معلم و دیوانه عاقل: قسمت پایانی

پ پ پ

حالا دیگر باورم شده بود که با عاقل‌ترین دیوانه در عمرم آشنا شده‌ام. او در طول شش سال عمر خود در تیمارستان وقت تلف نکرده و چیزی یافته بود که عاقلترین انسان‌ها نیز در طول عمر طولانی خود به آن نمی رسیدند.

***

سال‌ها گذشت و از شاهین بی‌خبر بودم، کار روانکاوی‌ام رونق گرفته بود و هر روز بیماران بسیاری را ویزیت می‌کردم. آن‌ قدر سرم شلوغ بود که کمتر به شاهین فکر می کردم.



آگهی

در یکی از روزها بیماری برای ویزیت به‌ مطبم آمد، صورتی گرد داشت و ریش پرپشتی صورتش را پوشانده بود، سرش برخلاف صورتش خالی از مو بود و تنها چند تار مو در پشت سر و دور گوش‌هایش جدا از هم دیده می‌شد. سلامی کرد و چون به او اشاره کردم که بنشیند مثل دیگر بیماران فوری روی صندلی راحتی مخصوص بیماران دراز کشید.

طبق معمول دفترچه یادداشت و خودکارم را برداشتم و روی صندلی مخصوص نشستم ودرحالی‌که هنوز سرم پائین بود نام اورا پرسیدم. خیلی آرام و آهسته گفت: «ش..ا..هین ف..راز…جو».

دستم بی‌اختیار لرزید و سرم را به ‌سرعت بالا آوردم و در چهره‌اش دقیق شدم، شاهین بود، بی‌اختیار از روی صندلی برخاستم و با اعتراضی دوستانه گفتم: «مرد، چرا همان اول که وارد شدی خودرا معرفی نکردی».

با لبخندی گفت: «دیدم شما سرتان پائین است، فهمیدم خسته هستید نخواستم وقت از دست برود، می‌دانستم وقتی این‌جا بخوابم اسمم را خواهید پرسید».

هنوز لکنت داشت و نمی‌توانست بعضی کلمات را سریع تلفظ کند، گفتم: «این ‌طور که می‌بینم هنوز لکنت زبانت برطرف نشده».

گفت: «با بچه ها سر و کله زدن نمی گذارد بهتر شود».

پرسیدم: «مگر هنوز تدریس می‌کنی؟».

جواب‌ داد: «گفته بودم که این کار را دوست دارم».

پرسیدم: «چه شد که یادی از من کردی؟».

گفت: «سال‌هاست که در شیراز تدریس می‌کنم و به تهران نیامده بودم، اخیراً برای گرفتن اجازه انتشار کتابم آمده‌ام، شنیدم در این ‌جا مطب داری برای دیدنت آمدم».

ضمن تشکر از او پرسیدم: «نام کتابت چیست؟»

گفت: «روش آموزش برای کر و لال‌ها.»

گفتم: «گمان می‌کنم اولین بار است که کسی به این فکر افتاده است.»

گفت: «آخر کر و لال‌ها هم حق دارند با سواد شوند.»

آن ‌قدر از دیدن او خوشحال شده بودم که بلافاصله به‌ منشی خود دستور دادم تمام قرارهای بعدی ام را موکول به وقت دیگری بنماید تا بتوانم با شاهین درباره کار تدریس و این‌که هنوز هم مانند قبل به‌آن عشق می‌ورزد یا خیر صحبت کنم.

برایم گفت که تدریس و سرو کله زدن با بچه‌ها کار بسیار سختی است و آرامش زیادی لازم دارد ولی هیچ‌گاه عصبانی نمی‌شود وکنترل خود را از دست نمی‌دهد.

در میان صحبت‌هایش برایم گفت که: «علی‌بیگی را در شیراز دیده ام و با هم دوست شده‌ایم».

چیزی نمانده بود که دوباره در عاقل بودنش شک کنم. وقتی از او پرسیدم که آخر چطور؟ گفت: «علی ‌بیگی برای دیدن یکی از دوستانش به دبستانی که من تدریس می کردم آمده بود، پیر و فرتوت شده و خمیده راه می‌رفت، وقتی در حیاط دبستان مرا دید مثل این‌که برق او را گرفته باشد تکان سختی خورد و برجای خود ساکت ایستاد، دیدن من آن‌قدر برایش غیرعادی و عجیب بود که مدتی ناباورانه به‌ من خیره شده و نگاه از من برنمی‌داشت، با این‌که دیگر توان درگیری با مرا نداشت ولی برای یک لحظه با خود فکر کردم نکند دوباره کینه‌های فسیل شده در وجودش هم‌چون آتشی در زیر خاکستر جرقه زده برایم مشکلی به‌وجود آورد ولی پس از این‌که دیدم سرش را پائین انداخت و قصد رفتن کرد به ‌سمت او رفته سلام کردم و گفتم که از دیدنش خوشحالم.

باورش نشد، ایستاد و با تردید مرا برانداز کرد، گویا می‌خواست مطمئن شود که قصد بدی از روبرو شدن با او ندارم تا اینکه ناگهان دست‌ها را از هم باز کرده به‌ طرفم آمد، عملش چنان سریع و ناگهانی بود که فکر کردم آنی است که دوباره با من گلاویز شود ولی وقتی به‌ من رسید دستانش را به گردنم انداخت و صورتم را چند بار بوسید و در حالی‌که سیل اشک صورتش را پوشانده بود مرتب تکرار می‌کرد: «پسرم معذرت می‌خواهم، مرا به‌ بخش، مرا عفو کن».

برای این‌که بداند هیچ‌ کینه‌ای از او دردل ندارم متقابلاً در آغوشش گرفته صورتش را ‌بوسیدم و وقتی به ‌او گفتم: «آن‌چه در گذشته رخ داده مربوط به گذشته است، حالا زمان دوستی و رفاقت است» بیشتر ناراحت شد و گفت: «من آن موقع یک دیوانه کامل بودم و احساس تو را درک نمی‌کردم».

در نهایت وقتی از هم جدا شدیم این‌ طور احساس کردم که دوبار محکومیت در دادگاه‌ و پنج سال زندان درت غییر نظرش نسبت به‌من مؤثر بوده و به‌ این باور رسیده که نسبت به ‌من بی‌دلیل ظلم کرده است.

آن‌قدر از شنیدن داستانش خوشحال شده بودم که بی‌اختیار برخاستم و او را در آغوش گرفته بوسیدم. به‌ طورعجیبی نسبت به ‌این مرد، به این دیوانه عاقل احساس محبت و همدردی پیدا کرده بودم، انسانی بود زخم خورده که بیشتر از سن و سالش می‌فهمید و مصمم بود تا سال‌های از دست رفته زندگیش را با محبت به دیگران ترمیم کند.

آن‌روز را با هم گذراندیم، به پارک رفتیم و با هم غذا خوردیم، و در مورد مسائل و مشکلات تدریس با هم به‌ صحبت نشستیم، به او گفتم: «با اضافه کردن سرگذشت تو در تز دکترای خود بهترین نمره را به ‌من دادند».

خندید و با تمسخر گفت: «سرگذشت یک دیوانه!» و بعد از قدری مکث اضافه کرد: «برای خیلی‌ها جالب است» و بعد از لحظه‌ای اضافه کرد: «در صورتی ‌‌که کسی دنبال سرگذشت آدم‌های عاقل‌ نمی رود».

سال‌ها گذشت، چند بار به شیراز رفتم تا شاید بتوانم شاهین را دوباره به‌بینم ولی او را نیافتم، هیچ‌کس هم نتوانست نشانی از او در اختیارم بگذارد. تنها یادگار او کتابش بود که بعد از مدتی توانستم در یکی از کتاب‌فروشی‌ها بیابم.

اکتبر 2014

Loading Facebook Comments ...