فریادی در نیمه شب: قسمت هفدهم

پ پ پ

دو هفته از ديدن راضيه پشت در خانه آقا حیدر گذشت. در این مدت احمد هنوز نتوانسته بود راز رفت و آمدهای مخفيانه آن‌ ها را كشف كند و عدم موفقیت دراین باره او را سخت رنج می ‌داد. قبلاً تصميم گرفته بود اصلان پور را ملاقات و خبر ديدن اسد و سلمان و گفتگوهای آن ‌ها را با يكديگر برای او شرح دهد ولی رفت و آمدهای حسين و راضيه او را بر آن داشت تا موضوع را موكول به ‌یافتن اطلاعاتی بیشتر و کسب خبرهای بهتری نماید. او حدس می ‌زد رفت و آمد های راضیه به‌ خانه آقا حیدر باید در ارتباط با محل اختفای محمود باشد و قصد این ‌را هم نداشت تا در صورت اطلاع از این امر آن‌ را در اختیار اصلان پور بگذارد ولی این ‌که حسین این راز را از او پنهان نگاه می ‌داشت سبب رنجش او شده بود و سعی بر آن داشت تا خود از راز رفت و آمد‌ های مرموز آن‌ ها با اطلاع گردد.

تابستان به‌ روزهای آخر خود نزدیک می ‌شد و باد سرد پائیزی گهگاه ورود خود را با زدن تازیانه بر تن رهگذران سحرخیز اعلام می ‌داشت. فرصت کم بود و باید روز اول مهر خود را برای رفتن به ‌دبستان آماده می‌ ساخت، در این فکر بود که با شروع سال تحصیلی دیگر فرصت زیادی برای پی گیری حوادث پیش آمده در محل و کمک به ‌آقای اصلان پور نخواهد داشت و گره کور قتل ها تنها باید با کوشش مأمورین اداره آگاهی گشوده گردد.

درحال و هوای چنین افکاری سحرگاه يكی از روزها که سفیدی شفق هنوز نتوانسته بود پرده سیاه شب را به طور کامل از آسمان و زمین برگیرد طبق عادت هر روزه برای خرید نان از خانه خارج شد و سربالائی کوچه را برای رسیدن به‌ بازارچه و دکان نانوائی شاطر غلام درپیش گرفت.



آگهی

باد سرد صبحگاهی تن گرم اندک رهگذرانی را که تازه از بستر گرم خود برخاسته و درپی انجام کاری بیرون آمده بودند می‌ آزرد به‌ طوری ‌که مجبور بودند برای حفظ خود از سرما قوز کرده سر را درون يقه‌ های خود فرو برند.

نظر به ‌این ‌که احمد جز پيراهنی نازك و آستین کوتاه چيزی دربر نداشت تصمیم گرفت راه بين خانه تا بازارچه و نانوائی شاطرغلام را با دويدن طی كند زیرا دراين حالت هم زمان كوتاهتـری را بـرای رسیدن به ‌نانوائی طی می‌ کرد و هم با دويدن مي ‌توانست خود را گرم کند. با این تصمیم از پیچ کوچه گذشت و به‌ خرابه پشت خانه آقا حیدر نزدیک شد، مصمم بود تا دویدن را از آن ‌جا آغاز کند که ناگهان صدای ناله ضعیفی به‌ گوشش رسید، پا سست کرد و به‌ا طراف خود نظر انداخت، کسی را در کوچه ندید لذا متوجه خرابه شد جائی ‌که تلی از زباله‌ها روی‌هم انباشته شده بود. در تاریک روشن هوا چیزی نمی ‌دید تا منشأ صدا را تشخیص دهد، حرکت محسوسی هم درآن ‌جا نمی‌ دید، فکر کرد شنیدن صدا جز توهمی بیش نبوده است، برای اطمینان یک بار دیگر سرتاسر کوچه را از نظر گذراند و چون صدائی نشنید خواست دوباره حرکت به‌ سوی بازارچه را آغاز کند که صدای ناله قدری بلند‌ تر از قبل به‌ گوشش خورد و به‌ فراست دریافت که صدای ناله یک انسان است و از داخل خرابه می ‌آید.

جرأت نمی‌ کرد به ‌تنهائی قدم داخل خرابه گذارد، به ‌اطراف خود نگاه کرد شاید رهگذری را دیده به‌ اتفاق برای کمک به‌ کسی که ناله می ‌کرد داخل خرابه شوند ولی متأسفانه هیچ کسی در کوچه دیده نمی شد.

با این‌ که در آن زمان والدین، بچه‌ ها را از تاریکی شب و جن و پری می ‌ترساندند و هم‌ سالانش نیز داستان‌ هائی از وجود جن و پری و «از ما بهتران» در خرابه ‌ها برایش تعریف کرده بودند ولی احمد که با خواندن کتاب‌ ها وجود جن و پری را افسانه می‌ دانست بدون این‌ که در آن موقعیت ترس از چنین موجوداتی براو غالب شود تصمیم گرفت به ‌تنهائی وارد خرابه گردد.

