فریادی در نیمه شب: قسمت پانزدهم

پ پ پ

احمد كه خود را آماده كرده بود تا دوستانه و گرم با او سلام و احوالپرسی كند از اين حركت ناگهانی او جا خورد. فكر كرد حسین بايد خيلی از او دلخور باشد كه چنين روی از او بر می ‌گرداند ولی هرچه فكر كرد چيزی كه مايه دلخوری بين آن‌ ها باشد به‌ دست نياورد. مدتی بود آن‌ ها یکديگر را نديده بودند زيرا حسین هم روزها در دكان نانوائی سنگكی عمويش كار مي ‌كرد و شب‌ ها ديروقت به‌ خانه مي‌ رفت.

اول خواست حسین را به‌ حال خود رها كرده نزد اصغرآقا برود ولی طبع شکاک و ماجراجوی او بوی بدی از این ‌کار حسین به‌ مشامش رساند. چيزی در درونش به‌ او نيش مي ‌زد كه در اين فرار ناگهانی حسین بايد كاسه ‌ای زير نيم كاسه باشد لذا تصميم گرفت درگوشه‌ ای پنهان شود تا اگر بازهم حسین ازخانه بيرون آید او را تعقيب و ته و توی قضيه را درآورد.

همان‌ طور که حدس می ‌زد چيزی نگذشت كه حسین دوباره از خانه بيرون آمد و پس ازاين كه بالا و پائين كوچه را خوب برانداز كرد با همان بسته زیر بغل به‌ سرعت به ‌طرف بازارچه رفت، گاه به‌ گاه برمي‌ گشت و نگاهی به‌ عقب مي ‌انداخت تا اطمينان يابد كسی اورا تعقيب نمي ‌كند. احمد نیز بدون اين‌ كه دیده شود با استفاده ازپوشش تيرهای چوبی برق ميان كوچه و جرزهای قطور اطراف در خانه‌ ها سايه به‌ سايه او می ‌رفت. حسین پس از رسيدن به‌ بازارچه مستقيم به‌ سوی دكان نانوائی شاطرغلام رفت و بلافاصله لابلای مشتريان مغازه گم شد.



آگهی

از حركات مشکوک حسین چيزی دستگيراحمد نشد، با خود فکر کرد: «نان خريدن كه اين ‌همه موش و گربه بازی لازم ندارد، پس باید راز دیگری در کار باشد» لذا تصميم گرفت موضوع را كارآگاه مآبانه بررسی كند. با این فکر به‌ خود گفت: «لابد درميان مشتريان نانوائی منتظر كسی است تا احتمالاً بسته ‌ای را كه زير بغل دارد به ‌او بدهد» پس به‌ سرعت خود را به‌ نانوائی رساند و با چشم در ميان مشتريان به‌ دنبال حسین گشت. درهمين ‌موقع او را ديد در حالي ‌كه دو عدد نان تافتون در دست دارد از ميان جمعيت بيرون می ‌آید.

جلو رفت و مثل اين‌ كه اول باراست او را می بيند سلام كرد. حسین جواب سلام او را داد و بدون این‌ که چیزی اضافه کند به‌ سوی خانه ‌اش راه افتاد. از بسته زير بغلش خبری نبود و برخوردش نيز با احمد بسيار سرد و غيرمنتظره بود، چيزی كه به‌ هيچ‌ وجه از حسين انتظار نداشت، او مطمئن بود كه حسین سعی دارد با این ‌طرز رفتار چيزی را ازاو پنهان كند.

از خـود پـرسیـد: «ولـی چـه چیـز را؟» نمـی‌ توانست به‌ فهمد! پس بدون این ‌که به ‌روی خود بیاورد لازم دید ازاین به‌ بعد بيش ‌تر او را تحت نظر داشته باشد.

برای اين‌ كار یکی دو روز از رفتن به‌ مغازه سلمانی خودداری و خانه حسين را زير نظر گرفت. حسين طبق معمول هر روزه صبح زود به‌ دكان سنگكی عمويش مي ‌رفت و شب‌ ها ديروقت به‌ خانه برمی‌ گشت، ساير ساکنین خانه آقا حیدر نيز رفت و آمدهای معمولی خود را داشتند.

روز سوم با شكايت اصغرآقا به‌ آقای فتحی در مورد غیبت احمد، مجبور شد كار تعقیب قضیه را رها و راهی مغازه سلمانی شود ـ جائی‌ كه در نزد اهالی محل (كعب الاخبار) لقب گرفته بود ـ شايد در آن‌‌‌ جا بتواند خبر‌های تازه ‌ای در مورد حوادث اخير به ‌دست آورد ولی همين ‌كه پا از خانه بيرون گذاشت راضيه را ديد كه با بسته بزرگی در زير چادر حلقه در خانه آقا حيدر پدر حسین را مي‌ كوبد، همان‌ دم در خانه باز شد و راضیه فوری به ‌درون رفت.

قدم‌ های احمد از رفتن باز ماند، با خود گفت: «راضيـه در خانـه آقا حيدر پدر حسين چه مي ‌كند؟ چه چيزی را با خود به ‌داخل خانه او مي‌ برد؟» احساسش به ‌او مي‌ گفت: «آن حركات مرموز حسين با بسته‌ ای زير بغل و اين آمدن راضيه به‌ خانه آن‌ ها با یک بسته بزرگ بی‌ دليل نيست و بايد در رابطه با حوادث اخير باشد، نبايد آن‌ را ساده بگیرم، بايد به ‌هر قيمتی شده از راز این رفت و آمد‌ها با اطلاع گردم.»

دلش مي‌ خواست به‌ پشت بام برود و از آن‌ جا داخل خانه حسين را زير نظر بگيرد شايد بتواند راز اين رفت وآمد‌ های مشکوک را پيدا كند ولی همان ‌دم به‌ ياد حرف‌ های پدرش افتاد كه روز قبل گفته بود: «تنبلی ديگه بسه، بهتره كمرتو سفت به‌ بندی و بری دنبال يك لقمه نان، اين ور و آن ور رفتن و چشم به‌ خانه مردم دوختن برای آدم نان نمي ‌شود». لذا بهتر ديد اين‌ كار را بگذارد برای فرصتی ديگر و عازم مغازه سلمانی اصغرآقا شد.

***

اقدس خانم از اين ‌كه اصلان پور او را مجبور کرده بود در خانه آقای مختاری با سمت خدمتکار کار کند سخت ناراحت بود، مرتب مي‌ ناليد و می ‌گفت: «من آرایشگرم نه خدمتکار خانه، اگر مشتری‌ها و منبع درآمد خود را از دست بدهم چه کسی زندگی مرا تأمین خواهد کرد.»

دختر آقای مختاری هم درعین حال که احتیاج به‌ یک خدمتکار داشت ولی از بودن اقدس خانم در خانه ‌اش چندان راضی به‌ نظر نمی‌ رسید زیرا بارها او را در حین بازدید کشوهای اطاق خوابش دیده بود. یک بار از او پرسیده بود: «با کشوهای اطاق خواب من چکار داری» جواب شنیده بود که: «خانم، مشغول تمیز کردن آن ‌ها بودم.»

او چند بار این مطلب را به‌ آقای اصلان پور یادآوری و از او خواهش نمود اجازه دهد اقدس خانم سر خانه و زندگی خود باز گردد ولی هر بار اصلان پور با این درخواست مخالفت و تأکید کرده بود لازم است اقدس خانم تا روشن شدن تکلیف محمود در خانه آن‌ ها کار کند منتها موافقت کرده بود تا هر دو هفته يك بار چند روزی برای راه انداختن کار مشتریانش به‌ خانه خود برود.

آن روز هنگامي‌ كه اقدس خانم به‌ خانه خود رسيد سلمان و اسد را ديد كه از خانه بيرون مي ‌آیند نظری تند به‌ آن‌ ها انداخت و بدون اين‌ كه ديدن اسد را به ‌روی خود بياورد به ‌سلمان نهيب زد كه: «بچه زود بيا تو خانه با تو كار دارم.»

سلمان با ناراحتی دستی به‌ عنوان خداحافظی با اسد تكان داد و به ‌دنبال اقدس خانم وارد خانه شد. در انتهای دالان خانه اقدس خانم مكثـی كـرد و در حالـي‌ كه چادر از سر برمي ‌داشت به‌ سلمان اشاره كرد كه جلو بيايد و چون سلمان به‌ او نزديك شد بدون مقدمه سيلی محكمی به‌ صورت او نواخت، سلمان براثر آن ضربه به‌ پهلو خم شد به‌ طوري ‌كه اگر دست به‌ دیوار نگرفته بود بی ‌شك به‌ زمين مي‌ افتاد، در همين حال اقدس خانم در حالي‌ كه چشم‌ هايش پرخون شده بود با صدای خشنی كه از او بعيد به ‌نظر مي‌ رسيد سلمان را مخاطب قرار داد و گفت: «هزار بار به ‌تو گفتم با اين لش بی ‌سر و پا همراه و هم كاسه نشو ولی تو هرگز به‌ حرفم گوش نميدی و كار خودت را مي ‌كنی، برای آخرين بار به‌ تو مي‌ گويم اگر يك بار ديگر تو را با او به ‌بينم كاری مي ‌كنم كه رفيق بازی از يادت بره» و برای اين ‌كه اطمينان يابد سلمان منظورش را فهميده است يا نه با فريادی اضافه كرد: «فهميدی يا نه؟»

سلمان درحالي ‌كه هنوز صورتش را كه براثر ضربه سيلی مادر به ‌شدت مي ‌سوخت با دست محكم گرفته بود با صدائی خفه ‌ای جواب داد: «فهمیدم، فهمیدم، خواهش مي ‌کنم دیگه نزن».

****

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...