فریادی در نیمه شب: قسمت سیزدهم

پ پ پ

سلمان كه متوجه شد چند تا از مشتري‌ها برگشته به‌ آن‌ ها نگاه مي‌ كنند با خشم و دندان قروچه حرف اسد را قطع كرد و گفت: «خوب تمومش كن، همين كه گفتم، بهتره ديگه از جيبت درش نياری.»

فكری مثل برق از كله احمد گذشت، با خود گفت: «چرا سلمان اين ‌قدر اصرارداره كه ساعت آقای مختاری در جيب اسد بماند و كسی آن‌ را نبيند، يعنی ممكنه كه سلمان هم در قتل آقای مختاری.!؟» دراين فكر بود كه مش قربانعلی سينی كباب را جلوی اسد و سلمان گذاشت و موقع بازگشت چون متوجه شد كه احمد كبابش را خورده خم شد و سينی او را برداشت و با دستمال بزرگی كه روی شانه انداخته بود مشغول تميز كردن ميز شد در اين ‌حال اسد برگشت تا سفارش چيز دیگری بدهد چشمش به‌ احمد افتاد و فرياد زد: «هه! بچه، تو اين ‌جا چكار مي‌ كنی، مثل اين ‌كه پول مفت گیرت اومده، زود پاشو برو كه اصغرآقا در به در دنبالت مي ‌گرده.»

احمد بدون معطلی از جا برخاست و از دكان خارج شد، اين ‌طوركه معلوم بود آن ‌ها همان روز نزد اصغر‌آقا رفته بودند، لازم بود بداند بين آن ‌ها چه گذشته است، از اصغرآقا اطمينان نداشت، مي ‌ترسيد چيزی به‌ آن‌ ها گفته و كار را خراب كرده باشد، به ‌احتمال زياد اصرار بيش از حد سلمان به ‌اسد در پنهان كردن ساعت نبايستی بدون دليل باشد.



آگهی

وقتی احمد وارد مغازه شد اصغرآقا مشغول اصلاح سر يك مشتری بود، تا او را ديد غر زد كه: «اوقور به‌ خير آقا، تا حالا كجا بودی، آقای اصلان……»

بدون اين ‌كه مشتری متوجه شود احمد انگشت بر لب نهاد و او را دعوت به‌ سكوت كرد. اصغرآقا موضوع را فهميد و دنباله حرفش را نگرفت ولی برای اين ‌كه مشتری مشكوك نشود گفت: «پسر بدو برو بگو دوتا چای دبش برای ما بيارن.»

احمد به‌ سمت قهوه‌ خانه دويد، در بين راه با خودش عهد كرد كه ديگر با اصغرآقا در مورد قتل آقای مختاری و خبرهائي كه كسب كرده است صحبتی نكند، مي ‌دانست دهان اصغرآقا را با يك قوطی چسب اوهو هم نمي ‌شود بست، او اگر احتياج به‌ پول نداشت جريان ساعت را هم به ‌او نمي‌ گفت.

به‌ قهوه‌ خانه رسيد و سفارش دو تا چای داد و به‌ سرعت به‌‌ مغازه برگشت، مي‌ خواست بداند بين اصغر آقا و اسد زاغی چه صحبت‌ هائی رد و بدل شده است. بي ‌تاب كسب خبر بود و نمي‌ خواست كار پيدا كردن قاتل قبل از به ‌نتيجه رسيدن خراب شود و از اين ‌كه باز هم خبرهای جديدی گير آورده بود از خوشحالی در پوست خود نمي ‌گنجيد.

وقتی برگشت كار اصلاح سر مشتری تمام شده و او در حال پوشيدن كتش بود. برای اين‌ كه مشتری زودتر از مغازه خارج شود ماهوت پاك كن را برداشت و پشت كت او را برس زد، مشتری تشكری كرد و حين بيرون رفتن يك دهشاهی هم به‌ رسم انعام كف دست او گذاشت.

پس از رفتن او اصغرآقا فوری از احمد پرسيد: «خوب چی شد، اصلان پور را ديدی.»

احمد جواب داد: «در اداره نبود، به‌ مأموريت رفته و تا يك هفته ديگر هم بر نمي‌ گردد» و بلافاصله اضافه كرد: «ولی اين‌ طور كه فهميدم اسد زاغی امروز اين ‌جا آمده بود.»

اصغرآقا جواب داد: «آره، با سلمان آمده بودند اصلاح كنند.»

احمد گفت: «خوب، راجع به‌ ساعت كه با آن‌ ها صحبت نكردی.»

اصغرآقا قدری جا به‌ جا شد، معلوم بود نمي‌ خواهد جواب اين سؤال را بدهد ولی بالاخره گفت: «وقتی اسد می‌ خواست پول اصلاح سرش را بدهد همان ساعت طلا را كه گفته بودی از جيبش بيرون آورد و با لذت مدتی به‌ آن نگاه كرد.»

احمد پرسيد: «خوب، همين.»

اصغرآقا گفت: «نه، من فقط به‌ او گفتم اسد خان ساعت طلای قشنگی است، تازه خريديش» او هم جواب داد: «آره، تازه خريدمش.»

حالا احمد مي‌ فهميد كه دليل مشاجره سلمان با اسد زاغی در دكان كبابی و اصرار او براين كه اسد نبايد ساعت را در حضور ديگران از جيبش خارج كند برای چه بوده است، پس به ‌اين نتیجه رسید که سلمان هم بايد در مسئله دزدی جواهرات و شايد هم قتل خانم و آقای مختاری دستی داشته و شريك جرم باشد.

احمد مي‌ دانست که اصغر آقا نمي ‌تواند جلوی دهان خودرا بگيرد و فردا همه از موضوع ساعت طلای آقای مختاری در دست اسد با خبر خواهند شد و قبل از اين ‌كه او اين خبر مهم را به‌ آقای اصلان پور بدهد او از ديگران خواهد شنيد. ولی خوشحال بود كه حالا در مورد سلمان هم چيزهائی مي‌ داند و مي‌ تواند وقتی اصلان پور از مأموريت بازگشت به‌ عنوان خبر دست اول برايش ببرد.

***

هنوز چند روزی از زندگی راضيه و مادرش در منزل شاطر غلام نگذشته بود که آن‌ ها توانستند با همكاری در رفت و روب خانه و پختن غذا در دل مادر محمود جائی برای خود باز كنند و از آن‌ جائي كه شاطر غلام و همسرش دختری در خانه نداشتند كم كم محبت راضيه را كه با صمیمیت هم به‌ كارهای خانه مي ‌رسيـد و هـم به‌ دنبال كار محمود مي ‌رفت در دل گرفتند.

دراين مدت راضيه به‌ درخواست آقای اصلان پور ديداری نيز با او داشت. اطلاعات راضيه كه سال‌ ها با آقا و خانم مختاری زندگی كرده و دوستـان و آشنـايان آن‌ ها را مي‌ شناخت مي‌ توانست در حل معمای قتل‌ ها كمك مؤثری باشد به‌ خصوص كه راضيه با محمود نيز ارتباط داشت و اطلاعات او درباره محمود نيز برای اصلان پور بسيار ارزنده بود. او در بازجوئی از راضيه در پی آن بود كه انگيزه محمود را در ارتكاب به ‌قتل پيدا كند، او در زندان نيز از محمود بازجوئی و از او خواسته بود محل اختفای جواهرات را نشان دهد ولی محمود در تمام موارد قسم خورده بود كه نه مرتكب قتل شده و نه جواهری دزديده است.

راضيه نيز در بازجوئی بر بي ‌گناهی محمود پای فشرد و به‌ اصلان پور گفت كه او و محمود به‌ دليل مخالفت آقای مختاری مخفيانه با هم ازدواج كرده‌ اند و اضافه كرده بود كه او اكنون از محمود باردار است، چيزی كه محمود هنوز از آن اطلاع ندارد و بعد هم گفته بود ديگر دليلی وجود نداشت تا محمود آقای مختاری را به ‌قتل برساند. اصلان پور تلويحاً به‌ او گفته بود كه گرچه خود او هم در قاتل بودن محمود شك دارد ولی از آن‌ جائي كه آقای دادستان پي‌ گیراين قضيه است لذا تا پیدا شدن قاتل حقیقی و اثبات بی‌ گناهی محمود چاره‌ ای ندارند جز این که او را در زندان نگاه‌ دارند.

راضيه در پايان خواهش كرده بود اجازه دهند تا او ملاقاتی با محمود داشته باشد، اصلان پور هم به ‌او قول داد هرچه زودتر موافقت دادستان را برای اين كار بگيرد.

دو هفته بعد به‌ او اطلاع دادند كه مي ‌تواند محمود را كه حالا به ‌زندان قصر منتقل كرده بودند ملاقات كند. به‌ او گفتند مدت ملاقات محـدود اسـت و از پانـزده دقيقـه تجاوز نمي ‌كند، ضمناً او حق ندارد به‌ جز لباس چيزی از نوع خوراكی برای محمود ببرد، با این‌ همه راضيه خوشحال بود از اين ‌كه پس‌از مدت‌ ها مي‌ تواند محمود را به‌ بيند و از حال او خبر گيرد. شاطر غلام و همسرش نيز از خوشحالی سر از پا نمي‌ شناختند و روی و موی راضيه را غرق بوسه كردند.

روز ملاقات راضيه تا آن‌ جا كه مي‌ توانست خود را آراست تا آثار تغييراتی كه در اثر بارداری در صورتش به‌ وجود آمده بود زائل و برای محمود همان تصوير روزهای شيرين گذشته را داشته باشد. مقداری لباس كه از پيش آماده كرده بود در بقچه‌ ای پيچيد و همراه شاطر غلام كه تصميم داشت او را تا در زندان همراهی كند از خانه بيرون رفت.

****

درباره نویسنده:
محمد سطوت ـ
در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.
ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید