فریادی در نیمه شب: قسمت سوم

پ پ پ

در محيط كار مردی بسيار مستبد و يك‌ دنده بود كه با قدرت حوزه مديريت خودرا اداره مي‌ کرد. مقررات سفت و سختی در محدوده كار خود به‌ وجود آورده بود و كوچكترين خطا را با شديدترين عقوبت پاداش و اغلب بدون چون و چرا حكم اخراج خاطی را صادر مي ‌نمود، روابط حسنه او با مقامات بلندپايه دولت زبانزد اهل محل بود و او هم برای پيشبرد مقاصد خود حداكثر استفاده را از نفوذ و قدرت آن‌ ها مي‌ كرد از اين رو هيچ‌ كدام از كاركنان اداره دخانيات يارای تخلف از مقررات وضع شده توسط او را در محيط كارخانه نداشتند. در دوران سرپرستی طولانی‌اش بر اداره دخانيات تهران تنی چند از كارگران كه جرأت كرده بودند در مقابل او به‌ ايستند بدون چون و چرا از كار اخراج و حتی تنی چند از آن‌ ها نيز روانه زندان شده بودند.

او با همسرش در خانه بزرگ خود زندگی بی‌ سر و صدا و راحتی داشتند، حاصل زندگيشان يك دختر بود كه چند سال قبل ازدواج كرده وبا شوهرش در اصفهان زندگی مي ‌كرد.

برای این که همسرش تنها نباشد از سال‌ ها قبل دختر بچه ‌ای به ‌نام «راضيه» را از شهر ملاير زادگاه خود به‌ خانه آورده بود تا در انجام كارهای خانه ياور او باشد.



آگهی

راضيه مثل تمام دختران روستائی سرخ و سفيد و شيرين زبان بود به ‌طوري كه پس از مدتی زندگی در خانه آقای مختاری و خورد و خوراك خوب به ‌قول معروف آن زمان آبی زير پوستش رفت و در ميان دختران محله در زيبائی انگشت ‌نما شد و ضمناً توانست در دل زن و شوهر صاحبخانه نيز جائی برای خود باز کند به‌ طوری‌که پس از مدتی زن و شوهر او را به ‌فرزندی قبول و همه جا در سير وسفرها همراه خود می‌ بردند.

اهالی محل اغلب راضيه را در بازارچه محل می ‌دیدند كه برای خريد مواد غذائی با كاسبكاران چك‌ و‌چانه مي‌ زند. در آن هنگام او دختری هفده ساله بود و در رفتارش طنازی خاصی ديده مي‌ شد كه چشم جوانان محله و مردان جوان را سخت به ‌دنبال خود مي‌ كشيد ولی رفتار او هنگام خريد نان با محمود پسر شاطر غلام صاحب دكان نانوائی تافتونی محله از نوعی ديگر بود.

محمود كه در آن موقع تازه قدم به‌ بيست و دومین سال زندگی خود مي ‌گذاشت جوانی بود تركه ‌ای و بلند قد با سبيل‌هائی باريك بر پشت لب كه صورت مردانه او را بي ‌نهايت زيبا و جذاب نشان مي‌ داد. او هم سخت مورد توجه دختران محله بود و چون روزها اغلب پشت ترازوی دكان نانوائی پدرش مي ‌ايستاد بيشتـر مشتريـان او را دختران جوان تشكيل مي‌ دادند كه راضيه يكی از آن‌ها بود.

يك روز هنگام خريد نان، راضيه به‌ محمود گفت: «محمودآقا ميشه دو تا تافتون برشته برام بپزی.».

محمود جواب داد: «چرا نميشه خانم، هرچی شما به‌ خواهيد براتون مي‌ پزيم.»

راضيه تكرار كرد: «آخه من نمي‌ تونم نون خمير بخورم، ناراحتم مي ‌كنه.»

محمود جواب داد: «خانم، نانوائی به‌ خودتون تعلق داره، نون برشتـه دوبار تنـور براتـون مي‌ پزيم كه ناراحتتون نكنه.»

راضيه با طنازی و شيرين زبانی هرچه بيشتر جواب داد: «خيلی ممنون، خدا از برادری كمتون نكنه» و پس از گرفتن نان در بازگشت چنان نگاهی به ‌محمود انداخت كه آه از نهاد او برآمد و بدون توجه به‌ نگاه‌ كنجكاو ساير مشتريان كه منتظر دريافت نان بودند تا مدت‌ ها رفتن راضيه را در امتداد كوچه با چشم تعقيب كرد.

كم كم همه اهالی محل پی‌ برده بودند كه محمود سخت دل در گرو محبت راضيه دارد، حتی بعضي‌ها عقيده داشتند كه بين آن‌ها روابطی پنهانی نيز وجود دارد ولی با توجه به‌ موقعيت آقای مختاری كه در محل همه از او حساب مي‌ بردند و اثبات روابط پنهانی آن‌ ها نيز برای مردمان فضول مشكل بود و ضمناً نفعی هم در آن برای خود نمي‌ ديدند لذا دم فرو بسته و چيزی بر ‌زبان نمی‌ آوردند.

محمود نيز بي ‌كار ننشسته و یک بار پدر و مادر خود را برای خواستگاری راضيه نزد آقای مختاری فرستاد که با جواب منفی او روبرو شده بودند. آقای مختاری به ‌آن‌ ها گفته بود: «من مخالف ازدواج راضيه نيستم ولی عقيده دارم كه او هنوز به‌ سن ازدواج نرسيده و بايد قدری بزرگتر شود.»

محمود و پدر و مادرش معتقد بودند كه مخالف اصلی ازدواج، خانم مختاری است كه نمي‌ خواهد خدمتكار و همدم خوب و زيبای خود را از دست بدهد زيرا مطمئن بود چنان‌ چه راضيه ازدواج کند به‌ خانه شوهر خواهد رفت، حتی اگر تصميم مي گرفتند اطاقی در خانه خودشان در اختيار زن و شوهر قرار دهند باز امكان نداشت محمود حاضر باشد همسرش به‌ عنوان خدمتكار در خانه آقای مختاری كار كند.

از آن طرف محمود و راضيه كه هر دو سخت دل در گرو عشق يكديگر داشتند در تب و تاب جان‌كاهی به‌ سر مي‌ بردند و نهايتاً چاره كار خودرا در ملاقات‌ های پنهانی و بوس و كنارهای مخفیانه يافتند، برای اين كار راضيه شب‌ ها درب بام را باز مي‌ گذاشت تا محمود از آن‌جا و از راه پلكان وارد خانه شده به‌ اطاقش راه يابد تا بتوانند ساعتی را در خلوت با يكديگر بگذرانند.

خدا بهتر مي ‌داند كه در اين ملاقات‌ ها و دور از چشم اغيار آن‌ ها چه مي‌ كردند. خواب آقای مختاری و خانمش نيز سنگين‌ تر از آن بود كه از سر و صدای آهسته ‌اي كه از باز و بسته شدن در‌ها و راز و نيازهای عاشقانه آن‌ ها برمي ‌خاست بيدار شوند ولی سر و صدائی كه از پرش‌های ديوار به ‌ديوار محمود برای رسيدن به ‌بام خانه آقای مختاری و ديدار يار بر مي‌ خاست با گوش‌ های تيز بعضی از همسايگان شنيده مي ‌شد به‌ طوري ‌كه آن‌ ها حتی ساعت دقيق ملاقات‌ ها را نيز مي‌ دانستند و گاهی به‌ طعنه مي‌ گفتند: «مثل اين كه امشب گرگ‌ بچه شاطر غلام برای ديدار بره زيبای آقای مختاری قدری تأخير دارد.»

*****

مسافرتی ناگهانی برای آقای مختاری و خانمش پيش آمد كه مجبور شدند خانه را برای مدتی ترك كنند و مثل هميشه راضيه را هم با خود بردند. آقای مختاری كليد منزل خود را با صوابديد همسرش به‌ اقدس خانم مشاطه او داد تا در غياب آن‌ ها سری به‌ خانه ‌شان بزند و ضمن آب ‌دادن گل‌ها شب‌ها را نيز درآن‌ جا بخوابد.

شتاب در حركت باعث شد تا راضيه نتواند محمود را از مسافرت ناگهانی خود با خبر سازد. معمولاً قرار راضيه و محمود اين بود كه راضيه صبح روز ملاقات هنگامي‌ كه برای خريد نان مي‌ رفت با چشم و ابرو به‌ محمود مي ‌فهماند كه شب برای ديدن او در بام را باز خواهد گذارد و او مي‌ تواند به‌ ديدارش رود.

محمود چند روزی منتظر ماند و چون راضيه برای خريد نان نيامد نگران و مضطرب از غیبت او در يكی از شب‌ ها برای ديدار و استفسار از حال او راهی بام خانه آقای مختاری شد. هنگامي‌ كه به‌ پشت در پلکان رسيد آن را باز ديد، خوشحال از اين ‌كه راضيه در را برای او باز گذارده آهسته از پلكان پائين رفت و به ‌پشت در اطاق راضيه كه در پائين پلكان قرار داشت رسيد، به‌ گمان اين ‌كه در اطاق او مثل هميشه باز می‌ باشد دست بر در گذاشت تا آن را باز كند ولی در برخلاف انتظار بسته بود، چند بار آن را فشار داد تا اگر راضيه خواب باشد از صدای تكان در بيدار شود ولی چون پس ‌از چند تكان خبری از باز شدن در نشد تصميم به ‌بازگشت گرفت ولی عشق ديدار معبود پای او را در بازگشت سست نموده بود لذا دوباره چند ضربه دیگر به در زد و آهسته ندا داد كه: «راضيه، راضيه جان، منم محمود، در را باز كن».

درباره نویسنده:
محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.
ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید