فریادی در نیمه شب: قسمت ششم

پ پ پ

آقای مختاری تا آن‌ جا كه مي‌ توانست مختصر و موجز شرح وقايع را برای دادستان تعريف كرد و ادامه داد: «راستش اين‌ كه من به‌ هيچ ‌وجه مايل به‌ ازدواج آن دو نبوده و نيستم و مي ‌خواهم هرطور شده جلو اين‌ كار را بگيرم، ضمناً مايلم اين مردك بی ‌تربيت كه آبروی ما را در محل برده و اعتبار مرا خدشه دار كرده به ‌سختی تنبيه شود.»

دادستان پس از مكثی طولانی كه گويا با يك‌ نفر ديگر در اطاق صحبت مي كرد جواب داد: «دوست عزيز اصلاً نگران نباشيد، اگر شما بخواهيد همه چيز امكان دارد، منتهی اگر زحمتی نباشد هرچه زودتر چند دقیقه‌ ای به‌ دفتر من بيائيد تا بتوانيم به ‌اتفاق دراين مورد صحبت کرده تصميم بگيريم.»

آقای مختاری خوشحال جواب داد: «اطاعت مي‌ شود، تا يكی دو روز دیگر حتماً خدمت خواهم رسيد» و پس از يك خداحافظی گرم كه ضمن آن آقای دادستان از او قول گرفت در جلسات قمار هفتگی او شركت كند ارتباط قطع شد.



آگهی

همين كه آقای مختاری گوشی را روی تلفن گذاشت لبخند پيروزمندانه‌ ای بر لب آورد و نفس عميقی از روی شعف و آسودگی خيال كشيد و با اعتماد به ‌نفسی زايد‌الوصف رو به‌ همسرش كرد و گفت: «حالا نشانشان مي ‌دهم كه درافتادن با مردی مثل من برايشان ارزان تمام نخواهد شد» و اضافه كرد: «حالا بگذار آن سليطه نزد مادرش بماند تا بعد از تصفيه حساب با محمود به ‌حساب او هم برسم» و همسرش را كه از سنگدلی شوهر خود به‌ هنگام غضب به‌ خوبی اطلاع داشت نگران و هراسان برجای نهاد.

***

اسد زاغی يكی از كارگران كارخانه دخانيات تهران كه با توصيه آقای مختاری و به‌ اتهام توهين و تهديد به ‌مقام رياست اداره و اخلال در نظم كارخانه به‌ مدت دوسال به ‌زندان افتاده بود تازگي ‌ها از زندان آزاد شده و اهالی محل اغلب شب‌ ها او را در دكان عرق فروشی سیمون خان ارمنی مقابل کوچه آبشار مي ‌ديدند.

مردی بود با قدی متوسط و چهارشانه كه بيشتر موهای سرش به‌ دليل بيماری كچلی در دوران كودكی ریخته بود و برای مخفی نگاه داشتن نقش و نگارهای حاصل از آن هميشه كلاهی از نوع «بره» بر سر مي ‌گذاشت. چشمان زاغ و نگاه بی‌ پروای او را كمتر كسی مي ‌توانست تحمل كند به‌ همين دليل هم به ‌اسد زاغی و يا «زاغول» معروف شده بود. دندان‌ های كرم خورده و فاسدش كه بعضی از آن‌ها را با روكش طلا پوشانده بود هنگام خنديدن نمائی زشت و نفرت انگيز به‌ چهره او مي‌ داد. آدمی بود تودار و كم‌ حرف ولی مصمم در عمل، كمتر حرف مي ‌زد ولی هنگامي ‌كه تصميم به ‌كاری مي‌ گرفت كسی نمي ‌توانست مانع او شود، بازوانی نيرومند و مشت‌هائی قوی داشت بطوري‌كه كسی یارای مقاومت در برابر او را نداشت ولی با همه اين‌ ها هميشه كارد تيزی نيز در زيرلباس خود مخفی مي‌ كرد تا در صورت نياز از آن استفاده كند.

هنگامي‌ كه در كارخانه دخانيات كار مي‌ كرد هيچ‌ كدام از متصدیان کارخانه جرأت مقابله با او را نداشتند، يك‌ روز که با سركارگر كارخانه درگير شد او را به ‌سختی كتك زد و چون به ‌دليل ضرب و جرح حكم اخراج گرفت به ‌قصد مضروب نمودن آقای مختاری به ‌دفتر او رفت ولی نگهبانان او را دستگير و تحويل کلانتری محل دادند و نهايتاً با توصيه و فشار آقای مختاری به ‌دوسال حبس محكوم و به ‌زندان افتاد.

بر كسی روشن نبود كه زادگاه او كجاست و از كجا آمده است. عده‌ ای زادگاه او را گرجستان روسيه مي‌ دانستند. بعضي‌ها عقيده داشتند اهل يوگسلاوی است ولی اصغر آقا سلمانی محل او را از تيره اسلاو‌ها مي‌ دانست، حتی ادعا مي‌ كرد هنگامي‌ كه اسد با پدر خود از یوگسلاوی به ‌ايران آمده بود برای اصلاح سر و صورت به‌ دكان سلمانی پدرش مي ‌رفته‌ اند.

اين اواخر ديده می ‌شد كه اسد زاغی گهگاه اطراف خانه آقای مختاری پرسه مي ‌زند، البته نه آن‌ طور كه شك كسی را برانگيزاند ولی احمد با توجه به‌ شم پلیسی خود و اخباری که در دکان سلمانی اصغر آقا رد و بدل می ‌شد ناخودآگاه به‌ اين گشت و گذارها خوش‌ بين نبود و با آشنائی به‌ سابقه دشمنی اسد با آقای مختاری برداشت خوبی از اين گشت و گذارها نمی‌ کرد به‌ خصوص كه شبح سياه و مرموز آن شب حادثه را نيز ديده بود و درذهن خود آن را با هيكل و اندازه اسد زاغی مقايسه مي‌ كرد.

***

پشت ديوار خانه آقا حيدر، زمين بايری وجود داشت كه سال‌ها بدون استفاده افتاده بود. اهالی محل عقیده داشتند به ‌پيرزنی تعلق داشته كه سال ‌ها قبل در گذشته و چون وارثی نداشته شهرداری محل آن را در اختيار گرفته است. مردم ابن‌الوقت هم از فرصت استفاده کرده زباله‌های خود را آن‌ جا مي ‌ريختند.

در انتهای زمين، ديوار فروريخته ‌ای بود كه مي‌ شد از آن چون پله ‌كانی برای بالا رفتن از ديوار و پريدن روی بام خانه آقا حيدر استفاده كرد، در شب حادثه نيز چند تن از اهالی محل برای راه يافتن به ‌بام خانه آقای مختاری از آن بالا آمده و از همان راه نيز باز گشته بودند.

صبح فردای حادثه هنگامي كه احمد از كنار زمين فوق می ‌گذشت در پای ديوار جسم سياه رنگی نظرش را جلب كرد، برای شناسائی به‌ آن نزديك شد، كلاهی از نوع «بره» بود. با خود گفت: «حتماً كساني ‌كه شب قبل از اين ديوار بالا رفته و يا پائين آمده‌ اند از سرشان افتاده و درتاريكی شب نتوانسته‌ اند آن را پيدا كنند. برای شناسائی صاحب آن از ذهن خود كمك خواست كه اين فرم كلاه مال كدام سر بايد باشد، ناگهان به‌ ياد اسد زاغی افتاد كه بيشتر اوقات اين مدل كلاه را بر سر مي ‌گذارد ولی هرچه به ‌ذهن خود فشار آورد به‌ خاطرش نيامد كه شب حادثه اسد زاغی را روی بام خانه آقای مختاری ديده باشد.

همان ‌طور‌كه كلاه در دستش بود و در باره صاحب آن فكر مي ‌کرد ناگهان ضربه سنگينی به ‌پشت گردنش خورد به ‌طوري ‌كه چشمانش سياهی رفت و برای چند لحظه گيج شد، درهمين حال كسی كلاه را از دستش ربود، چون برگشت و نگاه کرد اسد زاغی را ديد كه چون كوهی جلویش ايستاده و درحالي‌ كه پشت سر هم فحش نثارش مي ‌كرد، مي‌ گفت: «حرومزاده چرا كلاه منو برداشتی».

درحالي‌ كه هنوز از گيجی بيرون نيامده و از ترس اين ‌كه نكند اسد باز هم توی سرش زده نقش زمينش کند با ترس و لرز گفت: «اسد خان…. به‌ بخشيد…. من…. اينو آن‌جا پای ديوار پيدا كردم، فقط خواستم خاك‌هایش را پاک کنم».

اسد که مست بود و با هر نفسی كه بيرون مي‌داد بوی الكل تندی درفضا پخش مي ‌شد گفت: «خره، باد از سرم برد و آن‌ جا انداخت» و كلاه را بر سر گذاشت و رفت.

پس از رفتن او احمد كه هنوز تعادل خود را به‌ دست نیاورده بود و گيج و منگ بود راهی بازارچه شد، درآن‌ حال نگاهی به‌ آسمان و درختان كنار جوی آب انداخت، هوا صاف و آرام بود و جريان تند بادی برگ درختان را تكان نمي ‌داد تا كلاه از سر رهگذران به ‌ربايد. با خود گفت: «افتادن اين كلاه در پای ديوار نبايد با شبحی كه شب گذشته پنهانی از راه پلکان خانه آقای مختاری خارج شد بی ‌ارتباط باشد.»

***

چند روز بعد هنگامي كه تازه از خواب بیدار شده بود شنيد پدرش مي گوید: «امروز صبح كه برای خريد نان بیرون رفته بودم پاسبان ها كوچه را بسته و از عبور و مرور مردم از جلوی خانه آقای مختاری ممانعت مي كردند» و بعد اضافه كرد: «مردم هم در اين سر و آن سر كوچـه جمع شده بودند ولی هيچ كدام نمي دانستند چه اتفاقی افتاده است.»

درباره نویسنده:
محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.
ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید