فریادی در نیمه شب: قسمت یازدهم

پ پ پ

اهالی محل خیلی زود از بازگشت راضيه و حامله بودن او با خبر شدند و در عين حال دريافتند كه دختر آقای مختاری از پذيرفتن او خودداری کرده و او لاجرم به خانه شاطرغلام پدر محمود رفته است. حالا ديگر داستان عشق محمود و راضيه و حوادث متعددی كه در یکی دو ماه گذشته برای آن ها و خانواده مختاری اتفاق افتاده بود چون داستان عشق ليلی و مجنون در زیر گذر سید ابراهیم و محله‌ های اطراف آن دهان به‌ دهان مي گشت و سوژه مناسبی برای صحبت و بحث ‌های داغ بين ساکنین محلات اطراف شده بود. خانم‌ ها نيز طبق معمول هركدام شاخ و برگی به ‌آن اضافه و هنگامي ‌كه دور هم جمع مي ‌شدند آن ‌را بـا آب و تـاب برای يكديگر تعريف مي‌ كردند.

يك روز احمد ضمن صحبت پدر و مادرش شنيد که مادر گفت: «طفلك محمود، بي‌ گناه تو زندان افتاده و خبر ندارد كه پدر شده است.»

پدرش در جواب گفت: «بالاخره دير يا زود با خبر خواهد شد ولی مهم اين است كه بتواند بی‌ گناهی خود را ثابت و از زندان خلاص شود.»



آگهی

مادرش در تأييد صحبت‌ های همسر ادامه داد: «كار مشكلی در پيش دارد زيرا اين‌ طور‌كه از اختر خانم دلاک حمام شنيده‌ ام دادستان خود دنبال كار او را گرفته و خيال دارد برای محمود به‌ جرم قتل آقا و خانم مختاری حکم اعدام تقاضا کند.»

احمد كه عازم بيرون رفتن از خانه بود مثل يك وكيل مدافع ورزيده رو به‌ مادرش كرد و گفت: «ولی مشاجره لفظی محمود و آقای مختاری نمي ‌تواند انگيزه ‌ای برای قتل باشد. از طرفی هیچ شاهد و يا مدرك قابل قبولی برای اثبات قتل توسط محمود وجود ندارد.»

پدرش خنده تأسف باری كرد و گفت: «اين درست ولی آقای دادستان برای اين‌ كه زودتر كار را يك‌سره و خدمتی به‌ خانواده مختاري‌ها كرده باشد دلايل كافی پيدا خواهد نمود.»

احمـد اضافـه کـرد: «محمـود بـه‌ تنهائی نمي‌ توانسته آقای مختاری و همسرش را بدون اين که صدائی از آن‌ ها برخاسته باشد بكشد، قاتل يك نفر نبوده و هم ‌دست يا همدستانی داشته و آقای مختاری و همسرش آن‌ ها را از قبل مي ‌شناخته‌ اند و از وجود آن‌ ها در خانه خود تعجب نكرده‌ اند.»

پدرش نگاهی به ‌او كرد و پرسيد: «اين‌ ها را هم به‌ آقای اصلان پور گفته‌ ای.»

احمد جواب داد: «او خودش بهتر از من این‌ ها را مي‌ داند.»

احمد دیگر معطل نشد و برای رفتن نزد اصغر آقا از خانه بيرون رفت، در پیچ كوچه ناگهان با اسد زاغی روبرو شد كه زير بغل سلمان پسر اقدس خانم را گرفته و او را با خود مي‌ كشيد، از آن‌ جائي ‌كه ديدن او هر بار برايش دردسر ایجاد كرده بود فوراً برگشت و خواست از همان راهی كه آمده بود باز گردد ولی نهيب اسد كه فرياد زد: «آهای پسر، كجا داری ميری، بيا اين جا به‌ بينم» بر جا خشك شد. ايستاد و با ترس گفت: «اسد خان فرمايشی داشتيد.»

اسد درحالي ‌كه مي ‌خنديد و دندان‌ های كرم خورده خود را نشان احمد مي ‌داد گفت: «آره اين مادرمرده صبح اول صبح مست كرده و حالش خيلی بده، بدو برو از خونتون يك كاسه آب بيار بريزم سرش شايد حالش بهتر بشه.»

احمد در اجرای دستور اسد فوراً به‌ خانه رفت و يك كاسه از آب كوزه سفالی كه برای خنك ماندن هميشه كنار راهرو اطاق می‌ گذاشتند پر كرد و با خود به‌ كوچه برد. مادرش كه او را درآن حال ديد پرسيد: «به‌ بينم، آب برای چه مي ‌بری، مگه قرار نبود بری دكان اصغرآقا» و به ‌شوهرش كه هنوز از خانه بيرون نرفته بود رو كرد و گفت: «باز نميدونم این بچه چه دسته گلی به آب داده كه احتياج به‌ آب پيدا كرده است.»

احمد كاسه آب را به‌ دست اسد زاغی داد و او هم فوراً تمام آن را روی سر سلمان كه حالا روی زمين دراز كشيده بود خالی کرد. سلمان كه در همان حال مستی از آب خنك كوزه چندشش شده بود نفس عميقی كشيد و از جا نيم خيز شد و پس از نگاهی گیج و منگ به ‌اطراف خود چند فحش آبدار نثار اسد زاغی كرد.

اسد زاغی درحالي‌ كه هنوز مي‌ خنديد كاسه آب را به‌ احمد داد و درهمان‌ حال هم سقلمه ‌ای به‌ او زد و گفت: «مادر قحبه نگفتم كه آب به‌ اين سردی براش بياری، حالا اگر سينه پهلو نكنه خوبه.»

هنگامي‌ كه اسد برای كمك به‌ برخاستن سلمان به ‌روی او خم شده بود یک ساعت طلا از جيب بالای كتش به‌ روی زمين افتاد، وقتی آن ‌را برداشت تا خس و خاشاكش را پاك کند دهان احمد از تعجب باز ماند چون اين همان ساعت طلای آقای مختاری بود كه روز مشاجره با محمود از جيبش افتاد و شيشه‌ اش ترك خورد، اشتباه نكرده بود، اين همان ساعت بود.

احمد كاسه آب را گرفت و با سرعت به‌ خانه برگشت و قبل از اين‌ كه مادرش دوباره او را سؤال پيچ كند از خانه بيرون رفت تا هرچه زودتر اين خبر را به‌ آقای اصلان پور بدهد زيرا فكر مي ‌كرد: «بودن ساعت آقای مختاری در جيب اسد بايد خيلی از مسائل را حل كند».

ناگهان به‌ فكرش رسيد كه برای ديدن آقای اصلان پور بايد تا اداره آگاهی كه آن موقع حوالی ميدان توپخانه بود پياده برود. راه درازی بود و وقت مي‌ گرفت، ممكن بود اصغر آقا غيبت او را به ‌پدرش اطلاع داده نگرانش كند پس بهتر ديد اول به‌ مغازه رفته موضوع را با اصغرآقا در ميان بگذارد و چنان‌ چه او صلاح ديد راهی اداره آگاهی شود.

احمد تا رسيدن به‌ مغازه با خود فكر مي ‌كرد: «پس به‌ اين ترتيب اسد بايد قاتل و يا يكی از قاتلين باشد. آن‌ ها پس از قتل آقای مختاری و همسرش طلا و جواهرات آن‌ ها از جمله ساعت آقای مختاری را دزديده و فرار كرده ‌اند» دراين حال به ‌نظرش رسيد كه: «اسد بايد خيلی احمق باشد كه ساعت آقای مختاری يعنی مدرك جرم را در جيب خود بگذارد. شايد هم فكر نمي ‌كرده كسی بتواند ساعت را شناسائی كند.»

با همين افكار به ‌مغازه رسيد، چون دير رسيده بود اصغرآقا خودش مغازه را آب و جارو كرده و مشغول گرد گيری ميز و صندلي‌ ها بود. تا او را ديد اخمش را توی هم كرد و گفت: «اوقور به خير ارباب، نترسيدی صبح به ‌اين زودی از خواب بيدار شدی، بايد بگم مادرت مقداری اسپند برات بريزه تو آب حوض كه نظر نخوری» و چون ديد كه احمد همان‌ طور تو پاشنه در مغازه ايستاده و او را نگاه مي‌ كند اضافه كرد: «حالا چرا وايسادی و منو بر بر نگاه مي‌ كنی، نمي‌ خوای بيای تو و كمك كنی.»

احمـد كه بـه ‌اخلاق اصغر آقا وارد بود و مي ‌دانست عاشق خبرهای دست اول است تا ضمن كوتاه كردن ريش و سبيل مشتري‌هایش آن‌ ها را با آب و تاب برايشان تعريف كند سلامی كرد و وارد مغازه شد، دستمال را از دست اصغر آقا گرفت و كار گرد گيری را دنبال كرد، ضمن اين كار آهسته زمزمه كرد كه: «اصغر آقا، ميدونی چرا دير كردم.»

اصغرآقا درحالي ‌كه تيغ ريش ‌تراشی و قيچی و برس ‌های لازم را روی ميزمي‌ گذاشت سرش را به‌ طرف او گرداند و به‌ مسخره گفت: «حتماً هواپيمات تأخير داشته.»

احمد گفت: «نه، موضوع خيلی مهمتر از هواپيما و اين حرف‌ هاست».

اصغرآقا قدری به‌ او براق شد و حس كرد بايد خبر مهمی داشته باشد لذا از حركت باز ايستاد و پرسيد: «خوب زودتر بگو به‌ بينم چی پيش آمده».

احمد گفت: «راجع به‌ جريان قتل خانه مختاري‌هاست.»

****

درباره نویسنده:
محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید