فریادی در نیمه شب: قسمت بیست و یکم

پ پ پ

احمد بدون مقدمه گفت: «ولی اين‌ طور كه ديده ‌ام برای رساندن راضيه تا خانه شاطر غلام وقت كافی داری.»

خنده از روی لبان حسین محو شد و با دلخوری گفت: «اين‌ طور كه معلومه جاسوس مردم هم هستی.»

احمد خيلی جدی جواب داد: «چاره چيست، نگران حال بچه محل و دوست همكلاسی ام هستم.»



آگهی

حسین دوباره خنديد و گفت: «حالا حتماً برای مواظبت از من كه نيامده ‌ای.»

احمد گفت: «نه، آمده‌ ام دوتا نان بخرم.»

حسین گفت: «خوب همین الان به شاطر آقا میگم دوتا نان برشته برات بپزه» موقع رفتن اضافه کرد: «ضمناً مي ‌خواستم قدری با تو صحبت كنم.»

احمد خوشحال شد چون فرصتی بود تا ضمن صحبت بتواند از راز رفت و آمد های مشکوک آن ‌ها و دلیل این‌ که چرا سر و صورتش ورم کرده سر در آورد، اين بود كه گفت: «چه بهتراز اين، كی و كجا مي‌ توانم حسين آقا را ملاقات كنم.»

حسین گفت: «قرارمان باشد برای فردا شب پشت ديوار بقالی حاج محسن.»

چون كنجكاو بود پرسيد: «مي ‌شود بدانم درباره چی بايد صحبت كنيم.»

حسین گفت: «فردا شب كه آمدی برايت مي ‌گويم.»

از او جدا شد و رفت تا به ‌شاطرآقا سفارش دوتا نان برشته بدهد، تا نان حاضر شود فكر احمد هزار راه رفت، اين‌ كه حسين در نظر دارد چه چیزی را به ‌او بگوید و یا درباره کدام موضوع با او صحبت کند. پس شک او بی ‌دلیل نبود، از قرار رازهائی در رفت و آمد حسین و خانواده شاطر غلام وجود داشت که او از آن بدون اطلاع بود و حسین در نظر داشت فردا شب آن راز را با او در میان بگذارد.

چند سال بود احمد و حسین با یکدیگر هم‌ کلاس و دوست صميمی بودند و چيزی را از هم پنهان نمي ‌كردند، ولی متأسفانه حوادث اخیر باعث شده بود تا همه چیز تغییرکند و آن‌ ها با هم به ‌اندازه‌ ای بیگانه شوند که درکوچه و بازار حسین از او رو به‌ گرداند، طوری‌ که تو گوئی آن‌ ها از روز ازل با هم بیگانه بوده‌ اند. مطمئن بود مطلبی را كه حسین با او در ميان خواهد گذارد صد در صد در ارتباط با ماجراهای اخیر می‌ باشد.

در اين افكار بود كه صدای حسين را شنيد، می پرسید: «مي‌ خواهی برات خشخاش هم بزند.»

احمد به‌ عنوان تأييد سرش را تكان داد و گفت: «دست شاطرآقا درد نكند، خدا عمرش بدهد.»

چيزی نگذشت كه حسين دوتا نان برشته خشخاش زده برايش آورد، نان‌ ها چنان برشته بودند كه احمد ترسيد اگر آن ‌ها را تا كند خرد شوند لذا بهتر ديد همان طور تا نكرده به ‌خانه برد، موقع خدا‌حافظی یک بار دیگر از حسين و شاطرآقا تشکر كرد و راهی خانه شد.

****

شب بعد احمد طبق قرار قبلی حسين را پشت ديوار بقالی حاج محسن ملاقات كرد، بعد از سلام و احوالپرسی بلافاصله به‌ شوخی پرسید: «خوب حسين آقا، اين گوی و اين ميدان، بنده برای شنيدن عرايض شما سراپا گوش هستم.»

حسین هنگامی که در نظر داشت راجع به‌ مسائل جدی صحبت كند همیشه از لحن طنز احمد عصبانی مي‌ شد لذا با كمی دلخوری گفت: «به ‌بين، امشب مي‌ خوام با تو جدی صحبت كنم، اگر در نظر داری با شوخی مخلوطش کنی بگو تا من تكليف خود را بدانم.»

احمد چون تشنه شنيدن اطلاعات حسین بود لذا معذرت خواست و قول داد كه حداقل امشب با او شوخی نكند.

حسین گفت: «خوبه» و بعد اضافه کرد: «آيا خبر داری كه محمود پس از فرار از زندان به‌ كجا رفته است.»

احمد گفت: «نه، دراين مورد چيزی نمي ‌دانم».

حسین گفت: «خوب، اين ‌را من مي توانم به‌ تو بگويم».

احمد با عجله پرسيد: «خوب، او كجاست.»

حسین خنديد و گفت: «بچه اين ‌قدر عجول نباش، صبر كن برايت خواهم گفت، درحال حاضر چيزهای مهمتری هست كه بايد برايت شرح دهم.»

احمد از خوشحالی پا به‌ پا شد، درنظر داشت باز هم سؤال کند ولی بهتر دید ساکت باشد و در همان‌ حال چشم به ‌دهان حسين دوخته و منتظر بود تا او حرف بزند. حس مي‌ كرد او همان چيزهائي ‌را مي ‌خواهد بگويد كه او مدت ‌هاست به ‌دنبالش می‌ باشد.

حسين كه او را چنين مشتاق ديد سينه ‌ای صاف كرد و گفت: «مدتی است كه ما با راضيه و خانواده شاطرغلام در ارتباط هستيم و اخيراً هم با محمود در مخفيگاهش ارتباط برقرار كرده ايم.»

احمد بـا تظاهـر به ‌این ‌که این خبر‌ها را می ‌داند گفت: «خوب، این‌ را حدس می ‌زدم، دیگر چه می دانی.»

حسین گفت: «نظر تو در باره محمود چیست؟ آیا تو او را در قتل آقا و خانم مختاری مقصر می ‌دانی.»

احمد گفت: «من‌ هم معتقدم قاتل باید کس دیگری باشد ولی نظر ما در این مورد اثری در حل قضیه قتل‌ ها ندارد.»

حسین گفت: «ولی می‌ تواند به‌ شناسائی قاتل اصلی کمک کند.»

احمد گفت: «خوب، تو بگو به‌ چه کسی مظنون هستی.»

حسین گفت: «راضیه و محمود معتقدند قاتل و دزد جواهرات باید اقدس خانم باشد.»

احمد گفت: «چرا اقدس خانم، آیا مدرکی هم برای اثبات نظر خود دارند.»

حسین گفت: «راضیه عقیده دارد که آقا وخانم مختاری در طول زندگی خود هر چه پول نقد داشته‌اند تبدیل به‌ طلا و جواهر می‌ کرده وآن‌ ها را در زوایای خانه پنهان می ‌نموده‌ اند، به‌ طوری‌ که حتی او هم که دختر خوانده آن‌ ها بوده از محل مخفی جواهرات اطلاع نداشته است.»

«او معتقد است این اواخر اقدس خانم که برای آرایش سر و صورت خانم مختاری به‌ خانه آن‌ ها می‌ آمده با زبان بازی و تردستی خاص خودش ضمن آرایش سر و صورت خانم مختاری به‌ این‌ بهانه که در شناسائی زیور آلات زنانه دستی دارد و از قیمت آن‌ ها نیز با اطلاع است خیلی زود توانسته بود اعتماد و اطمینان خانم مختاری را جلب واز میزان جواهرات و حتی مکان مخفی آن ‌ها با اطلاع گردد.»

حسین در این جا سینه‌ ای صاف کرد و ادامه داد: «راضیه عقیده دارد با مسافرت ناگهانی آقا و خانم مختاری که او را هم با خود بردند، ناچار کلید خانه را در اختیار اقدس خانم گذاردند تا از باغچه و گل‌ها مواظبت و شب ‌ها نیز درآن‌ جا بخوابد. این امر فرصتی طلائی برای اقدس خانم فراهم کرد تا با خیال راحت به‌ گنجینه خانم و آقای مختاری دستبرد زند ولی رفتن ناشیانه محمود در شب مذکور به‌ خانه مختاری نقشه‌ های اقدس خانم را به‌ هم می ‌ریزد و او مجبورمی‌ شود تا این امر را به‌ فرصت دیگری موکول نماید.»

احمد به‌ میان حرفش دوید و گفت: «گویا اقدس خانم آن ‌شب تنها نبوده و فرد دیگری را هم برای کمک به‌ خانه آورده بوده است، من آن‌ شب پس از رفتن اهالی که در اثر جیغ و فریاد اقدس خانم به‌‌ بام خانه مختاری آمده بودند فرد دیگری را هم دیدم که از راه پلکان بام خانه بیرون آمد ودر تاریکی شب خودرا گم کرد.»

حسین گفت: «راضیه هم معتقد است اقدس خانم آن‌ شب تنها نبوده و به‌ احتمال زیاد سلمان پسرش و یا فرد دیگری را هم برای کمک به‌ خانه آورده بوده است.»

احمد ضمن تأیید صحبت‌ های حسین گفت: «من ‌هم معتقدم شبحی که آن شب دیدم خیلی شبیه هیکل اسد زاغی بود.»

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...