فریادی در نیمه شب قسمت: چهاردهم

پ پ پ

به‌ محمود اطلاع داده بودند كه ملاقاتی دارد ولی نمي ‌دانست ملاقات كننده كيست. خوشحال بود كه مي ‌تواند از ملاقات كننده ـ هركه باشد ـ خبری درمورد راضيه به‌ گيرد. هنگامي‌ كه در اطاق ملاقات و از پشت ميله‌ ها چشمش به ‌راضيه افتاد بی‌اختيار فريادی از ناباوری و تعجب كشيد و در حالي‌ كه مرتب مي‌ گفت: «راضيه جان…. راضيه جان….اين توئی……این توئی…..آه خدایا….. من خوابم یا بیدار…..از خوشحالی اشگ می‌ ریخت و می‌ گفت در آسمان‌ ها دنبالت مي ‌گشتم ولی حالا تو را اين‌ جا مي ‌بينم» و بعد از چند لحظه که معلوم بود از فرط هیجان قادر به صحبت نیست دوباره اضافه کرد: «زود برايم بگو که تا حالا كجا بودی، چرا مرا از حال خودت باخبر نمي‌ ساختی» خود را روی ميله‌ها انداخت تا اگر بتواند دست‌ های او را كه در طرف دیگر ميله‌ های اطاق ملاقات قرار داشت در دست بگيرد.

راضيه كه از مشاهده وضع محمود در پشت ميله‌ ها متأثر شده بود و اشك مي ‌ريخت با سرعت و خيلی مختصر تمام حوادث چند ماه گذشته را برایش شرح داد و در پايان به‌ او مژده داد كه باردار است و برای رفع نگرانی محمود تأكيد كرد كه در حال حاضر او و مادرش در خانه شاطرغلام و در اطاق او زندگی مي ‌كنند و تا به ‌دنيا آمدن بچه هيچ‌ گونه نگرانی از بابت جا و مکان ندارند.

حال محمود نيز بهتر از راضيه نبود و پهنای صورتش از اشك شوق ديدار يار و خبر بارداريش مي ‌درخشيد. او آن ‌قدر هيجان زده بود كه ديگر به‌ سخنان راضيه درمورد تماس او با آقای اصلان‌پور و اين ‌كه درنظر دارد وكيل خوبی برایش بگيرد تا در دادگاه از او دفاع كند توجهی نداشت و مرتب سخنان راضيه را قطع و از حال او و فرزندش مي‌ پرسيد.



آگهی

دراين‌ موقع پاسبانی كه در گوشه اطاق ملاقات نشسته بود اطلاع داد كه وقت تمام شده و از راضيه خواست اطاق را ترك کند. راضيه هنگام بيرون رفتن به ‌محمود اطلاع داد كه برايش مقداری لباس آورده و به‌ دفتر زندان داده است و قول داد باز هم به‌ ملاقات او بیاید.

***

هنوز دو هفته از ملاقات محمود و راضيه نگذشته بود كه صبح يكی از روزها كه اصغر آقا مغازه را باز كرده و احمد با دستمال ميز و صندلي‌ ها را تميز مي‌ كرد پاسبانی از در وارد شد و درحالي ‌كه كلاه از سر برمي‌ داشت مستقيم به‌ طرف يكی از صندلي ‌ها رفت و روی آن نشست. اصغر آقا هم که اخیراً برای گرفتن اخبار جدید از مأمورین شهربانی بیش از حد به ‌آن‌ها احترام می ‌گذاشت بلافاصله پيش بند سفيدی روی سينه مأمور انداخت و دوسر آن‌ را دور گردنش گره زد و در همان‌ حال كه شانه و قيچی را در دست مي ‌گرفت تا كار را شروع كند سر صحبت را با او باز کرد و پرسيد: «سركار، خيلی وقته به‌ ما سر نزدين.»

پاسبان از توی آينه نگاهی به‌ اصغرآقا كرد و خيلی مختصر جواب داد: «با آقای اصلان پور در مأموريت بودم» و چون مي ‌دانست اصغر آقا تا تمام خبر را نگيرد راضی نمي ‌شود اضافه كرد: «به‌ ملاير رفته بوديم تا درمورد قتل آقا و خانم مختاری و اين ‌كه درآن ‌جا دشمنانی داشته‌ اند يا نه تحقيق كنيم.»

اصغر آقا بلافاصله گفت: «پس اين‌ طورمعلوم مي ‌شود كه اداره آگاهی هنوز درمورد قاتل بودن محمود شك دارد و به‌ دنبال قاتل اصلی مي ‌گردد.»

پاسبان به‌ عنوان تأييد سری تكان داد و گفت: «فكر مي ‌كنم بايد همين‌ طور باشد. آقای اصلان پور مجبوراست تمام جوانب پرونده قتل آقا و خانم مختاری را بررسی و دراختيار دادستانی بگذارد» و درحالي ‌كه با تأسف سرش را تكان مي‌ داد اضافه كرد: «ولی محمود هم با فرار خود از زندان كار آقای اصلان پور را مشكل‌ تر كرده است.»

دست اصغر آقا از حركت باز ماند و همان ‌طور كه درآينه به‌ دهان پاسبان چشم دوخته بود و مي‌ خواست بداند درست شنيده است يا خير ازاو پرسيد: «محمود از زندان فرار كرده، كی و چگونه؟»

پاسبان جواب داد: «گويا چند روزی مريض بوده، او را به ‌بيمارستان می‌ برند. شب گذشته در يك فرصت مناسب كه مأمور جلوی در اطاقش سرگرم صحبت با پرستار بوده به ‌قصد فراراز پنجره بیرون می‌ پرد ولی مأمور متوجه شده به ‌او ایست می ‌دهد ولی محمود توجهی نکرده به ‌فرار خود ادامه می‌دهد، مأمور هم چون دستور تیر داشته چند بار به‌ طرفش شلیک می ‌کند ولی درختان بی‌شمار بیمارستان سبب می ‌شود تا گلوله‌ ها به‌ درختان برخورد کرده محمود جان به‌ سلامت برد.»

اصغرآقا عجولانه پرسيد: «حتما» حالا دنبالش هستند تا دستگيرش كنند.»

پاسبان با سر تأیید کرد و گفت: «همین‌ طور است، تمام مأمورین اداره آگاهی در جستجویش هستند.»

حالا اصغرآقا مثل برق كار مي ‌کرد، به‌ زودی كار اصلاح سر و صورت پاسبان را به‌ آخر رساند و اورا تا جلوی در مغازه مشايعت وهنگام خروج از او تقاضا كرد: «قربان اگر باز خبر جدیدی درمورد محمود به ‌دست آورديد لطفا» ما را در جريان بگذاريد.»

خبر مهمی به‌ دست آورده بود و مي‌ توانست هنگام اصلاح سر و صورت مشتريان آن ‌را با آب و تاب و با اضافه كردن شاخ و برگ ‌هائی چند برای آن‌ ها بازگو كند.

اين خبر احمد را نيز شوكه كرد، مي ‌دانست محمود برای ديدن راضيه و اطلاع از وضع او خودرا به‌ آب و آتش خواهد زد ولی فرار آن‌ هم در شرايطی‌ كه او تنها مظنون به ‌قتل بود كار درستی نمی ‌توانست باشد و تنها جرمش را سنگين ‌تر می‌کرد.

از خود پرسید: «حالا او کجاست، کجا می‌ تواند پنهان شود، خانه پدرش که نمی ‌تواند برود، آیا به‌ خانه دوستان و بستگانش خواهد رفت.» مطمئن بود تمام نقاطی که احتمال پنهان شدن برای او وجود داشته باشد به ‌زودی توسط مأمورین اداره آگاهی بازرسی و تحت نظر قرار خواهد گرفت. «پس کجا می‌ توانست پنهان شود؟»

***

خبر فرار محمود از زندان به ‌زودی در زیر گذر سید ابراهیم و اطراف پیچيد. مأمورین اداره آگاهی در پی یافتن او، در اولین قدم به سراغ خانه شاطر غلام رفتند و تمام گوشه کنار خانه اورا گشتند و از آن‌ ها سراغ محمود را گرفتند ولی چون نتوانستند اورا بیابند با این تصور که او هرکجا باشد بالاخره برای دیدن همسر و خانواده‌ اش خواهد آمد چند مأمور مخفی اطراف خانه او گماشتند تا آن‌ را از دور تحت نظر داشته باشند.

از فردای آن روز در و دیوار محله، داخل مغازه‌های نانوائی، سبزی فروشی، کله پزی، قصابی و هم‌چنین مغازه سلمانی اصغرآقا پر شد ازاعلامیه‌ هائی با عکس محمود و متنی زیر آن که از اهالی خواسته بودند درصورت مشاهده محمود فوراً اورا به‌ مأمورین اداره آگاهی معرفی و جایزه دریافت نمایند.

احمد هرجا مي‌ رفت صحبت از فرار محمود از زندان بود. سالمندان و آن‌ هائي كه به‌ هر رويدادی محافظه ‌كارانه نگاه مي ‌كنند معتقد بودند فرار او جرمش را بيشتر وپرونده‌ اش را سنگين ‌تر خواهد كرد.

عده ‌ای از بچه‌ های محل كه عاشق فيلم‌ های وسترن وپر زد و خورد بودند فرار او را آرتيستيك و دلاورانه قلمداد كرده شب ‌ها كه دور هم جمع مي‌ شدند با اضافه كردن شاخ و برگ‌ های فراوان داستان فرار قهرمانانه او را برای هم تعريف و ستايشش مي‌ كردند. عده‌ ای دیگر هم که تنها به‌ فکر منافع مادی قضیه بودند این ‌جا و آن ‌جا چشم‌ های خودرا باز و گوش ‌های خودرا تیز کرده بودند تا درصورت امکان بتوانند از این نمد کلاهی برای خود ساخته و به‌ نوائی برسند.

چند روز بعد هنگام صبح که احمد عازم خروج از خانه بود تا به‌ مغازه اصغرآقا برود حسين پسر آقا‌ حيدر را ديد که با بسته ‌ای زير بغل از خانه بيرون آمد، تا نگاهش به‌ احمد افتاد عقب‌گردی كرد و دوباره وارد خانه شد.

****

درباره نویسنده:
محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید