معلم و دیوانه عاقل

پ پ پ

در همان حال پدر و مادرم سعی می کردند با دادن دلگرمی به من و اینکه در صورت روشن شدن موضوع می توانند راهی برای ورودم به دانشگاه پیدا کنند فکر خودکشی را از مغزم بیرون کنند.

دلگرمی های فوق سبب شد تا اعتصاب غذا را بشکنم ولی اشتهائی به‌ خوردن و آشامیدن نداشتم، مسؤلین زندان که سلامت مرا در خطر دیدند با اصرار پدر و مادرم دوباره مرا به بیمارستان فرستادند تا تحت درمان قرار گیرم ولی چون هنوز از سلامت روانی من مطمئن نبودند دست‌های مرا به تخت بیمارستان می‌بستند و برای اطمینان بیشتر یک مأمور محافظ نیز جلو درب اطاق گذاشته بودند تا از ورود اشخاص متفرقه و فرار احتمالی من جلوگیری کنند.

در همان زمان مأمورین آگاهی برای تحقیق و دانستن دلیل درگیری و این ‌که شئی برنده در جیب‌هایم وجود داشته یا خیر به ‌اطاق بیمارستان آمدند و در حضور وکیلم از من بازجوئی کردند. من تمام واقعه را آن ‌طور که بود برایشان شرح دادم و گفتم که دلیل حمله من به‌‌ علی ‌بیگی کشیدن خط قرمز توسط او روی ورقه‌‌ام بود در حالی‌که هیچ‌گونه خلافی نکرده بودم و تقلبی نیز در کار نبوده و آن مرد به دلیل کینه دیرینه‌ای که با من داشته و گرفتن انتقام اقدام به‌ چنین کاری زده و مرا تا سرحد جنون دیوانه کرده بود. در مورد شئی برنده نیز گفته بودم که اصولاً هیچ‌گاه چنین وسایلی را نه داشته‌ام و نه با خود حمل می‌کرده‌ام.

***

شش ماه از روزی‌ که حادثه فوق اتفاق افتاده بود گذشت. آثار انگشت بر روی شئی برنده‌ای‌که در جریان درگیری پیدا شده بود ثابت کرد متعلق به ‌علی‌بیگی بوده و ضمن تحقیقات از شاهدان درگیری ثابت شد که او در همان حالی‌که گلوی خود را در چنگ من دیده بود سعی داشته با همان شئی برنده ضربات کشنده‌ای بر من وارد کند که به‌ دلیل دخالت مأمورین مراقب تنها توانسته بود چند جراحت سطحی بر دست‌ها و بدن من وارد کند و چون در کشتن و یا زخمی نمودن من موفق نبوده سعی کرده در جریان درگیری‌ها ضربه‌های کشنده‌ای بر دیگران وارد نماید تا مرا به‌ جرم حمله با شئی برنده به مأمورین قاتـل قلمـداد و گرفتـار چوبـه دار و یا زندان نماید.

در نهایت علی‌بیگی به‌ جرم کشیدن خط قرمز بدون دلیل یر روی ورقه من و ایجاد بحران در جلسه امتحان از کار برکنار و به ‌جرم زخمی نمودن و زدن ضربات کشنده با شئی برنده به یکی از مأمورین جلسه مجرم قلمداد شد و به پنج سال زندان محکوم گردید.

سرنوشت من نیز بهتر از او نبود و با این ‌که بی‌گناه بودم ولی به‌ جرم حمله به‌ مراقبین جلسه کنکور و قصد خفه کردن علی‌بیگی و ایجاد بحران در جلسه کنکور به دو سال زندان محکوم شدم ولی دادگاه این حق را برایم مجاز دانست تا در طی دو سال محکومیت خود هر زمان آماده شرکت در امتحان کنکور شدم بتوانم با محافظت مأمورین زندان در کنکور شرکت و در صورت قبولی در کلاس‌های دانشگاه حضور یابم.