ابتدا از گذاشتن پا بر روی زباله ‌ها کراهت داشـت ولـی آهستـه و در حالـی‌ که سعی می‌ کرد پا روی اشیاء آلوده و یا احتمالاً شیشه‌ های شکسته میان زباله‌ ها نگذارد به ‌شبح سیاهی که ناله می‌ کرد نزدیک شد.

در این‌ موقع نور چراغ یک دوچرخه که در حال عبور از کوچه بود برای چند لحظه محوطه خرابه را روشن کرد، احمد جسد مردی را دید که به‌ پشت روی تل زباله‌ ها افتاده است، گردنش بریده و خونین و به عقب برگشته و پاهای لخت او از پاچه شلوارش بیرون آمده بود.

حالا آن ‌قدر به ‌او نزدیک شده بود که صدای ناله‌ های بسیار کوتاه و ضعیفش را می ‌شنید.

دوچرخه سوار که احمد را در میان خرابه دید حیرت زده با صدای بلند پرسید: «آقا پسر اون جا تو تاریکی دنبال چی می‌ گردی.»

احمد درحالی ‌که خود از دیدن بدن خونین و مجروح مرد سخت منقلب شده بود فریاد زد: «یکی این ‌جا افتاده، فکر می‌ کنم مجروح شده و احتیاج به‌ کمک داره.»

دوچرخه سوار دوچرخه‌ اش را کنار دیوار خرابه تکیه داد و خود برای پی بردن به ‌اصل ماجرا به‌ محلی که احمد ایستاده بود نزدیک شد و با دیدن مرد مجروح که ناله می‌ کرد گفت: «باید برویم کمک بیاوریم، بدبخت بد جوری زخمی شده و داره می میره» و خود به‌ سمت دوچرخه ‌اش دوید تا زودتر رفته کمک بیاورد. موقع رفتن فریاد کرد: «توهم اون‌ جا منتظر چی هستی؟ برو کسی را برای کمک بیار.»

دراین‌ موقع چند رهگذر نیز که تازه از راه رسیده و در بیرون خرابه با کنجکاوی به‌ آن‌ ها نگاه می‌ کردند از صحبت‌ هایشان متوجه شدند که انسانی مجروح درخرابه افتاده واحتیاج به‌ کمک دارد.

احمد درحالی‌ که از دیدن مرد مجروح لرزشی ناگهانی سراسر وجودش را فرا گرفته بود از خرابه بیرون آمد و برای مطلع ساختن پدرش به ‌سمت خانه دوید.

مادرش که در حیاط خانه مشغول گرداندن آتشگردان و درست کردن آتش برای سماور بود با دیدن او که بدون نان به‌ خانه بازگشته بود هاج و واج فریاد زد: «باز چی شده بدون نان آمده‌ ای، نکنه باز پولت را گم کرده‌ ای.»

احمد از شدت لرز نتوانست جواب دهد، خود را داخل اطاق رساند و کتش را برداشته پوشید و درکنار بسته رختخواب که حالا گوشه اطاق جمع شده بود چمباتمه نشست تا شاید بتواند از لرزش اندامش که به ‌سختی تکان می ‌خورد جلوگیری کند.

آقای فتحی که سر سجاده نشسته و تازه نمازش را به ‌پایان رسانده بود رو به‌ او کرد و پرسید: «پسر باز چه دسته گلی به ‌آب داده ‌ای که صبح اول صبح صدای مادرت را درآورده‌ ای.»

احمد پس از این‌ که حالش کمی جا آمد با لکنت جواب داد: «بابا…. یک مرد زخمی… تو….. خرابه افتاده بود و ناله می ‌کرد….. فکر می‌ کنم حالش…… خیلی بد باشه چون از گلویش….. صدای خر خر بیرون می‌ آمد….».

پدرش در حالی‌ که جا نماز را جمع می‌ کرد از حرکت باز ماند و پرسید: «کی بود، نفهمیدی؟»

احمد گفت: «چون تاریک بود و چیزی دیده نمی ‌شد نتونستم به‌ فهمم کیه.»

پدرش پرسید: «زن بود یا مرد».

احمد پاسخ داد: «تا آن‌ جا که من تشخیص دادم مرد بود.»

پدرش فوری لباس پوشید و عازم خروج از خانه شد و احمد هم که کمی حالش بهتر شده بود به ‌دنبال پدر از خانه بیرون رفت.

مادرش که آن‌ ها را درحال خروج دید و از ماجرا اطلاع نداشت با تعجب نگاهی به‌ آن ‌ها کرد و از شوهرش پرسید: «صبحانه نخورده کجا داری میری، صبرکن این بچه بره نون بگیره».

آقای فتحی در جواب همسرش گفت: «صبحانه را آماده کن الان بر می‌ گردیم.»

مادرش ناراحت زمزمه کرد: «می ‌دانستم بازهم پول نان را گم کرده است.»

****

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید