فریادی در نیمه شب: قسمت هجدهم

پ پ پ

حالا سیاهی شب خیمه از روی بام‌ ها برداشته و نور خورشید که می ‌رفت تا از افق سر برآورد آسمان و فضا را به‌ خوبی روشن کرده بود. وقتی احمد و پدرش به‌ خرابه رسیدند عده‌ ای از اهالی محل در آن‌ جا جمع شده و در باره مرد مجروحی که در خرابه افتاده بود صحبت می ‌کردند. از صحبت‌های اهالی متوجه شدند که مرد مجروح سلمان پسر اقدس خانم است که با ضربات چاقو از پای در آمده است، ضمناً پی‌بردند که مجروح دیگر ناله نمی ‌کند و به ‌احتمال زیاد جان داده است.»

آقای فتحی از یکی پرسید: «به‌ کلانتری اطلاع داده ‌اید.»

مخاطب جواب داد: «یکی را فرستاده‌ ایم تا به ‌کلانتری خبر دهد.»



آگهی

او درحالی‌ که سرش را تکان می‌ داد گفت: «مثل این‌ که این محل نفرین شده است، هر روز یکی را می ‌کشند. خدا آخرعاقبت همه ما را به‌ خیر کند.»

مخاطب جواب داد: «تا این افراد شرور تو محل هستند از این اتفاقات نباید تعجب کرد».

یکـی دیگـر اضافـه کـرد: «هر روز مشروب می‌ خورند و مزاحم زن و بچه مردم می ‌شوند».

در این‌ موقع سر و کله چند پاسبان و یک افسر از دور پیدا شد که با سرعت به‌ سمت خرابه می آمدند.

با رسیدن آن‌ ها فوراً مردم را از دور و اطراف خرابه دور کردند و کار پرس و جو از مردم و این‌ که چه کسی اول بار جسد را دیده است آغاز شد.

مرد دوچرخه سوار و کسانی‌ که سحرگاه آن روز احمد را در خرابه دیده بودند انگشت به ‌سوی او گرداندند. افسر پلیس به‌ طرف احمد آمد و تحقیق در مورد یافتن جسد را از او شروع کرد، احمد هم آن‌ چه را دیده بود برایش شرح داد. افسر پلیس همه را در دفترچه اش یادداشت کرد و هنگام رفتن به ‌‌او گفت: «آدرس خانه‌ ات را بده، ممکن است باز هم به ‌وجودت احتیاج داشته باشیم» و برای تحقیق در مورد حادثه ‌ای که اتفاق افتاده بود سراغ سایرین رفت.

دراین‌ موقع ناگهان زنی هراسان و شیون کنان در حالی ‌که چادرش را به‌ کمر بسته بود و مدام توی سر خود می ‌زد از دور نمایان شد. با آمدن او همه نگاه‌ ها از افسر و پاسبان به‌ سمت او برگشت. ناگفته معلوم بود که آن زن بـه‌ غیـر از اقـدس خانـم کـس دیگـری نمی ‌توانست باشد. معلوم نبود خبر کشته شدن سلمان چطور به ‌اطلاع او رسیده است.

وقتی نزدیک خرابه شد همان‌ طور که توی سر خود می‌ زد و مویه می‌ کرد سعی داشت تا خود را به‌ جسد برساند. پاسبان‌ ها از ورود او به‌ داخل خرابه ممانعت کردند ولی اقدس خانم درحالی ‌که برای رفتن داخل خرابه، قربان صدقـه آن‌ ها می‌ رفت مرتب فریاد می ‌زد: «شما را به‌ خدا بگذارید اورا به‌ بینم، به‌ من خبر رسیده که سلمان پسرم را کشته‌ اند، خدای من، باورم نمی ‌شود، کدام از خدا برگشته‌ ای او را کشته است. شما را به‌ خدا به‌ من اجازه دهید جسد را به ‌بینم، خدا کند اشتباه کرده باشند و او سلمان پسر من نباشد».

افسر پلیس که اقدس خانم را در آن حال دید کار تحقیق از اهالی را نیمه تمام گذاشت و به‌ او نزدیک شد و درحالی‌ که سعی می ‌کرد او را آرام کند گفت: «خانم عزیز، تا پزشک قانونی و مأمورین جنائی اداره آگاهی نیامده‌ اند ما حق نداریم به‌ کسی اجازه دهیم به‌ مقتول نزدیک شود. شما نیز اگر با مقتول نسبتی دارید لطفاً قدری صبر کنید، آن‌ها به ‌زودی خواهند آمد» و اضافه کرد: «مطمئن باشید وجود شما در شناسائی مقتول برای آن‌ ها بسیار حائز اهمیت می‌ باشد.»

افسر نگهبان پس از این توضیحات او را تنها گذاشت و خود دوباره کار تحقیق از اهالی را از سر گرفت. اقدس خانم وقتی دید اهالی دورش جمع شده و به‌ او نگاه می‌کنند پای دیوارخانه‌ ای نشست و درحالی‌ که توی سر خود می‌ زد گریه و فغان را سر داد.

***

چون آفتاب بالا آمده بود آقای فتحی به‌ خانه برگشت تا زودتر صبحانه خورده برای باز کردن مغازه برود ولی به‌ احمد سفارش کرد تا زودتر به‌ نانوائی رفته برای آن روز نان بخرد.

نانوائی شاطر غلام شلوغ بود و مردم برای گرفتن نان از سر و کول هم بالا می ‌رفتند. همین ‌که احمد به ‌آن ‌جا رسید حسین را دید که با چهارعدد نان تافتون از بین جمعیت بیرون می آید. پای چشم و قسمتی از صورتش ورم کرده و جا به‌ جا خط قرمزی دور صورت و گردنش دیده می ‌شد. احمد با خود گفت: «همین حالاست که حسین مانند سابق سرش را پائین انداخته راهش را عوض کند» ولی برخلاف تصور او تا حسین چشمش به ‌احمد افتاد جلو آمد و گفت: «پسر، دیدی بازهم یکی را کشته و توی خرابه پشت خانه ما انداخته بودند».

احمد گفت: «همین امروز کله سحر که از خانه بیرون آمدم او را دیدم.»

حسین با تعجب پرسید: «آه، پس تو هم اونو دیدی.»

احمد محکم پاسخ داد: «اول بار من اونو پیدا کردم»

حسین پرسید: «چطوری اونو تو تاریکی پیدا کردی.»

احمد جواب داد: «از صدای ناله‌ اش فهمیدم یکی اون‌ جا افتاده است.»

حسین با تعجب پرسید: «اهه، پس اول زنده بوده.»

احمد گفت: «آره زنده بود و ناله می‌ کرد.»

حسین گفت: «شنیده ‌ام سلمان پسر اقدس خانم بوده.»

احمد با بی‌ تفاوتی جواب داد: «این ‌طور معلوم شده که اون بوده.»

حسین قدری جلو آمد و مانند همیشه با لحنی که بوی تمسخر از آن به‌ مشام می ‌رسید آهسته پرسید: «آقای کارآگاه! چی فکر می ‌کنی، یعنی کی زدتش.»

احمد چون از موش و گربه بازی روزهای قبل حسین عصبانی و از لحن تمسخرآمیز او نیز دلخور شده بود تصمیم گرفت نیشی به‌ او بزند و حالش را بگیرد ازاین رو درجواب گفت: «این ‌طور که شنیده ‌ام چند ضربه کاری بهش زده بودند» و بعد اضافه کرد: «این کار باید توسط کسانی انجام گرفته باشد که دست به‌ کاردشان خوب است.»

حسین که فهمید باز هم احمد خیال دارد اورا دست بیندازد با همان لحن مسخره دهانش را کج کرد وپرسید: «مثلاً چه کسانی؟»

قیافه‌ اش خنده‌دار شده بود، همان چیزی که احمد انتظارش را داشت لذا جواب داد: «مثلاً یکی اصغر آقا سلمانی محل که دست به ‌تیغش خیلی خوب است و اگر اراده کند می‌ تواند هنگام اصلاح صورت مشتری گردنش را با یک حرکت دست از بدن جدا نماید.»

حسین از این که پی برد حدسش درست بوده و احمد قصد دارد باز هم او را دست بیندازد ناراحت شد و برای این که مقابله به مثل کرده باشد گفت: «پس تو باید خیلی مواظب خودت باشی چون هر روز اصغر آقا را ملاقات می‌ کنی.»

احمد گفت: «خوشبختانه صورت من هنوز مو در نیاورده و احتیاج ندارم برای کوتاه کردنش زیر تیغ ریش تراشی اصغر آقا بنشینم.»

حسین خندید و با لحنی که دلخوریش را نشان می‌ داد پرسید: «خوب دیگر به‌ چه کسی بد گمانی؟»

احمد جواب داد: «دومین نفر حیدر آقا پدر حضرتعالی است که دست به‌ ساطورش حرف ندارد و با یک حرکت سریع لاشه گوسفند بیچاره را از وسط دونیم می‌ کند.»

حسین که معلوم بود از کوره در رفته جواب داد: «اگر بابام به ‌فهمه همین امروز با ساطورش میاد سراغت تا زبان درازت را از حلقومت بیرون بکشه».

احمد خندید و گفت: «بازم که دلخور شدی، می‌ خواستم جواب سؤال تو را بدهم که پرسیدی حدست به‌ کی میره».

حسین گفت: «خوب، تمام شد یا باز هم ادامه داره».

****

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...