فریادی در نیمه شب: قسمت نوزدهم

پ پ پ

احمد گفت: «یکی دیگر هم مانده و او اسد زاغی است که دست به‌ چاقوش خیلی خوبه و دل و جرئت استفاده از آن ‌را هم دارد، مضافاً این که روابط بین او و سلمان در این اواخر چندان هم خوب نبود و می‌ تواند دلیلی برای از بین بردن او باشد.»

حسین سرش را به‌ علامت تأیید تکان داد و گفت: «من‌ هم همین طور فکر می ‌کنم، باید کار اسد زاغی باشه.»

احمد در حالی‌ که به‌ سر و صورت حسین نگاه می‌ کرد پرسید: «مثل این‌ که باز هم کار خلافی انجام داده و پدرت را عصبانی کرده‌ ای، چرا سر و صورتت سیاه و کبود شده.»



آگهی

حسین برای این‌ که جواب درستی به‌ احمد ندهد سرش را تکان داد و گفت: «چیزی نیست، خودش خوب می‌ شه.»

در این ‌موقع آقای فتحی که از جلوی نانوائی عبور می‌ کرد تا احمد را دید با اعتراض گفت: «پسر، تو که هنوز آن‌ جا ایستاده‌ای و حرف می ‌زنی، پس کی می‌ خواهی نان گرفته به خانه ببری.»

اعتراضش به‌ جا بود. احمد باید هرچه زودتر نان گرفته به‌ خانه می ‌برد و سپس روانه دکان سلمانی می‌ شد تا این روزهای آخر تعطیلات تابستانی کار در سلمانی را با رضایت اصغرآقا به ‌پایان برساند وگرنه ممکن بود سال آینده اصغرآقا یکی دیگر از بچه‌های محل را به ‌شاگردی قبول کند و او نتواند همان ‌طور که پدرش گفته بود یک آرایشگر درست و حسابی از کار درآید.

از این ‌رو به‌ خودش گفت: «حتماً خبر ماجرای سلمان تا حالا به ‌اصغرآقا هم رسیده و باید شاهد بحث‌های جالبی بین او و مشتریانش باشم. درنگ جایز نبود، از حسین خداحافظی کرد و داخل خیل جمعیت مشتریان دکان نانوائی شد.

***

آن روز احمد به‌ دلیل پیدا کردن جسد سلمان در خرابه و سپس خرید نان و رساندن آن به‌ خانه دیرتر از هر روز به‌ مغازه سلمانی رسید. خبرهای واقعه خیلی زودتر از او به ‌مغازه رسیده بود. اصغر آقا در حالی‌ که مشغول کوتاه کردن موهای یک مشتری بود با دیدن احمد لبخند رضایت ‌بخشی تحویل داد و گفت:

«خوب آقا پسر، شنیده ‌ام امروز هم شیرین کاشتی و کارآگاه مآبانه جسد سلمان مادر مرده را در خرابه پشت خانه آقا حیدر کشف کردی.»

از دهان احمد پرید و گفت: «صدای ناله ‌اش باعث شد تا به‌ وجود او در خرابه پی‌ ببرم.»

اصغرآقا دهانش از تعجب باز ماند. همان‌ طور که قیچی و شانه را در دست داشت از حرکت باز ایستاد و پرسید: «یعنی وقتی او را دیدی هنوز زنده بود.»

احمد جواب داد: «آره زنده بود و ناله می‌ کرد.»

اصغرآقا پرسید: «بهت نگفت کی او را زده است.»

احمد جواب داد: «نه، وقتی نزدیکش شدم فقط ناله می ‌کرد.»

اصغرآقا مثل این‌ که از شنیدن این خبر انرژی زایدالوصفی یافته باشد با سرعت شروع به ‌کار کرد و در حالی‌ که دست‌ هایش مثل ماشین روی سر مشتری جلو و عقب می‌ رفت گفت: «که این‌ طور، خیلی جالبه، پس باید نام کسی را به‌ زبان آورده باشد» و اضافه کرد: «منظورم کسی است که او را زده است.»

احمد از این ‌که موضوع ناله کردن سلمان را نزد اصغر آقا به‌ زبان آورده بود سخت پشیمان شد. او می ‌دانست همین فرداست که همه اهل محل خواهند دانست سلمان قبل از مرگش با او حرف زده و نام ضارب خود را به‌ او گفته است».

برای رفع و رجوع قضیه گفت: «به‌ بین اصغر آقا، بی ‌خود شلوغش نکن، سلمان قبل از مرگ چیزی به‌ من نگفته، من فقط صدای ناله‌ اش را شنیدم، همین و بس.»

اصغرآقا خندید وگفت: «خوب ناراحت نشو، من‌ که نمی‌ خوام چیزی به‌ کسی بگم، همه این ‌ها بین خودمان می‌ ماند، مطمئن باش.»

اطمینان! آن هم به ‌اصغر آقا، چیزی گفته بود و حالا دیگر نمی ‌توانست با هیچ قسم و آیه ‌ای آن را انکار کند. درحالی‌ که این ضرب ‌المثل معروف را پیش خود تکرار می‌ کرد: «خودم کردم که لعنت بر خودم باد» جارو را برداشت تا موهای اضافی سر مشتری را که زیر دست و پا و صندلی ریخته بود جارو کند.

***

صبح روز بعد از واقعه پاسبانی در خانه احمد را كوبيد. آقای فتحی كه عازم خروج از خانه بود در را باز و با ديدن مأمور قانون پشت در كمی جا خورد و پرسيد: «سركار امری داشتيد.»

پاسبان نام احمد را بر زبان آورد و گفت: «آقای اصلان پور مي ‌خواهند او را به ‌بينند، ايشان هم اكنون در اطاق رئيس كلانتری محل نشسته ‌اند، اگر ممكن است به ‌او بگوئيد با من تا كلانتری محل بيايد.»

آقای فتحی گفت: «بسيار خوب سركار، همين الان به ‌او اطلاع مي ‌دهم تا لباس پوشيده حاضر شود» و بعد اضافه كرد: «من‌ هم می ‌توانم با او بيايم.»

پاسبان سری تكان داد و گفت: «فكر نمي‌ كنم لازم باشد ولی اگر ميل داشته باشيد مي ‌توانيد شما هم با او بيائيد.»

آقای فتحی به‌ داخل خانه برگشت تا احمد را از آمدن مأمور برای بردن او نزد آقای اصلان پور مطلع کند. احمد كه صحبت های پدرش را با مأمور شنیده بود و مي ‌دانست بعد از یافتن جسد سلمان در خرابه حتماً برای گرفتن اطلاعات بيشتر به ‌در خانه ‌اش خواهند آمد قبلاً لباس پوشيده و خودرا آماده کرده بود.

پدرش كه او را آماده ديد گفت: «شنیدی که پاسبان برای‌ چه آمده است.»

احمد فوری جواب داد: «بله با او مي‌ روم» و بعد اضافه كرد: «خودم هم در نظر داشتم آقای اصلان ‌پور را به‌ بينم.»

پدرش گفت: «فکر می‌ کنی بهتراست که من‌ هم با تو بيايم.»

احمد چون نمي‌ خواست کسی او را با پدرش در كلانتری محل به ‌بيند فوری جواب داد: «بهتر است تنها بروم.»

پدرش كه در ملاقات قبلی او با اصلان پور حضور داشت و مي ‌دانست ديدار با كارآگاه اداره آگاهی مشكلی برای احمد ايجاد نخواهد كرد رضايت داد تا تنها برود ولی در همين‌ موقع مادر احمد كه به‌ گفتگوی آن‌ ها گوش مي ‌داد و از كلانتری و پاسبان جز دستگيری و زندان و دردسر چيز ديگری نديده بود ناگهان به‌ شوهرش پرخاش كرد كه: «تو چطور جرأت مي ‌كنی بچه را تنها به‌ كلانتری بفرستی، اگر او را آن‌ جا نگه دارند ما چکار می ‌توانیم بکنیم؟»

آقای فتحی با آرامش همسرش را دعوت به‌ سكوت كرد و برايش توضيح داد كه آقای اصلان پور تنها مي ‌خواهد چند سؤال از احمد بكند و به ‌زودی به ‌خانه برمي ‌گردد.

احمد ديگر معطل نشد و با اشاره پدرش كه می‌ گفت: «پاسبان بیرون خانه منتظر توست» از خانه بيرون رفت و در معيت پاسبان روانه كلانتری محل شد. در آن جا او را به‌ اطاق رئيس كلانتری بردند، جائي ‌كه آقای اصلان پور پشت ميزی در انتهای اطاق نشسته و انتظار ديدن او را داشت.

احمد سلامی كرد وكنار در ايستاد، رئيس كلانتری كه با لباس رسمی پشت ميز بزرگی نشسته و يك پلاك بيضی شكل برنجی با اسم «رئيس» بر سينه داشت نگاهی به ‌او كرد و با تصور این ‌که ارباب رجوع است خواست به‌ پرسد كه با چه كسی كار دارد ولی آقای اصلان پور از پشت ميز خود با اشاره به‌ او فهماند كه برای ديدن او آمده است و با انگشت به ‌احمد اشاره كرد كه نزد او برود و بعد از جا برخاست تا با احمد دست داد و صندلی كناری خودرا برای نشستن به ‌او تعارف كرد. احمد در حالی‌ که خود را روی صندلی جا به جا می‌ کرد متوجه شد شخص ثالثی با کراوات و لباس مشکی پشت میزی که در انتهای اطاق بود نشسته و آن‌ ها را زیرنظر دارد.

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...