فریادی در نیمه شب: قسمت دهم

پ پ پ

احمد كه به‌ سهم خود مي ‌ترسيد خشم اسد يقه او را نيز بگيرد زود از مغازه بيرون رفت و به‌ سوی قهوه خانه دوید تا همان‌ طور‌که اصغر آقا گفته بود سفارش يك چای تميز را به ‌قهوه‌چی بدهد.

وقتی برگشت اثری از اسد زاغی نبود. از اصغر آقا پرسيد: «چی شد، مثل اين كه باز هم اسد را از خودت رنجاندی، چرا نگهش نداشتی تا چای برسه.»

اصغر آقا كه معلوم بود خودش نيز سخت از بابت رفتن اسد زاغی ناراحت و دلخور است در حالي ‌كه كارش را تمام کرده بود و پشت گردن مشتری را با حوله پاك مي‌ كرد گفت: «اين از بد شانسی ماست كه هر وقت او مياد ما مشتری داريم.»



آگهی

دراين‌ موقع قهوه‌چی از در وارد شد و در حالي‌ كه سينی چای روی دست‌ های او تاب مي‌ خورد يك چای قند پهلو از ميان سينی برداشته روی ميز گذاشت و از اصغر آقا پرسيد: «فقط يكی، بيشتر نمي‌ خواي.»

اصغر آقا با لحنی كه بي ‌حوصلگی او را نشان مي ‌داد گفت: «همين يكی هم اضافه است، اگه ‌میشه آن را هم ببر.»

قهوه‌ چی در حالي‌ كه از در بيرون مي ‌رفت گفت: «خودت بخورش و حال كن، تازه دمه.»

احمد احساس مي‌ كرد اصغرآقا بدون اين‌ كه به‌ كسی چيزی بگويد در كنه ضمير خود دست اسد زاغی را در قتل آقای مختاری و همسرش دخيل مي‌ داند از اين رو در حالي‌ كه اصغرآقا چای را به‌ مشتری كه مشغول برس زدن و تكاندن موها از لباسش بود تعارف مي ‌كرد گفت: «واقعاً دنيای بدی شده آقا، دیگه جان آدم‌ ها ارزشی نداره، من نمي ‌فهمم مگه طلا و جواهرات آقای مختاری و خانمش چقدر ارزش داشتند كه برای بردنش بایستی آن‌ ها را بكشند.»

مشتری در حالي‌ كه سرش را به‌ علامت تأييد تكان مي‌ داد جواب ‌داد: «همين‌ طور است كه ‌ میفرمائيد ولی حتماً هنگامي‌ كه دزدان مشغول بازكردن در كشوها بوده‌ اند آقای مختاری و خانمش بيدار و با آن‌ ها درگير شده و در نهايت جان خود را از دست داده‌ اند.»

اصغر آقا نیز ضمن تأييد صحبت‌ های مشتری اضافه كرد: «ولی عجيب است كه همسايگان اطراف خانه آقای مختاری هيچ صدا و يا فريادی از خانه آن‌ ها نشنيده اند.»

مشتری در حالي‌ كه از مغازه بيرون مي ‌رفت گفت: «خانه آن‌ ها وسیع است و اطاق‌ ها از خانه‌های اطراف خیلی فاصله دارند لذا اگر صدائی هم کرده بودند به‌ گوش همسایگان نرسیده است.»

***

راضيه و مادرش به‌ مجرد رسيدن به ‌تهران مستقيماً به‌ سوی خانه آقای مختاری رفتند ولی آن‌ جا با قيافه دژم و ناراحت دختر و داماد او روبرو گشتند. دختر آقای مختاری به ‌محض ديدن راضيه روی درهم كشيد و گفت:
«خجالت نمي‌ كشی، بعد از اين‌ كه آبروی خانواده ما را بردی و پدر و مادرم را به‌ كشتن دادی حالا آمده ‌ای که به‌ خانه او هم وارد شوی، پدر و مادر من چه بدی در حق تو كرده بودند كه باعث مرگشان شدی، نه جانم اين‌ جا ديگر جای تو نيست و بهتر است به‌ همان ده كورتان برگرديد» و در را به‌ روی آن‌ها بست.

راضيه شنیده بود كه محمود به‌ جرم قتل آقا و خانم مختاری دستگير و به ‌زندان افتاده است ولی فكر نمي‌ كرد خواهر ناتنی ‌اش پس از سال‌ ها آشنائی با او ناگهان چشم بر تمام خدمات او در خانه پدر و مادرش بسته و چنين برخورد زشتی با او داشته باشد.

مدتی خسته و درمانده پشت در خانه مختاري‌ ها نشست و به‌ فكر فرو رفت كه حالا چه بايد بكند. ديگر قدرت بازگشت به ‌ده را نداشت در عين حال به فكر بچه و محمود بود و با خود فكر مي ‌كرد به‌ هر طریق بايد او را از ماجرا آگاه سازد. در نهايت به‌ پيشنهاد مادرش كه توصيه كرد نزد شاطرغلام پدر محمود بروند و او را از ماجرا با خبر سازند بار و بنه خود را برداشته به‌ طرف خانه شاطرغلام رفتند و در خانه او را کوبیدند.

مادرمحمود در را به ‌روی آن‌ ها باز كرد و از ديدن راضيه كه مدتی ناپدید شده بود يكه خورد و مدتی با تعجب بدون اين‌ كه كلامی بر زبـان آورد او را برانداز كرد. راضيه نيز نمي ‌دانست حضور خود را درآن‌ جا چگونه برای مادر محمود توجيه و صحبت را از كجا آغاز کند.

مادر راضيه كه وضع را اضطراری ديد جلو آمد و گفت: «سلام خانم، من مادر راضيه ‌ام، چند ماهی بود دخترم برای دیدن من به ‌ده اومده بود، وقتی خبر مصیبت بار کشته شدن آقای مختاری و خانمش رو شنیدیم و دانستیم محمود آقا را هم گرفته‌ اند فوری خودمونو به‌ تهرون رسوندیم تا به‌ بینیم موضوع از چه قرار است.»

در این‌ موقع راضیه که ساکت در کنار در ایستاده بود وارد صحبت شد و توضیح داد: «خانم، برای ما كاملاً روشن است كه محمود در اين قضیه بي‌ گناه است و به‌ اشتباه مظنون شناخته شده، من‌ فکر می ‌کنم با آشنائی چندین ساله‌ ای که من با خانواده مختاری و دوستانشان دارم بتوانم کمک مؤثری در یافتن قاتل اصلی وحل معمای کشته شدن آن ها بنمایم.»

مادر محمود كه كم و بيش از رابطه پسرش با راضيه اطلاع داشت و گناه حوادث اخير را از جانب او مي ‌دانست از این برخورد خوشحال نبود لذا بدون اين‌ كه عكس‌العملی از خود نشان دهد همان ‌طور ساكت و صامت به ‌آن‌ها نگاه مي‌ كرد.

در اين‌ موقع كه انتظار مي ‌رفت مادر محمود در را به ‌روی آن‌ ها به ‌بندد ناگهان شاطرغلام از دور پيدا شد و با ديدن راضيه پشت در خانه‌ اش فريادی از خوشحالی كشيد و گفت: «ای خدا، راضيه خانم شما كجا بوديد، ما مدتی است در به ‌در دنبال شما مي ‌گرديم، همه ‌اش تو اين فكر بوديم كه نكند خدای نكرده برای شما هم اتفاق بدی افتاده باشد» و چون به ‌فراست دريافت كه آن خانم مسن همراه راضيه بايد مادر او باشد رو به‌ همسرش كرد و با لحنی گله‌ مند گفت: «خانم چرا همان ‌طور ايستـاده‌ای و از مهمـانـان عزيزمان دعوت نمي‌ كنی تا قدم روی چشممان گذارده وارد خانه شوند» و بلافاصله خود يكی از بسته‌ های آن‌ ها را برداشته وارد خانه شد و در همان حال نيز از آن ها دعوت كرد تا وارد شده چند روزی را نزد آن ‌ها بد بگذرانند.

شاطرغلام و همسرش به‌ زودی از تمام قضايا در رابطه با عشق محمود و راضيه با خبر و وقتی شنيدند كه راضيه از محمود حامله است بسیار خوشحال گشتند. مادر محمود كه تا آن‌ موقع فكر ‌ می كرد عشق محمود و راضيه هوس زودگذری بوده و پسرش قربانی ماجرای عشقی بي‌ حاصل شده است حالا در مي‌ يافت كه در اشتباه بوده و راضيه همسر شرعی محمود و از او باردار است و چیزی نمی‌ گذرد که دارای نوه خواهند شد از اين‌ رو فوری از جا برخاست و راضيه را با مهربانی هرچه ‌تمام‌ تر در آغوش كشيد و صورت او را غرق بوسه ساخت و همراه با شوهرش از راضيه و مادرش خواهش كردند تا روشن شدن وضع محمود كه همگی بر بي‌ گناهی او اطمينان داشتند در خانه آن‌ ها بمانند. شاطر غلام بلافاصله از همسرش خواست اطاق محمود را تماماً دراختيار آن‌ ها گذارده وسايل راحتی راضیه و مادرش را تا حد امکان فراهم نمايند.

روز بعد راضيه به‌ راه افتاد تا هر طور می‌ تواند با محمود ملاقات و خبر باردار شدن خود را به ‌او بدهد ولی پس از مراجعه به ‌زندان موقت شهربانی متوجه شد كه محمود ممنوع‌الملاقات است و ديدن او امكان ندارد.

درباره نویسنده:
محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید