فریادی در نیمه شب: قسمت چهارم

پ پ پ

از آن‌ جائي كه تمام حواسش متوجه شنيدن صدای راضيه و اطلاع از حضور او در آن ‌جا بود متوجه حركت آهسته موجودی ديگر نشد كه خیلی سریع از جلوی راهرو عبور کرد و خودرا پشت درختان حياط پنهان نمود.

در اين‌ موقع‌ كه محمود بي‌ تاب ديدار يار به‌ انتظار باز شدن در اطاق به ‌آن مي ‌كوبيد و راضيه را صدا مي‌ زد ناگهان در يكی از اطاق‌ها كه در سمت ديگر حياط و مقابل راه پله‌ ها بود باز شد و زنی با پيراهن خواب بيرون آمد و چون سياهی مردی را در راهرو مقابل ديد با تصور اين‌ كه دزدی است و برای دزدی آمده است شروع به‌ فرياد كرد و از همسايگان كمك خواست.

محمود كه تصور كرد فرياد كننده زن مختاری است هراسان به‌عقب برگشت و از همان راهی که آمده بود پا به ‌فرار گذاشت و خود را به‌ بام رساند، درآن ‌جا مردان همسايه را ديد كه از سر ديوار بام‌ها به ‌طرف بام خانه آقای مختاری مي ‌آيند ناچار دوباره به ‌تاريكی راه پله بام خزيد و در آن ‌جا مخفی شد و در يك فرصت مناسب كه همسايگان در لبه بام خانه آقای مختاری جمع شده و اصغرآقا با اقدس خانم صحبت مي‌ كرد از مخفيگاه بيرون آمد و داخل ساير مردانی شد كه برای كمك به‌ زن استمداد كننده آمده بودند، در آن‌ جا از گفتگوی اصغر آقا با اقدس خانم كه داخل حياط بود متوجه موضوع مسافرت آقای مختاری و راضيه شد و فهميد كه ندانسته و بي خبر بي‌ گدار به ‌آب زده به‌ طوري‌ كه هيچ نمانده بود رسوائی بزرگی به ‌بار آورد.



آگهی

احمد که محمود را در لبه بام ديد به‌ حسين گفت: «حسين، محمود اين‌ طرف ‌ها چه‌ مي ‌كند».

حسین خنديد و گفت: «بيچاره فكر كرده زنی كه فرياد مي ‌كند راضيه است و برای كمك به‌ او خود را به‌ اين‌ جا رسانده است».

پس از اين‌ كه مردان كمك كننده از دزد خبری نيافتند هركسی راهی بام خانه خود شد و محمود نيز خشمگين و افسرده از نيافتن راضيه به ‌خانه خود برگشت. حتی او هم متوجه وجود فرد ديگری كه در خانه آقای مختاری پنهان شده و بعد از رفتن ديگران بيرون آمده بود، نشد.

چيزی نگذشت كه آقای مختاری و خانمش از مسافرت بازگشتند و جريان آمدن دزد را از دهان اقدس خانم شنيدند، در اين ميان از راضيه خبری نبود و هيچ كس هم با خبر نشد که او كجاست و چرا بازنگشته است. اقدس خانم نيز ضمن شرح حوادث آن شب اضافه كرده بود كه در شب حادثه مردی را در پشت در اطاق راضيه ديده كه به در اطاق او مي كوبيده و می گفته: «راضيه، راضيه، منم محمود، در را باز كن».

آقای مختاری و همسرش به اين نتيجه رسيدند كه دزد آن شب نبايد كسی جز محمود باشد و با زمزمه هائي كه قبلاً از دهان اهالی محل شنيده بودند در نهايت به اين باور رسيدند كه روابط راضيه و محمود از حد سلام و كلام گذشته و خطرناكتر از آن چيزی شده كه فكر مي كرده اند، از اين رو خوشحال بودند كه علاج واقعه قبل از وقوع كرده و راضيه را به بهانه مسافرت و ديدار دخترشان در اصفهان، از محله دور نموده اند. برای اين كار هم هيچ جا را بهتر از شهر ملاير ـ زادگاه آقای مختاری و خانمش و در عين حال جائي كه راضيه دختر يكی از زارعين فقير آن نواحی را به عنوان خدمتكار پذيرفته بودند ـ نيافتند.

آقای مختاری و خانمش با اين اميد كه پس از خوابيدن سر و صداها دوباره راضيه را به خانه خواهند آورد در مورد اين كه راضيه را كجا گذارده اند چيزی به كسی نگفتند، غافل از اين كه «آب رفته به جوی باز نمي گردد» و زمانه آبستن حوادث تازه اي است.

محمود پس از چند روز كه از بازگشت آقای مختاری گذشت و دانست راضيه را با خود نیاورده اند هراسان و نگران برای گرفتن اطلاعی از حال او به هر دری مي زد و چون نمي خواست مستقيماً نزد آقای مختاری رفته از حال راضيه جویا شود لذا دست به‌ دامن اقدس خانم ـ زنی ‌كه حالا به‌ جای راضيه سمت خدمتكار خانه آقای مختاری را داشت ـ شد و با گذاشتن انعامی درشت در كف دست او خواهش كرد ته و توی قضيه نيامدن راضيه و اين‌ كه حالا در كجا مانده است را از خانم و يا آقای مختاری درآورد.

اقدس خانم كه نمي‌ خواست به‌ اين زودی با مطرح كردن موضوع راضيه و كنجكاوی در مورد او شغل جديد خود را از دست دهد سعی كرد از زير بار اين مسئوليت شانه خالی كند ولی این‌ طور نشان داد که در اين مورد هركاری از دستش برآيد انجام می‌ دهد.

چند روزی گذشت و از اقدس خانم خبری نشد. محمود كه چون مرغی پر كنده بر تابه بريان بـود و حـال و هوای خود را درست نمي‌ فهميد هر روز در پی او بود تا از راضيه خبری به‌ گيرد ولی اقدس‌ خانم هر روز او را به‌ روز بعد حواله مي‌ داد و مي گفت:
«آخه جوون صبر كن، من بايد يك روز كه سرحال هستند سر صحبت را با آن‌ ها باز كنم وگرنه مطرح كردن موضوع راضيه بدون مقدمه قبلی آن‌ ها را نسبت به‌ من مشكوك خواهد كرد».

ولی محمود نه گوش شنوا داشت و نه صبر ايوب، هر روز به‌ اقدس خانم پيشنهاد انعام‌ های درشت تر و مژدگانی خوب در صورت يافتـن خبـری خـوش از جا و مكان راضيه مي‌ داد تا اين‌ كه پس از دو هفته كه اقدس خانم نتوانست خبری از راضيه برای او دست و پا کند عزم خود را جزم كرد و يك روز صبح كه آقای مختاری عازم محل كارش بود خود را به‌ او رساند و پس از سلام و احوالپرسی گفت: «آقای مختاری، مي‌ خواستم خواهشی از شما به‌ كنم.»

آقای مختاری كه از اين ملاقات بي‌ موقع ناراحت و حدس مي ‌زد موضوع بايد از چه قرار باشد خنده كمرنگی به‌ گوشه لب آورد و با تظاهر به‌ اين كه آماده است تا به‌ خواهش او جواب دهد گفت: «بگو جانم، چه مي‌ خواهی».

محمود كه دل در سينه ‌اش چنان مي‌ طپيد كه صدايش به‌ گوش آقای مختاری نيز مي‌ رسيد بدون مقدمه وارد اصل موضوع شد و گفت: «راجع به ‌راضيه خانم است، مي ‌خواستم بدانم او را كجا گذاشته‌ اید».

آقای مختاری كه دانست حدسش درست بوده با بی ‌تفاوتی و برای بستن راه گفتگو گفت: «هرجا هست جايش مطمئن است، به‌ شما هم مربوط نيست كه او را كجا برده‌ ايم».

محمود كه با اين جواب از كوره در رفته بود بی‌اختيار فرياد كشيد: «يعنی چه به‌ من مربوط نيست، او همسر شرعی منست، او را عقد كرده ام، بايد بدانم چه بر سرش آورده‌ ايد و او را كجا سر به‌ نيست كرده ايد.»

اين جمله مثل پتكی بود كه بر سر آقای مختاری كوبيده شد، رنگ از رويش پريد و ضربان قلبش به‌ شدت بالا رفت ولی با اين حدس كه محمود بلوف می زند تا از محل راضيه با خبر شود نگاهی از روی خشم به‌ او كرد و گفت: «زن شرعی تو، كدام بی‌ پدر و مادری او را برای تو عقد كرده است».

محمود محكم و قوی پاسخ داد: «حاج آقا بدره‌ ای، پيشنماز مسجد عرب‌ها»

آقای مختاری در حالي ‌كه از خشم دست و پايش مي ‌لرزيد گفت: «غلط كرده، مگه بدون اجازه پدر مي ‌توان دختری را برای مردی عقد كرد».

محمود سينه بالا داد و گفت: «ما هر دو به ‌سن شرعی ازدواج رسيده بوديم و حاج آقا بدره‌ ای هم هيچ مانعی برای ازدواج ما نديد و كار را سريع انجام داد». بعد نوشته ‌ای از جيب خود بيرون آورد و مقابل چشمان حيرت زده آقای مختاری گرفت وادامه داد: «اين هم دستخـط حاج آقا بدره‌ ای، اگر شك داريد مي ‌توانيد آن را بخوانيد».

درباره نویسنده:
محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید