فریادی در نیمه شب: قسمت شانزدهم

پ پ پ

در آن‌ موقع هر كس اقدس خانم را مي ‌ديد باورش نمي ‌شد كه او شغل ظريف و حساسی مثل آرايش سر و صورت خانم‌ ها را دارد و با همان دست ‌ها صورت ظریف خانم ‌ها را نوازش و آرایش می ‌کند. او پس از ادب كردن سلمان خطاب به ‌او گفت: «حالا بهتر است هرچه زودتر گورت را از اين‌ جا گم كنی چون قرار است يكی از خانم‌ های اعيان و متشخص شهر برای آرايش سر و صورت خود اين‌ جا بيايد، نمي ‌خواهم قیافه نحس تو را به‌ بيند.»

هنوز چند دقيقه از بيرون رفتن سلمان نگذشته بود كه درشكه ‌ای زیبا جلوی خانه اقدس خانم توقف كرد و خانمی بلند قد از آن پياده شد و بلافاصله درکوب خانه را به‌ صدا در آورد. اقدس خانم كه به‌ نظر مي‌ رسيد پشت در انتظار او را مي ‌كشد فوراً آن ‌را به‌ روی او گشود و با خوشروئی و لبی خندان كاملاً متفاوت با لحظات قبل، مهمان خودرا به‌ داخل خانه دعوت كرد.

***



آگهی

محمود پس از ملاقات با راضيه و باخبر شدن از بارداری او و اين ‌كه در حال حاضر در خانه پدرش زندگی مي‌ كند قرار و آرام خود را از دست داد و تصميم گرفت به‌ هر طريق ممكن از زندان فرار کند. ديوارهای زندان رفيع و درهای آهنی آن با قفل‌ های محكم فلزی بسته مي ‌شد، هيچ راه فراری برای خارج شدن از ميان ديوارها و درهای آهنی آن وجود نداشت. تنها راه ممكن اين بود كه خود را بيمار نشان دهد تا او را به ‌بيمارستان برند، درآن‌ جا اين امكان برايش مهيا مي ‌شد تا از يك فرصت مناسب و يا غفلت مأمورين محافظ خود استفاده کرده فرار كند. به‌ هيچ‌ وجه به‌ عواقب كار خطرناك خود ـ از اين ‌كه ممكن بود جرمش سنگين‌ تر و يا حين فرار مورد اصابت گلوله واقع و كشته شود ـ فکر نمی‌ کرد. او مصمم بود به‌ هر قیمتی خود را به ‌راضيه رسانده دقايقی را هرچند كوتاه با او بگذراند.

با اين تصميم بيماری را بهانه و چند روزی از درد ناله‌ های دل‌ خراش سر داد. خوشبختانه نقشه ‌اش گرفت و به ‌دستور دكتر او را به‌ بيمارستان بردند، در آن‌ جا خود را بي ‌نهايت ناتوان و رنجور نشان داد تا اين‌ كه در يكی از شب ‌ها که مأمور محافظ او با یکی از پرستاران سرگرم گفتگو بود از پنجره اطاق به‌ بیرون پرید و خودرا به‌ محوطه باغ بیمارستان رساند و با این ‌که صدای ایست مأمور و سپس شلیک گلوله‌ ها را در پشت سر خود می‌شنید پا سست نکرد وبا سرعت خود را به‌ خیابان رساند و با استفاده از تاریکی شب ازآن ‌جا دور شد.

***

گفتیم که اقدس خانم در خانه را به‌ روی مهمان عالی ‌قدرش باز کرد و با احترام او را به ‌داخل خانه دعوت نمود.

مهمان او که خانم زیبا و بلند قدی بود پس از ورود به‌ خانه و اطمینان از این‌ که جز اقدس خانم فرد دیگری در خانه نیست وارد یکی از اطاق‌ ها شد و چادر خود را که معلوم بود تنها برای استتار قیافه سر کرده است به‌ گوشه ‌ای پرتاب کرد و روی یکی از صندلی‌ ها نشست و درحالی ‌که کفش‌ های پاشنه بلند خودرا نیز یک به‌ یک از پا خارج و با دست شروع به ‌مالش انگشتان خود نمود بود رو به ‌اقدس خانم کرد و بدون مقدمه و خیلی آهسته شروع به‌ صحبت کرد و گفت:
«اقدس، اوضاع هیچ خوب نیست، ستار پیغام داده باید هرچه زودتر دست و پایمان را جمع کرده از مملکت خارج شویم. کشته شدن مختاری و خانمش ما را در وضع بدی قرار داده است و با این‌ که درحال حاضر محمود را به‌ جرم قتل آن‌ ها دستگیر کرده ‌اند ولی ممکن است دیر یا زود پای ما نیز به‌ میان کشیده شود از این ‌رو نباید بیش از این وقت را تلف و خود را به ‌درد سر اندازیم.»

اقدس خانم که ساکت در گوشه ‌ای نشسته و به‌ سخنان زن گوش می ‌داد آهسته و آرام گفت: «ساغر، نگران نباش اوضاع هنوز هم آن ‌قدرها بد نیست، فکر نمی ‌کنم به‌ ما شک کرده باشند، تا آن‌ جا که من اطلاع دارم اداره آگاهی جز محمود به‌ شخص دیگری ظنین نیست. فرار او را هم دلیل دیگری بر اثبات جرمش می ‌دانند.»

سپس با تأنی از جا برخاست و در اطاق شروع به‌ قدم زدن نمود، وقتی روبروی زن رسید ایستاد و همان‌ طور که در چشمان او نگاه می ‌کرد گفت: «ساغر، این را به ‌ستار بگو که قتل مختاری و همسرش به‌ هیچ‌ وجه کار من نبوده و کس یا کسان دیگری این کار را کرده‌ اند.

من چون کلید جعبه جواهرات را از قبل آماده کرده بودم و کلید خانه را هم داشتم خیلی راحت و بدون سر وصدا وارد خانه شدم و با سرعت جواهرات را برداشته از آن‌ جا خارج شدم، فکر می‌ کنم بعد از من کسان دیگری وارد خانه شده آن‌ ها را به ‌قتل رسانده‌ اند.»

بعد درحالی‌ که مشت‌ها را گره کرده بود و دندان‌ هایش را از فرط غضب روی هم فشار می داد چند قدم دیگر در اطاق راه رفت و در نهایت رو به‌ ساغر کرده گفت: «تنها نگرانی من این پسره ولگرد است که هم پیاله اسد زاغـی شـده و توی کوچه‌ ها ول می ‌گردد، می ‌ترسم عاقبت درحال مستی دهانش را پیش این و آن باز و چیزی از ما بروز دهد، بردن او هم به ‌خارج از مملکت با خودمان صلاح نیست زیرا درهر صورت همیشه این خطر وجود دارد که ما را لو دهد.»

ساغر ضمن تأیید نظر اقدس خانم گفت: «ناراحت نباش، ما همه این ‌را می ‌دانیم، درباره کار سلمان هم با ستار صحبت خواهم کرد او خودش ترتیب کار را خواهد داد ولی همان ‌طور که گفتم او تأکید براین دارد که هرچه زودتر دست و پایمان را جمع کرده از مملکت خارج شویم.»

اقدس خانم در حالی‌ که نگاهش را از پنجره اطاق به‌ بیرون دوخته و به‌ نظر می ‌رسید که تمام هوش و حواسش دور محوری در خارج از آن اطاق دور می‌ زند زیر لب زمزمه کرد: «به‌ ستار بگو این‌ طور که اطلاع پید کرده ‌ام دختر آقای مختاری نیز مقدار زیادی جواهرآلات گران ‌قیمت همراه خود آورده است، گویا جواهراتی است که پدر و مادرش نزد او به‌ امانت گذاشته بودند. من نمی‌ توانم از آن‌ ها چشم به‌ پوشم اگر قدری صبرکند به‌ زودی ترتیب ربودن آن‌ها را هم خواهم داد. بعد می‌توانیم نقشه فرار را خیلی سریع پیاده کنیم.»

ساغر از جا بلند شد و در حالی ‌که دوباره چادر را روی سر می ‌انداخت گفت: «بهرحال من پیغام ستار را به ‌تو رساندم و جواب تو را هم برای او خواهم برد. از این ‌به‌ بعد را هم تو خود دانی» و پس از بوسیدن اقدس خانم از خانه خارج شد و با همان درشکه ‌ای که جلوی در منتظر او بود از آن‌ جا دور شد.

هنوز درشکه به ‌سر کوچه نرسیده بود که ناگهان شبح سیاهی از تاریکی شب بیرون آمد و خیلی سریع خود را به‌ پشت درشکه رساند و فرز و چابک روی میله‌ ای که محور چرخ درشکه را تشکیل می داد پرید و جای خود را روی آن محکم کرد.

به‌ مجرد رسیدن درشکه به ‌خیابان درشکه دیگری که قبلاً درکنار خیابان پارک کرده بود به ‌دنبال آن به ‌راه افتاد. مردی که در سایه روشن اطاقک درشکه نشسته بود به درشکه‌ چی دستور داد: «مواظب باش، در عین‌ حال که زیاد به ‌او نزدیک نمی ‌شوی او را از چشم نیز دور نکنی.»

****

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد 
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.
ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...