فریادی در نیمه شب: قسمت اول

پ پ پ

در يكی از نيمه شب‌ های گرم تابستان كه اهالی کوچه آبشار و گذر سید ابراهیم در شرق تهران فارغ از كار روزانه تن خسته خود را در ميان تشک‌ های پنبه ‌ای روی بام رها كرده و با وزش نسيم خنكی که از دامنه ‌های البرز به‌ سوی تهران گرما زده مي‌ وزيد به‌ خوابی شيرين و آرام بخش فرو‌رفته بودند ناگهان صدای فرياد گوش‌ خراش زنی كه ملتمسانه كمك می‌ طلبيد سكوت آرام و ساكن محله را درهم شكست.

امواج صدا چنان بود كه اكثر ساكنين محل از خواب بيدار شدند، حتی كودكان شيرخوار نيز از جريان طنين امواج فرياد زن از خواب پريدند و فغان گريه آن‌ ها با صدای زن كه كمك مي‌ طلبيد درهم ‌آميخت و تن ‌های خسته مردان را برای كمك به ‌زنی كه ملتمسانه فرياد مي‌ كرد و استمداد مي‌ طلبيد از تشك‌ ها جدا ساخت.

فرياد زن كه پی در پی فریاد می زد: «آی دزد، آی دزد، كمك كنيد، كمك كنيد، به‌ دادم برسيد، به‌ دادم برسيد» به‌ وضوع در فضا شنيده مي‌ شد.

طنین صدای زن، احمد را نیز که در خواب عمیقی فرو رفته بود بیدار کرد. چشم ‌های خود را گشود و ابتدا با تصور این‌ که خواب دیده است غلتی در میان تشک زد ولی همان‌ دم دوباره صدای فریاد زن را شنید که کمک می‌ طلبید. از جا پرید و بدون درنگ خود را به ‌سر دیوار بام همسايه رساند وبه‌ طرفی كه صدا از آن‌ جا مي‌ آمد نگاه كرد، خواست به‌ بيند كسان ديگری نيز صدا را شنيده و بیدار هستند يا نه، از سر دیوار چشمش به‌ هاشم پسر حاج محسن همسايه ديوار به ‌ديوارشان افتاد. هاشم كه تازه ازدواج كرده بود با بی‌ ميلی سر از لای پشه بند دونفره خود بيرون آورد و نگاهی به‌ اطراف كرد، مثل این بود که می‌ خواست اوضاع را ارزیابی و از عکس‌العمل ساير همسایگان با اطلاع گردد، به‌ نظر نمی ‌رسید قصد داشته باشد همسر جوانش را رها كرده برای کمک از پشه بند خارج شود از اين ‌رو با بی‌میلی و تنها به‌ قصد کسب خبر به‌ حسين پسرآقا حيدر قصاب محل كه همان‌ موقع با قد دراز خود از بالای ديوار سرك كشيده بود گفت: «حسين چی‌شده، كيه كه فرياد مي‌زنه».

حسين كه آماده بود تا از ديوار عبور كرده به‌ طرف خانه‌ اي كه صدا از آن‌ جا مي ‌آمد برود پاسخ داد: «هنوز معلوم نيست صدا از كجاست، ولی فكر مي‌ كنم بايد از خانه آقای مختاری باشد، حالا قصد دارم برم سر و گوشی آب‌ بدم به‌ بينم كيه كه فرياد مي ‌زنه و كمك مي ‌خواد» و بي‌ درنگ از سر ديوار پريـد و به ‌سوی خانه‌ اي كه صدا از آن‌ جا مي ‌آمد روانه شد.

زن هاشم نيز كه نيمه عريان وسط پشه بند سرپا ايستاده بود قر زد كه: «ولش كن بابا، بيا بگير به‌خواب، به‌ ما چه كه كی جيغ مي‌ زنه» و دست شوهرش را گرفته به‌ داخل پشه بند كشيد.

احمد هم كه خواب به‌ كلی از چشماش پريده بود برای پی بردن به موضوع و شركت در دستگيری دزد به‌ دنبال حسين از چند ديوار گذشت و خود را به خانه‌اي كه صدا از آن مي ‌آمد رساند.

حدس حسين درست بود و صدا از خانه آقای مختاری مي ‌آمد. وقتی احمد به ‌آن‌ جا رسيد اصغر آقا آرايشگر محل را ديد كه قبل از دیگران به‌ روی بام خانه آقای مختاری رسيده بود، او كه خانه ‌اش دو بام با خانه آقای مختاری فاصله داشت خيلی سريع خود را به‌ آن‌ جا رسانده و از لبه ديوار خانه با زنی كه در ميان حياط ايستاده بود صحبت مي‌ كرد و مي ‌پرسيد: «خانم، خانم، چی‌شده….نترسيد….ما اين‌ جا هستيم، دزد را كجا ديديد».

زن هراسان و متوحش در حالي ‌كه با دست به‌ راهرو بام اشاره مي‌ كرد جواب داد: «من او را آن‌ جا ديدم، مي‌ خواست در يكی از اطاق‌ ها را شكسته وارد شود».

اصغرآقا پرسيد: «آقای مختاری و خانمش كجا هستند»، و بلافاصله اضافه کرد: «مگه در خانه نيستند.»

زن جواب داد: «دو روز قبل به‌ مسافرت رفته اند و از من خواستند اين‌ جا بيام و مواظب خانه آن‌ ها باشم».

اصغر آقا دوباره پرسيد: «پس راضيه خانم دختر خواندشان كجا هستند؟»

زن جواب داد: «او را هم با خودشان برده‌ اند».

نصرت پسر حاج نعمت كه در كنار اصغرآقا ايستاده بود سری تكان داد و گفت: «عجب آدم‌های بی‌فكری هستند، خودشان دنبال گشـت و گـذار مي ‌روند و از يك زن تنها مي‌ خواهند كه شب‌ها از خانه آن‌ها مواظبت كند، آخه اين‌ هم شد رسم انسانيت؟»

اصغرآقا برای اين‌ كه از هویت زن با اطلاع گردد پرسيد: «به‌ بخشيد خانم، شما چه نسبتی با آقای مختاری داريد.»

زن جواب داد: «من اقدس خانم مشاطه ـ زناني كه كارشان آرايش و بند انداختن صورت خانم‌ها است ـ هستم كه تو محله بالا زندگی مي‌ کنم وگه ‌گاه برای آرايش صورت خانم مختاری اين جا میام».

حالا عدّه زيادی از اهالی محل سر بام خانه آقای مختاری جمع‌ شده و به ‌صحبت‌ های اصغرآقا با زن گوش مي‌ دادند و مي ‌خواستند از چند و چون قضايا با خبر شوند.

اصغرآقاچند بار با نصرت اطراف بام و مکانهائی را که امکان پناه گرفتن کسی بود گشتند و غريبه ای را در آن حول و حوش نديدند ولی چون در پلکان بام باز بود نگاهی به‌ داخل آن انداختند و چون کسی‌ را ندیدند سر بام آمدند و به‌ زن گفتند ناراحت نباشد، دزدی در كار نيست و اگر هم بوده رفته و فكر نمي‌ كنيم ديگر برگردد، شما هم مي ‌توانيد چفت در پلکان بام را از داخل بیندازید و درهای ديگر را هم قفل کنید و با خيال راحت برويد به‌ خوابيد و بعد برای اين‌ که به ‌زن قوت قلبی داده باشد گفت: «اگر مايل باشيد من خانمم را به ‌فرستم نزدتان تا شما تنها نباشيد؟»

زن فوری جواب داد: «نه، نه، خيلی ممنونم آقا، نمي‌ خوام مزاحم كسی به‌ شوم.»

اصغر آقا در حالي‌ كه زير لب به‌ هرچی آدم دزد و مزاحم بود فحش مي ‌داد روانه بام خانه خود شد و دیگران نيز كه موضوع را خاتمه يافته ديدند هركدام از سر ديوارها پريده روانه بام خانه خود شدند تا دوباره در ميان تشك‌ های پنبه ‌ای ولو شوند شايد بتوانند خواب نيمه‌ شب را به‌ خواب سر شب وصله كنند ولی مردان متأهل از اين موهبت بهره ‌ای نداشتند زيرا مجبور بودند پس از بازگشت ماجرا را از ابتدا تا انتها برای همسر خود تعريف كنند به‌ اين ترتيب تا مدت‌ها صدای صحبت و مكالمه از بام خانه‌ ها به ‌گوش مي‌ رسيد.

در اين گير و دار و هنگامي‌ كه همه به‌ سوی بام‌ های خود روان بودند هيچ‌ كس جز احمد متوجه نشد كه شبح سياه انسانی آهسته از در پلكان بام خانه آقای مختاری بيرون خزيد و خيلی تند و تيز مثل ديگران از سر ديوارها پريد و در سياهی شب گم‌ شد.

*****

گذر سید ابراهیم محله‌ ای قدیمی در شرق خیابان ری و در اواسط کوچه آبشار بود. این محله نیز مانند اکثر محلات تهران قدیم دارای کوچه‌ هائی تنگ و باریک و تو درتو با دیوارهائی بلند بود که اغلب با خشت و گل ساخته شده بودند.

درحد فاصل کوچه‌ ها و تقریباً در مرکز محله، بازارچه سید ابراهیم با مغازه‌های بی‌ شماری از جمله نانوائی (تافتونی و سنگکی) قصابی، کبابی، سلمانی، سبزی فروشی، خرازی، عطاری (که ضمناً داروهای گیاهی را نیز می ‌فروخت) به‌ علاوه تعداد زیادی مغازه‌ های دیگر با اجناس مختلف و رنگارنگ بودند که احتیاجات ساکنین محله را تأمین می‌ کردند.

کمتر کسی از قدمت بازارچه و نامی‌ که بر آن نهاده بودند اطلاع داشت. تا آن‌ جا که اهالی محل به‌ یاد می‌ آوردند بازارچه در قدیم سرپوشیده و دارای سقف بود ولی در زمان وقوع داستان ما سقفی بر روی آن دیده نمی‌ شد و حرارت و گرمای نور خورشید درتابستان و باران و برف و سوز و سرما در زمستان تن رهگذران و مشتریان مغازه‌ ها را بی ‌رحمانه زیر تازیانه خود می ‌گرفت.

کوچه نسبتاً پهنی نیز از میان محله می‌ گذشت که درختان بلند چنار و افرا بستر نهری را که در میان کوچه از شمال به‌ جنوب روان بود، می‌ پوشاند وفضای اطراف را با شاخ و برگ ‌های بلند و تو‌درتوی خود زینت می ‌داد، در فصل تابستان سایه شاخ و برگ درختان رهگذران را از نور تند خورشید و گرمای آن محافظت می‌ کرد. هنگامی‌ که آب در نهر میان کوچه روان بود صدای شرشر آن چون آهنگی موزون و آرام بخش گوش بچه‌ های محل و رهگذرانی را که گه‌گاه از کنار آن عبور می‌ کردند نوازش می‌ داد.

در اواسط مسیر کوچه که به ‌نام «کوچه درختی» نامیده می ‌شد بر سر در یکی از خانه‌ ها تابلوی بزرگی خودنمائی می‌ کرد که نام دکتر محله روی آن نوشته شده بود، دکتر پیر و مجربی که سالیان دراز بیماران محله را از کوچک و بزرگ ویزیت وحتی با داروهای مجانی مداوا می‌ کرد.

عرض کوچه چندان زیاد نبود ولی آن‌ قدر بود که گه‌ گاه درشکه و یا اتومبیلی بتواند از میان آن به‌ کندی عبورکند و برای احتراز از تصادف با بچه‌ های بازی‌ گوش محل که اغلب بساط بازی(الک دولک) و یا (تیله انگشتی) خود را در میان کوچه راه انداخته بودند بوق خود را دمادم به‌ صدا در‌آورد.

اکثر ساکنین محل را کاسبکارانی تشکیل می ‌دادند که در بازارچه سید ابراهیم به‌ کسب و کار مشغول بودند ولی کسانی مانند آقای مختاری نیز بودند که در ادارات دولتی پست و مقامی داشتند و یا تجاری که در بازار تهران دارای تجارتخانه‌ های بزرگ بودند.

در اواسط کوچه نیز دو دهنه مغازه بقالی وجود داشت که متعلق به‌ حاج محسن یکی از ساکنین محله بود که اقلام کوچک مورد مصرف اهالی محل را به‌ آن‌ ها می‌ فروخت و زحمت خرید اقلام کوچک را به‌ خصوص برای بچه ‌های تنبل محله که حال رفتن تا بازارچه را نداشتند آسان می‌کرد.

در منتهی ‌الیه بازارچه مسجد بزرگی بنا شده بود که کاشیکاری سر در آن با دو سکوی بزرگ در دو طرف در، زیبائی خاصی توأم با جذبه‌ ای روحانی به‌ آن می‌ داد. سکنه برای ورود به‌ مسجد باید از دالان کوتاهی عبور کرده به‌ صحن حیاط که حوض بزرگی با فواره‌هائی چند در میان آن قرار داشت وارد می ‌شدند. دراین دالان در مجزائی برای خانم‌ها تعبیه کرده بودند که از آن ‌جا می ‌توانستند مستقیما» به قسمت زنانه برای نماز بروند.

دبستان شش کلاسه‌ ای نیز به ‌نام اقبال در منتهی‌الیه کوچه آبشار و نزدیک دروازه دولاب (دلوآب) که خرابه‌های آن هنگام وقوع داستان ما هنوز پا بر جا بود – برای آموزش دوره ابتدائی کودکان محل دیده می ‌شد.

ادامه داستان  هفته آینده 

درباره نویسنده:
محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.
ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...