برگی از دفتر خاطرات

چاپ سعدی

پ پ پ

در خیابان بوذرجمهری مقابل سقاخانه نوروزخان کوچه باریکی وجود داشت که در اواسط آن تابلوی پهنی بر سر در خانه ای دیده می شد و روی آن نوشته شده بود (چاپ سعدی).

از در کـه وارد می شدی به حیاط وسیعی می رسیدی با اطاق‌هائی چند در اطراف آن که تعدادی از آن ها مختص چاپخانه و بقیه آن ها به سکونت آقای صابری و خانواده‌اش اختصاص داشت.

به جز تابلو که بر سر در خانه دیده می ‌شد چیز دیگری که نشان از وجود چاپخانه در آن جا باشد نبود و چنان‌ چه کسی قبلاً برای چاپ مطلبی به آن خانه مراجعه نکرده بود به‌ هیچ‌ وجه نمی‌ توانست تشخیص دهد که آن خانه چاپخانـه ایسـت بـرای چاپ روزنامه و کتاب های مردم.



آگهی

این مزیت باعث شده بود تا آقای صابری ضمن چاپ کتاب و روزنامه های قانونی اوراق و اعلامیه های غیر قانونی احزاب و یا گروه های ریز و درشت آن زمان را نیز چاپ کند و از این راه زندگی خانواده پر اولاد خود ـ همسر و مادرش و چهار فرزند ـ را اداره نماید.

عجیب این که آقای صابری به هیچ حزب و گروهی وابسته نبود و هیچ علاقه‌ای نیز به آن‌ ها نداشت تا انگیزه‌ ای باشد برای چاپ اعلامیه ها و اوراق غیرقانونی آن زمان، تنها می توان گفت که اخلاقاً آنارشیست بود و طرفدار مراکز قدرت و قدرتمندان، برایش مهم نبود که مطالب اعلامیه‌ ها طرفدار چه کسی است و یا از چه کسانی طرفداری می کند او تنها به‌ دست اعلامیه دهنده نگاه می‌ کرد که تا چه ‌اندازه در پرداخت پول سخاوتمند است، از این رو همه‌ گونه اعلامیه‌ ای را اعم از طرفداران حزب توده، جبهه ملی، فدائیان اسلام و یا گروه‌های ریز و درشت مذهبی دیگر که در آن‌ موقع در حوالی بازار و مسجد شاه فعالیت داشتند، چاپ می ‌کرد.

البته چاپ اعلامیه‌ ها برای آقای صابری چندان هم بدون هزینه و بی‌ دردسر نبود و اجبار داشت برای بستن دهان بعضی‌ها هر ماهه مبلغی مایه بگذارد. به‌ عنوان مثال مجبور بود سبیل مرد لاغر اندام و معتادی به‌ نام محرمعلی خان را که کارمند اداره آگاهی و مأمور کنترل و جلوگیری از اوراق ضاله در چاپخانه ‌ها بود چرب و جیره ماهانه او را که مبلغی وجه نقد و مقداری شیره تریاک بود در پاکتی نهاده هر ماه تقدیم او کند.

البته این پایان کار نبود و گه‌ گاه مشکلات جنبی دیگری نیز برای او پیش می‌ آمد که چنان‌ چه حواسش جمع نبود می‌ توانست برایش خطرات غیر قابل جبرانی ایجاد نماید.

به‌ عنوان مثال اغلب اتفاق می‌ افتاد که طرفداران گروه‌های چپ و جبهه ملی که آن‌ موقع چشم دیدن یکدیگر را نداشتند همزمان برای تحویل گرفتـن اوراق خـود بـه‌ چاپخانـه مراجعـه می کردند و بیـن آن‌ هـا بحـث درمی‌ گرفت و سریعاً تبدیل به‌ جدل و درگیری می ‌شد که در چنین مواقعی من و دوستم که در آن‌ جا کار می‌ کردیم وظیفه داشتیم فوراً میانه را گرفته از برخورد و درگیری آن‌ ها جلوگیری کنیم.

اعضای فدائیان اسلام طرفداران حزب توده را بی‌ دین و خدا نشناس می شناختند و به‌ مجرد دیدن اعلامیه آن‌ ها تصمیم به نابود کردن آن ها می کردند که بازهم وظیفه من و دوستم بود تا قبل از وارد شدن آن ها به چاپخانه اوراق چاپی حزب توده را مخفی و از دسترس آن‌ ها دور کنیم. جالب این بود که طرفداران هر حزب و گروهی انتظار داشت که آقای صابری از چاپ اوراق و اعلامیه های دیگر احزاب و گروه ها خودداری نماید که البته آقای صابری این امر را نمی پذیرفت و هیچ گاه دلش به این امر رضایت نمی داد.

در آن‌ موقع شخصی بنام واحدی رهبری فدائیان اسلام را به عهده داشت و او را مرد شماره دو خطاب می‌ کردند ولی در یکی از روزها نواب صفوی (مرد شماره یک) رهبری فدائیان اسلام شخصاً برای چاپ اعلامیه ‌ای به‌ چاپخانه آمد. تا آن‌ موقع تنها اسمی از او شنیده بودیم ولی آن روز او را از نزدیک دیدیم و دانستیم که چگونه آدمی است.

ضمن صحبت هایش ادعا می‌ کرد قدرت بیانش بسیار قوی و اثر گذار است. یکبار دربین صحبت‌ هایش از او پرسیـدم: «شما چگونه می توانید با بیان خود افرادی از جان گذشته به سازید تا هرکاری دستور می دهید بدون چون و چرا برایتان انجام دهند. یکی از دست هایش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «به آن خدائی که مرا آفریده قسم می خورم که من قادرم با نفسم و کلامم مرد بسازم» که پس از ساعتی صحبت با او دانستیم ادعا نمی‌کند بلکه قادر است با قدرت بیان خود که نشأت گرفته از تعالیم مذهبی بود سخت ترین مخالفان را نیز نرم ومجاب کند.

در یکی از روزها جوانی ظریف و شاعر ‌مسلک به‌ نام هاله رقابی که بعد‌ها دانستیم شاعر است و در زیر اشعارش (هاله) امضا می‌کند به چاپخانه آمد واعلامیه‌ ای به طرفداری از دکتر محمد مصدق برای چاپ آورد. از قضای روزگار چند نفر از طرفداران حزب توده نیز که برای چاپ اعلامیه هاشان آمده بودند حضور داشتند.

آقای رقابی که آنها را نمی شناخت و نمی دانست از طرفداران حزب توده هستند ضمن صحبت با آن ها رهبران حزب توده را خائن و بی‌ وطن خطاب کرد.

یکی از طرفداران حزب توده که جوانی ورزشکار و در آن زمان قهرمان کشتی هم بود به‌ او اعتراض کرد و از او خواست تا حرفش را پس بگیرد و چون او حاضر به ‌این امر نشد درگیر بحثی تند شدند و کارشان به درگیری با مشت و لگد کشید که چنان‌ چه به‌ موقع مداخله نکرده بودیم آقای رقابی مجبور بود آن روز با سر و روئی خونین چاپخانه را ترک کند.

باید اضافه کنم در کنار درگیری‌های فوق در چاپخانه که گاه خود نیز زخمی و لت و پار می شدیم لحظات طرب انگیزی هم داشتیم و آن موقعی بود که دوست عزیز از دست رفته مان آقای (بیژن ترقی) ـ که اغلب برای تصحیح و غلط گیری دیکسیونر فارسی به‌ انگلیسی کتابفروشی خیام که متعلق به پدرش بود و درآن هنگام در همان چاپخانه چاپ می شد ـ به‌ چاپخانه می ‌آمد و بعد‌ها دانستیم شاعری است خوش قریحه و آهنگساز و نوازنده‌ ای است به‌ نام ویولن اش را به چاپخانه می ‌آورد و قطعاتی دلنواز برایمان می‌نواخت و ساعتی را فارغ از تمام بحث‌ های سیاسی گوش به ‌نواهای روح نواز ویولون او می‌ دادیم.
دسامبر 2001

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد ولی چون شوق فراوانی بر ادامه تحصیل داشت در کلاسهای شبانه ثبت نام نمود و در سال 1336 موفق به اخذ دیپلم طبیعی گردید. در همان سال با قبول شدن در کنکور، در رشته زمین شناسی دانشکده علوم تهران ثبت نام نمود.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نمود. ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...