فریادی در نیمه شب: قسمت دوازدهم

پ پ پ

اصغرآقا بی‌اختيار روی صندلی نشست و با فراست دريافت كه احمد باید خبر مهمی داشته باشد لذا با بی‌ صبری پرسيد: «پسرجون، خوب حرف بزن، بگو به ‌بينم چی دستگيرت شده.»

حالا ديگر از اخم و تندخوئی صبح اصغرآقا خبری نبود و بی‌اختيار او را پسر جون خطاب مي‌ كرد ولی احمد برای اين كه بيشتر اورا در تب و تاب اندازد و ضمناً ارزش اطلاعاتش را نيز بالا برده باشد گفت: «مدرك جرم پيدا كرده‌ ام، مدركی‌ كه مي‌ تواند قاتل اصلی را به‌ دام اندازد.»

اصغرآقا بی‌اختيار از روی صندلی برخاست و درحالي‌ كه به ‌احمد نزديك مي ‌شد پرسيد: «يعنی اين ‌قدر مهم است كه مي‌ تواند قاتل را شناسائی كند.»



آگهی

احمد گفت: «دقيقاً همين‌ طور است».

اصغرآقا پرسيد: «خوب چيه، زودتر بگو تا من‌ هم بدانم.»

حالا نوبت احمد بود تا از كارش نتيجه بگيرد، لذا اضافه كرد: «ولی بايد اين موضوع را فقط به‌ آقای اصلان پور بگويم.»

اصغرآقا گفت: «خوب به ‌من‌ هم بگو تا بدانم چيست.»

احمد که او را خوب می ‌شناخت جواب داد: «اصغرآقا خودت مي‌ دانی كه بي‌ مايه فطيراست، احتياج به ‌پول اتوبوس دارم كه تا اداره آگاهی بروم.»

اصغرآقا كه برای گرفتن خبری چنين دست اول حاضر بود جان هم بدهد فوری دست در جيب كرد و يك اسكناس پنج ريالی بیرون آورد ولی قبل از اين ‌كه آن را در مشت احمد بگذارد گفت: «خوب، اول بگو بدانم خبرت چيست.»

احمد گفت: «ولی بايد قول بدی تا روشن شدن موضوع از طرف اداره آگاهی آن‌ را به‌ كسی نگوئی.»

مي ‌دانست درخواست غيرممكنی است و لذت دانستن اين خبر برای اصغر آقا پخش آن بين مشتريان است از اين‌ رو به‌ او يادآور شد: «اگر اين خبر به ‌گوش اسد زاغی برسد فوراً فرار خواهد كرد و دست آقای اصلان پور به‌ اين زودي‌ها به‌ دامن او نمي ‌رسد.»

اصغرآقا در حالي‌ كه پنج ‌ريالی را با بی‌ ميلی كف دست احمد مي‌ گذاشت گفت: «خوب بالاخره نگفتی مدركی كه پيدا كرده ‌ای چيست.»

احمد تمام حوادث صبح را برايش تعريف كرد و گفت كه امروز ساعت آقای مختاری را نزد اسد زاغی ديده، ساعتی كه روز برخورد آقای مختاری با محمود از دستش به‌ زمين افتاد و او آن‌ را در حالي ‌كه شيشه‌ اش ترك خورده بود برداشته به ‌او داده بود. امروز صبح آن ساعت از جيب اسد زاغی بيرون افتاد، شيشه اش همان‌ طور ترك خورده بود.

احمد چون مي ‌دانست اصغرآقا به ‌اين زودی اورا رها نمی ‌کند و انتظار دارد همان‌ موقع دست قاتل را در دست او بگذارد معطل نشد واز در مغازه بيرون پريد تا با اولين اتوبوس روانه ميدان توپخانه و اداره آگاهی شود.

وقتی جلوی اداره آگاهی رسید از پاسبانی كه آن جا پاس مي ‌داد سراغ آقای اصلان پور را گرفت. پاسبان نگاه عاقل اندر سفيهی به‌ او كرد وپرسيد: «آقای اصلان پور را برای چه مي ‌خواهی.»

احمد گفت: «كار مهمی با او دارم» و اضافه كرد: «خودش به‌ من گفته هر وقت كار مهمی با او داشتم مي‌ توانم اين‌ جا آمده او را به‌ بينم.»

پاسبان پرسيد: «اسمت چيست؟»
احمد اسمش را به‌ او گفت. پاسبان رو به‌ یکی از کارمندانـی كه همان‌ موقع به ‌داخل اداره مي ‌رفت كرد و گفت: «سركار، اين بچه با آقای اصلان پور كار داره، ميگه خبر مهمی برايش دارد». کارمند سری به‌علامت قبول تكان داد و به‌ داخل رفت.

مدتی گذشت و از آقای اصلان پور خبری نشد، احمد از خستگی كنار نهر آب خيابان به‌ درختی تكيه داد، جرأت نمي ‌كرد دوباره جلو رفته از پاسبان سراغ اصلان پور را بگيرد. با خود فكر مي‌كرد: «آقای اصلان پورچقدراز شنيدن اين خبر خوشحال خواهد شد و برای تشويق بازهم از همان دفترچه‌ های قشنگ به ‌او خواهد داد، شايد هم نامه ‌ای مبنی بر قدردانی از او برای پدرش بفرستد. احساس اين كه قاتل حقيقی با اطلاعات ارزنده او دستگير و محمود از زندان رهائی يابد انرژی زايد‌الوصفی به‌ او مي‌ داد و از اين‌ كه به ‌زودی درمدرسه ميان هم‌ شاگردي‌های خود به‌ عنوان يك كارآگاه كوچك معروف خواهد شد در پوست نمی ‌گنجيد.

ناگهان متوجه شد كه مدتی از روز گذشته و كارمندان اداره آگاهی گروه گروه از در خارج و ضمـن خداحافـظی روانـه خانه‌ هايشان مي‌ شوند. از پاسبان جلوی در نيز خبری نبود.

بی‌اختيار جلو رفت و ازكارمندی كه عازم خروج از اداره بود سؤال كرد: «آقای اصلان پور هنوز دراداره هستند».

کارمند نگاهی به‌ او كرد و پرسيد: «از بستگان او هستی».

احمد جواب داد: «نه، فقط مي‌ خواستم او را به‌ بينم».

کارمند از رفيق همراهش پرسيد: «اصلان پور تو اداره بود».

او جواب داد: «نه، به‌ مأموريت رفته و تا آخر اين هفته بر نمي ‌گردد».

احمد خسته و ناراحت از نديدن اصلان پور راهی مغازه اصغرآقا شد، حالا دیگرعجله ‌ای در رسیدن به‌ خانه نداشت تا سوار اتوبوس شود، اصلا» دلش نمي‌ خواست نزد اصغرآقا برگردد تا دوباره ازطرف او سؤال‌ پیچ شود، خيلی خسته و گرسنه بود، زير بازارچه محل وارد دكان كبابی مش ‌قربانعلی شد. با خود گفت: «حالا كه موفق به‌ ديداراصلان پورنشدم لااقل با پول اصغرآقا دلی از عزا در می‌آورم».

مغازه شلوغ بود و عده‌ ای دور ميزها نشسته و در حال خوردن كباب بودند، يكی دو نفرهم منتظر حاضرشدن كباب‌ های سفارشی خود بودند، احمد هم سفارش دو سيخ كباب كوبيده داد وكنار يكی‌ازميزها نشست. تعداد زيادی كبـاب روی آتـش منقـل جيز و ويز مي‌ كرد وهمراه با شعله ‌های آتشی كه از چربی كباب ‌ها برمي ‌خاست دود زيادی مغازه را پركرده بود.

دراين‌ حال ناگهان اسد زاغی و سلمان شانه به ‌شانه هم وارد مغازه شدند و پس از اين ‌كه خوش ‌و‌بشی با مش ‌قربانعلی كردند كنار يكی ازميزها نشستند. خوشبختانه با دود و دمی كه در مغازه به‌ راه افتاده بود احمد را نديدند، شايد هم دیدن او چندان برايشان مهم نبود. دراين ‌حال مش قربانعلی از همان‌ جا كه ايستاده بود با صدای بلند سؤال كرد: «اسد خان چی ميل داريد» اسد هم سر برگرداند و گفت: «قربان دستت، ده سيخ كباب بزار لای نون و برامون بيار».

احمد به‌ شانس بد خود نفرين فرستاد كه دوتا سيخ كباب هم بدون ديدن قيافه كريه اسد و رفيقش نمی‌ تواند بخورد. دراين‌ موقع مش قربانعلی كباب اورا كه لای يك‌عدد نان تافتون گذاشته بود با مقداری ريحان در يك سينی كوچك جلوی او گذاشت. درنگ جايز نبود، بايد هرچه زود تر مي ‌خورد و از مغازه بيرون مي ‌رفت، مي ‌دانست اگر اسد او را به‌ بيند بازهم برايش دردسر ايجاد خواهد كرد، پشتش را به ‌آن‌ها كرد و مشغول خوردن شد.

كباب مش قربانعلی درآن ناحيه معروف بود هنگام نهار و شام دكان او از وفور مشتريان جای سوزن انداختن نبود.

احمد ضمن خوردن كباب متوجه شد سلمان و اسد با هم نجوا مي‌ كنند، گاهی صدايشان آن ‌قدر بلند مي ‌شد كه حتی درميان همهمه مشتريـان نيـز مـي‌ تـوانسـت بفهمـد چـه مي ‌گويند. يك بار شنيد كه سلمان به ‌اسد گفت: «مادر… به ‌تو گفتم اين‌ قدر آن ساعت را جلوی مردم از جيبت بيرون نيار و به ‌آن نگاه نكن.»

اسد ناراضی و رنجيده جواب داد: «خوب ساعت برای همينه ديگه، اگر قرار باشه آن‌ را بيرون نيارم و نگاهش نكنم پس به ‌درد چی…….».

****

درباره نویسنده:
محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...