مجالس ادبی قصیده ای راجع به «دمکراسی» بخوانم، اینه که از شما خواهشمندم اگر ممکنه شعری چیزی راجع به «دمکراسی» بگید. البته این خدمت را فراموش نخواهم کرد و شما را آن طور که باید بـه مجامع ادبـی معرفـی خواهـم کرد. می دانید حالا دمکراسی مد شده، یک وقت بود که شعرا مداحی شاه و اعیان و بزرگان را می کردند. برای من هم خیلی ها شعر گفتند. لابد شما هم طبع خودتان را در این زمینه آزموده اید؟! حالا دیگر مد عوض شده. البته شعر هم یک جور اظهار لحیه است. میخوام بگم امروز عوض شاعر، محتاج به مرد کار هستیم که هفت در را به یک دیگ محتاج بکنه! اما خب، برای فرمالیته بد نیست، مخصوصا که دوره انتخاباته، تاثیر داره. اینه که می خواستم با شما خلوت بکنم. البته اجرتان پامال نمیشه.

ـ گمان می کنم سوءتفاهمی رخ داده. به آن معنی که شما شعر می خواهید، از عهده بنده خارج است.

ـ شکسته نفسی می فرمایید! برای شما کاری نداره. مـن خیلـی از شعـرای معاصـر را می شناسم. اگر لب تر کرده بودم، حالا سر و دست می شکستند. اما از تعریف هایی که از مقام ادبی شما شنیدم و می دانستم که آدم گوشه نشین و محتاج به معرفی و پشتیبانی هستید، این بود که شما را در نظر گرفتم.

ـ شما اشتباه می کنید. من احتیاج به معرفی و عرض اندام ندارم. از کسی هم تا حالا صدقه نخواسته ام. برای شما شعر بی معنی، بلکه مضر است و شاعر گداست. فقط دزدها و سردمداران و گردنه گیرها و قاچاقچی ها عاقل و باهوشند و فقط کار آنها در جامعه ارزش دارد.
حاجی که منتظر این جواب نبود، از جا در رفت و زبانش به لکنت افتاد: شما هم عضو همین جامعه هستید، گیرم دزد بی عرضه!

منادی الحق حرفش را برید: حق با شماست! در این محیط پست احمق نواز سفله پرور و رجاله پسند که شما رجل برجسته آن هستید، زندگی را مطابق حرص و طمع و پستی ها و حماقت خودتان درست کرده اید و از آن حمایت می کنید. من در این جامعه که به فراخور زندگـی امثـال شما درست شده، نمی توانم منشا اثر باشم. وجودم عاطل و باطل است، چون شاعرهای شما هم باید مثل خودتان باشند. اما افتخار می کنم که در این چاهک خلا که به قول خودتان درست کرده اید و همه چیز با سنگ دزدها و طرارها و جاسوس ها سنجیده می شود و لغات مفهوم و معانی خود را گم کرده اند، در این چاهک هیچ کاره ام. توی این چاهک فقط شماها حق دارید که بخورید و کلفت بشوید! این چاهک به شما ارزانی! اما من محکومم که از گند شماها خفه بشوم. آیا شاعر گدا و متملق است یا شماها که دائمـا دنبال جامعه موس موس می کنید و کلاه مردم را برمی دارید و به وسیله عوام فریبی از آنها گدایی می کنید؟

حاجی از روی بی حوصلگی: بهه، اوه، کفری به کمبزه نشده که! شعر که برای مردم نان و آب نمیشه! قابلی نداره، از صبح تا شام مدح همین دزدها را می گید و با گردن کج پشت در اتاقشان انتظار می کشید که شعرتان را بخوانند و صله بگیرید! (حاجی از حرفش پشیمان شد) اجازه بدید مقصودم…

ـ مقصودتان شعرای گدای پست مثل خودتان است، اما قضاوت شعر و شاعری به تو نیامده. شمـا و امثالتان موجودات احمقی هستید که می خوریـد و آروغ مـی زنید و می دزدید و می خوابیـد و بچه پـس می اندازیـد. بعـد هـم می میرید و فراموش می شوید. حالا هم از ترس مرگ و نیستی مقامی برای خودت قائل شده ای. هزاران نسل بشر باید بیاید و ـ خجالت بکش، خفه شو!

ـ وقتی که آدم سر چاهک «ساخت حاجی آقاها» نشسته، از مگس های آن جا خجالت نمی کشد. موجوداتی قابل احترام هستند که کارشان به این جا نکشیده باشد.

رنگ حاجی مثل شاه توت شده بود:
ـ به تربت ابوی قسم، اگر زمان شاه شهید… اوف، اوف…

ـ پدرت هم مثل خودت دزد بوده. آدمیزاد لخت و عور به دنیا می آید و همان طور هم می رود. هر کس پول جمع کرده، یا خودش دزد است و یـا وارث دزد. اما تو دو ضربه می زنی.

چشم های حاجی مثل کاسه خون شد:
ـ حالا دارم به مضار دمکراسی پی می برم. می فهمم که تو دوره رضاخان معقول تامین جانی و مالی داشتیم. پسره بی حیا پاشو گم شو، اوخ اوخ!

صدای منادی الحق می لرزید: برو هنبونه کثافت، تو داری نفس از ماتحتت می کشی، همه حواست توی مستراح و آشپزخانه و رختخواب است، آن وقت می خواهی وکیل این ملت هم بشوی تا بهتر بتوانی به خاک سیاهش بنشانی، دستپاچه تولید مثل هایت هستی، تا ریخت منحوست به مردمان آتیه هم تحمیل بشود. می خواهی بعد از خودت در این هشتی باز بماند و باز یک نفر با شهوت و تقلب و بیشرمی خودت این جا بنشیند و گوش مردمان آینده را ببرد. تو وجودت دشنام به بشریت است، نباید هم معنی شعر را بدانی، اگر می دانستی غریب بود. تو هیج وقت در زندگی زیبایی نداشتی و ندیدی و اگر هم دیدی سرت بلند نشده. یک چشم انداز زیبا هرگز تو را نگرفته، یک صورت قشنگ یا موسیقی دلنواز تو را تکان نداده و کلام موزون و فکر عالی هرگز به قلبت اثر نکرده، تو تنها اسیر شکم و زیر شکمت هستی، حرص می زنی که این زندگی ننگین را که داری، در زمان و مکان طولانی تر بکنی، از کرم، از خوک هم پست تری، تو پستی را با شیر مادرت مکیدی. کدام خوک جان و مال هم جنس خودش را به بازیچه گرفته، یا پول آنها را اندوخته و دوای آنها را احتکار کرده؟ تو خون هزاران بیگناه را از صبح تا شام مثل زالو میمکی و کیف می کنی و اسم خودت را سیاستمدار و اعیان گذاشته ای. این محیط پست ننگین هم امثال تو را می پسندد و تو را تقویت می کند و قوانین جهنمی این اجتماع فقط برای دفاع از منافع خوک های جهنمی افسار گسیخته ای مثل تو درست شده و میدان اسب تازی را به شما داده است. تف به محیطی که تو را پرورش داده؛ اگر لیاقت اخ و تف را داشته باشد! به قدر یک خوک، به قدر یک میکرب طاعون در دنیا زندگی تو معنی ندارد. هر روزی که سه چهار هزار تومن بیشتر دزدیدی، آن روز را جشن می گیری. با وجودی که رو به مرگی و از درد پیچ و تاب می خوری، باز هم دست بردار نیستی! طرفداری از دموکراسی می کنی، برای این که دوا و غذای مردم را احتکار بکنی؛ حتی از احتکار واجبی هم روگردان نیستی، می دانی، توبه گرگ، مرگ است. آسوده باش! من دیگر حرفه ی شاعری را طلاق داده ام. بزرگترین و عالی ترین شعر در زندگی من، از بین بردن تو و امثال توست که صدها هزار نفر را محکوم به مرگ و بدبختی می کنید و رجز می خوانید، گورکن های بی شرف!
حاجی رنگش کبود شده بود و ماتش زده بود، به طوری که درد ناخوشی را حس نمی کرد. منادی الحق بلند شد و در کوچه را به هم زد و رفت. 

****

«حاجی آقا» از مشهورترین آثار نویسنده شهیر ایرانی صادق هدایت است. چاپ و انتشار این اثر معمولا در ایران ممنوع و یا بسیار سخت بوده. هدایت در این اثر، داستان کسانی را تعریف می کند که برای رسیدن به خواسته های خـود پـا بـر روی ارزش هـای اخلاقـی و اجتماعـی می گذارند، اما در ظاهر خود را مبرای از نقص و خطا جلوه می دهند. 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید

با یک کلیک در خبـــرنــامه سلام تورنتو عضو شوید!

و داغ ترین اخبار کانادا را سریعا در ایمیلتان دریافت کنید