ولی متأسفانه ضربه ‌ای که علی‌ بیگی بر روح و روان من وارد کرده بود چنان بر اعصابم اثر گذارده بود که در زندان نیز گهگاه از خود بی‌خود شده اغتشاش به‌ وجود می‌ آوردم و نظم زندان را به ‌هم می‌ریختم که در نتیجه با صوابدید دکتر زندان مرا به یک ‌آسایشگاه روانی فرستادند که این دوران تا شش سال ادامه یافت و در این اواخر چون تشخیص دادند وضع روانی من بهبود یافته اجازه یافتم تا به‌ طور موقـت در اجتمـاع و بین مردم ظاهر شوم.

***

سرگذشت غم ‌انگیز شاهین به ‌انتها رسید، داستانی باور نکردنی از معلمی بود که می‌بایست رفتار و گفتارش برای شاگردان سرمشق و مدل باشد. داستان زندگی او برای من که از معلمین دوران تحصیل خود جز درس محبت و اخلاق و پند‌های آموزنده برای زندگی و آینده‌ام چیز دیگری ندیده بودم بسیار عجیب و باور نکردنی بود ولی متأسفانه حوادثی که در دوران تحصیل شاهین اتفاق افتاده بود باعث شد تا ضرر‌های جبران ناپذیری بر روح و جسم هر دوی آن ها وارد شده و بر روال عادی زندگیشان نیز تأثیر مخرب خودرا برجای گذارد.

هنگامی‌که سرگذشت شاهین را برای استادم در کلاس بازگو کردم گفت: «همان‌طور که قبلاً هم برایت گفته‌ بودم گاهی ضربات روحی بر انسان‌ها بیش از تحمل آن‌هاست به ‌طوری‌که ضربه وارده می‌تواند صرفنظر از تبعات روانی، آن‌ها را وادار به واکنش‌های جسمانی و فیزیکی سختی نیز بنماید.

شاهین را چند بار در همان ساختمان درمانگاه ملاقات کردم همانطور شاداب و سرزنده بود و از خانواده‌اش برایم می گفت. پدرش که بی‌نهایت او را دوست داشت نتوانسته بود حوادث پیش آمده را تحمل نماید لذا دوبار بر اثر ناراحتی‌های قلبی کارش به بیمارستان کشیده و در نهایت فوت کرده بود.

از مادرش پرسیدم که گفت: «او نیز مریض‌حال است ولی در تمام مدتی که در تیمارستان بودم مرتب از من دیدار می‌کرد و اکنون نیز با او زندگی می‌کنم».

از او پرسیدم حالا که بیرون آمده و سلامت خود را باز یافته چه نقشه‌ای برای زندگی خود دارد. خندید و گفت: «اگر وزارت فرهنگ اجازه دهد در نظر دارم معلم شوم».

چیزی نمانده بود از فرط تعجب شاخ درآورم، باورم نمی‌شد درست شنیده باشم، برای یک لحظه تصور کردم دوباره دیوانه شده است. از نگاهم پی برد که چه فکری در سر دارم، باز هم خندید و گفت: «به‌ خدا راست می‌گویم، سال‌هائی‌که در ‌آسایشگاه بودم در این باره بسیار فکر کردم و در نهایت به ‌این نتیجه رسیدم که به ‌کودکان دبستانی بدهکارم و بایستی به ‌آن‌ها نشان دهم که معلم باید چون پدر با شاگردان خود رفتار کند نه چون یک دشمن ـ همانند علی‌بیگی ـ تا آن‌ها دبستان را هم‌تراز عبادتگاه‌های مقدس بدانند و هر صبح با عشق به سوی آن قدم بردارند».

***

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد ولی چون شوق فراوانی بر ادامه تحصیل داشت در کلاسهای شبانه ثبت نام نمود و در سال 1336 موفق به اخذ دیپلم طبیعی گردید. در همان سال با قبول شدن در کنکور، در رشته زمین شناسی دانشکده علوم تهران ثبت نام نمود.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نمود. ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...