فریادی در نیمه شب: قسمت نهم

پ پ پ

پدرش سری تكان داده و گفته بود: «آقای اصلان پور از همه اهالی محل خواسته تا هر اطلاعی راجع به‌ حوادث پيش آمده داشته باشند در اختيارش بگذارند، من فكر مي ‌كنم او مشتاق دريافت چنين خبرهائی حتی از بچه‌ ها نيز هست.»

احمد از اين ‌كه مي‌ تواند خبرهای مفیدی در اختيار كارآگاه جنائی شهربانی بگذارد خوشحال شد و در ادامه صحبت با پدرش روز بعد با او به‌ اداره آگاهی رفتند و به‌ مأمور جلوی در گفتند که می‌ خواهند آقای اصلان پور را به‌ بینند، وقتی وارد اطاق او شدند پرونده ‌ای را مطالعه‌ می ‌كرد، با ديدن آن‌ها از جا برخاست و ضمن خوش آمد گوئی به آن ها به‌ هركدام يك صندلی تعارف كرد.

پدر احمد مختصر و موجز آن چه را كه از احمد شنيده بود برای کارآگاه باز گفت. كارآگاه اصلان پور نگاهی جدی به احمد كرد و از او پرسید: «اين ها كه پدرت گفت حقيقت دارد».



آگهی

احمد جواب داد: «بله حقيقت دارد» و اضافه كرد: «هنوز سرگيجه ام از ضربتی كه اسد زاغی به سرم زده خوب نشده است.»

خنده محوی بر لبان کارآگاه پديدار شد و در حالي كه هيبتی خشك و جدی به خود می گرفت يك صندلی برداشت و در كنار احمد نشست و گفت: «پسرجان، درست گوش كن ‌ببین چه مي ‌گويم، مي‌ خواهم تمام آن‌ چه را كه به‌ پدرت گفتی برای من‌ هم شرح دهی، فقط مواظب باش چيزی را از قلم نيندازی.»

احمد تمام وقايع را همان‌ طور ‌كه ديده بود برايش شرح داد و در خاتمه برداشت خود را نيز از حوادث برايش گفت. در تمام مدتی كه صحبت مي‌ كرد کارآگاه ساكت نشسته بود و با دقت به‌ حرف‌ هاي او گوش مي‌ داد. از قيافه‌ اش نمي ‌شد فهمید چه احساسی دارد، آيا حرف ‌های احمد را به‌ عنوان يك واقعيت پذیرا شده و يا آن ‌ها را چون داستانی بچه گانه یافته است.

وقتی احمد ساكت شد کارآگاه چند لحظه ‌ای همان‌ طور ‌كه به ‌صورت او نگاه مي ‌كرد به ‌فكر فرو رفت، سپس مصمم از جای برخاست و به ‌طرف ميز كارش رفت و يك كارت كه اسم و عنوان و شماره تلفنش روی آن نوشته شده بود آورد و به ‌او داد و اضافه کرد:
«از امروز هر اطلاعی از حوادث پيش‌ آمده به‌ دستت رسيد و يا هر چيز مشكوكی از اسد زاغی و يا شخص ديگری در محل مشاهده كردی فوراً اين شماره تلفن را گرفته مرا در جريان می گذاری».

احمد خوشحال کارت را گرفت ولی توضیح داد: «ما در خانه تلفن نداريم، ولی اگر خبری پيدا كردم فوراً به‌ اين جا آمده شما را در جريان خواهم گذارد».

کارآگاه با سر تشكر كرد و با اشاره به‌ يك پاسبان از او خواست پدر و پسر را تا بيرون اطاق راهنمائی كند.

احمد فهميد كار آن‌ ها تمام شده لذا از جا برخاست تا همراه پدرش از اطاق بيرون روند. هنوز از در خارج نشده بودند كه کارآگاه احمد را صدا زد و يك خودكار زيبا و يك دفترچه يادداشت كوچك در دستش گذاشت و اضافه كرد:
«ضمناً هرچه ديدی و شنيدی مي ‌توانی دراين دفترچه يادداشت کرده برای من بياوری، هميشه مي‌ توانی دراين اطاق مرا ملاقات كنی تنها كافی است به ‌پاسبان جلوی در اسمت را بگوئی او فوراً تو را به‌ اطاق من راهنمائی خواهد كرد».

احمد از شوق روی پا بند نبود، باور نمي ‌كرد اطلاعاتش آن ‌قدر برای کارآگاه مفيد بوده كه او خواسته باز هم برايش خبر كسب كند. در حالي ‌كه خودكار و دفترچه را چون هديه ‌ای گران ‌بها در دستش مي ‌فشرد از آقای اصلان پور تشكر كرد و از در بيرون رفت. خيلی دلش مي ‌خواست اين خبر را هر چه زودتر به‌ همه بچه‌ های محل بدهد ولی پدرش به ‌او توصيه كرد:
«بهتر است كسی از ملاقات ما با كارآگاه اصلان پور مطلع نگردد وگرنه آن‌ ها كه ريگی به‌ كفش دارند هر وقت تو را به‌ بينند خود را جمع و جوركرده دست به‌ عصا راه خواهند رفت».

احمد نظر پدرش را پسنديد و ضمن اين ‌كه كارت آقای اصلان پور و خودكار و دفترچه را در جيب بغلش مي‌ گذاشت سينه جلو داد و عازم مغازه اصغرآقا شد. ناراحت بود از اين‌ كه نمي‌ توانست اين خبر مهم را حتی به‌ حسين دوست همكلاسی ‌اش بدهد.

***

راضيه با همان حال خرابی كه داشت هم‌ چنان منتظر بازگشت آقای مختاری و خانمش بود. به‌ خاطر می‌آورد که به‌ او گفته بودند پس از دو هفته بازديد از دختر و دامادشان به‌ ملاير بازگشته او را با خود به‌ تهران مي‌ برند، نگران از اين كه در بازگشت چطور مي ‌تواند آن‌ ها را از حامله بودن خود آگاه کند در تب و تاب به‌ سر مي ‌برد. گاه با خود فكر مي‌ كرد بهتر اين بود كه به‌ نصيحت مادر گوش می ‌داد و بچه را سقط می‌ کرد ولی از طرفی ديگر بچه را حاصل عشق خود و محمود مي ‌دانست و نمي‌ خواست آن را از دست بدهد. دراين حال نيامدن آقای مختاری و همسرش را پس از دو هفته به‌ فال نيك گرفت و نگران دیر کردن آن‌ ها نشد. با خود فكر مي‌ كرد ممكن است آن‌ها تصمیم گرفته ‌اند مدت بيشتری را نزد دختر و دامادشان بگذرانند.

ولی چون زمان تأخير طولانی شد كم كم نگران گشت ولی امكان گرفتن خبر از حال آن‌ ها به‌ دليل موجود نبودن خط تلفن بين شهرها در آن زمان ميسر نبود تا اين‌ كه يك روز خبر قتل آقای مختاری و همسرش را از مسافری كه از تهران به‌ ملاير آمده بود شنيد.

آه از نهادش برآمد، خبر فوق برایش باورکردنی نبود، آخر او منتظر بود تا آن‌ ها در بازگشت او را با خود به‌ تهران ببرند، پس چرا در بازگشت به ملاير نيامده و بدون او به‌ تهران رفته بودند. به‌ خودش لعنت مي ‌فرستاد كه چرا پیشنهاد آن‌ ها را پذيرفته ودر ملاير مانده بود، با خود فكر مي ‌كرد: «اگر با آن‌ ها رفته بودم شايد اين اتفاق نمي‌ افتاد.» از محمود نيز خبری نداشت، به خود گفت: «چه اشتباهی كردم كه او را از مسافرت خود با خبر نكردم، حالا نمي‌ دانم چه بر سر او آمده است، بايد هرچه زودتر به‌ تهران رفته از قضايا با خبر شوم و خبر بچه‌ دار شدنم را نيز به‌ محمود بدهم».

حالش برای رفتن به‌ تهران مناسب نبود. هر روز صبح سردرد و تهوع داشت، داروهای دكتر نيز چندان مفيد فايده نبود و حال او را بهتر نكرده بود، تصميم گرفت با اولين اتوبوس به‌ تهران برود ولی مادرش او را برحذر داشت و گفت با اين وضع نمي‌ تواند در اتوبوس بنشيند و طول سفر را تحمل كند بهتر است چند روز ديگر نيز صبر کند، خود نيز موافق بود ولی هنگامي‌ كه شنيد محمود را نيز در ارتباط با قتل آقای مختاری و همسرش دستگير كرده‌ اند ديگر توقف را جايز ندانست و يك‌ روز صبح بار و بنه خود را برداشت و به‌ اتفاق مادرش با اولين اتوبوس روانه تهران شدند.

***

صبح یکی از روزها كه اصغرآقا تازه مغازه را بازكرده و مشغول اصلاح سر اولين مشتری بود ناگهان پرده‌های حصيری مغازه به‌ هم خورد و اسد زاغی با تمام هيكل در چارچوب در ورودی مغازه ظاهر شد، نگاهی تند به‌ اصغر آقا و مشتری او انداخت و با دلخوری غر زد كه : «مثل این‌ که امروزم دیر رسیدم و باید مدتی روی صندلی‌های قراضه تو به‌ انتظار بنشینم.»

اصغر آقا كه همیشه از هيبت اسد زاغی و لحن كلام او واهمه داشت و به ‌لكنت می‌افتاد جواب داد: «اسد خان…..اگر يك لحظه….اون جا… روی آن صندلی.ی.ی… چرمی….بنشينيد… من سر اين آقا رو و و…تمام مي‌ كنم و خدمت شما….. میرسم» و چون ديد اسد زاغی بي‌ حوصله روی صندلی نشست رو به‌ احمد كرد و گفت: «پسر بدو… برو قهوه خانه… بگو يك چای تميز…. برای اسد خان…بيارن».

درباره نویسنده:
محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...