فریادی در نیمه شب: : قسمت بیست و سوم

پ پ پ

بدون این‌ که به‌ عقب بنگرد آهسته و بی ‌صدا خود را به ‌لبه بام مشرف به‌ حیاط خانه رساند و نگاهی سریع به‌ پنجره اطاق‌ ها انداخت. با دیدن روشنائی کمی که از پشت پرده یکی از پنجره‌ ها بیرون می‌ آمد حدس زد اقدس خانم و دوستانش باید در آن اطاق باشند. با تمام وجود گوش شد شاید بتواند صدائی بشنود ولی پنجره بسته بود و تا بام نیز فاصله زیادی داشت.

در این‌ موقع متوجه شد در اثرعبور از روی بام حمام و پریدن و گرفتن لبه دیوار خانه اقدس خانم بدنش خیس عرق شده و قسمتی از بازوهایش نیز خراش برداشته و به‌ سختی می ‌سوزد.

از شوق این ‌که خبری از داخل اطاق و گفتگوی افراد داخل آن ـ که اطمینان داشت باید مهم و گره گشای قتل‌ ها باشد ـ به‌ دست آورد فراموش کرده بود که شب از نیمه گذشته ودرحال حاضر پدر و مادرش نگران و هراسان در جستجوی او هستند.



آگهی

به‌ طرف (خرپشته) و راه پله بام رفت تا اگر باز باشد وارد حیاط خانه شده از پشت در اطاق به‌ صحبت‌ های آن‌ ها گوش دهد. در بام بسته بود ولی همین‌ که دست بر آن گذارد با صدای زوزه مانندی باز شد. لای در را تا اندازه ای که بتواند از آن عبور کند باز و پا بر روی اولین پله گذاشت، چشمش جائی را نمی دید لذا چند لحظه ای ایستاد تا چشمش به تاریکی عادت کند. در حالی که به آهستگی و با احتیاط پا روی پله‌ ها می گذاشت و سعی داشت با چیزی برخورد نکرده صدائی ایجاد نکند پائین رفت. از فرط ترس و اضطراب قلبش به‌ شدت می‌ طپید و دست و پایش چنان می ‌لرزید که ناچار چند دقیقه‌ ای برای آرام شدن آن‌ ها روی یکی از پله‌ ها نشست. درهمین حال به‌ یاد حرف ‌های آقا حیدر افتاد که به‌ پسرش حسین گفته بود: «شما با یک‌ عده جانی و آدمکش سر و کار دارید که به ‌راحتی آدم می ‌کشند، اگر گیرتان بیاورند تکه بزرگتان گوش ‌تان است.»

همان ‌دم بود که ناگهان حس کرد دست به‌ کار خطرناکی زده است، اگر گیر می‌ افتاد به ‌طور ‌قطع سر ‌به‌ نیستش می‌ کردند، هیچ‌ کس هم متوجه نمی ‌شد. به‌ خودش گفت: «کاش حداقل بـه‌ حسیـن خبـر مـی‌ دادم که کجا می‌ روم» ولی کار از این حرف ‌ها گذشته بود و او حالا پشت در اطاقی بود که اقدس ‌خانم و دوستانش در آن جمع بودند.

حالا صداها را می‌ شنید ولی واضح نبود، برای این ‌که بهتر بشنود گوش خود را به‌ لای در اطاق نزدیک کـرد، هنوز دست و پایش می ‌لرزید، مواظب بود با در اطاق تماس پیدا نکند. در این ‌حال صـدای مردی را شنید که می ‌گفت: «همان‌ طور که گفتم همه کارها روبه‌ راه شده و تنها منتظر تو هستیم تا هرچه زودتر از مملکت خارج شویم. تو قرار بود هفته قبل کار را تمام کنی. نمی‌ دانم چرا امروز و فردا می‌ کنی، سعی کن همین یکی دو روز آینده کلک کار را بکنی.»

صدای زنی که معلوم بود اقدس خانم است جواب داد: «قرار بود سلمان را بعد از این‌ که کار سرقت جواهرات دختر مختاری به‌ پایان رسید کارش را تمام کنید. بدبختانه حالا همه چشم ‌ها متوجه من‌ است، باید ترتیب کار را طوری بدهم تا قبل از فرار گیر نیفتیم.»

صدای مرد دیگری به ‌گوشش رسید که گفت: «من از روز اول هم از این پسره خوشم نمی ‌آمد، نمی‌ دانم تو چطور حاضر شدی او را به ‌فرزندی قبول کنی. من آن کثافت را هم‌ چین زدم که بمیره، فکر نمی کردم هنوز جانی داشته باشد تا حرف بزند.»

در این‌ موقع صدای مرد اولی به ‌گوشش رسید که گفت: «شنیده ‌ام قبل از مرگ کمک خواسته، حتی اصغرآقا سلمانی محل می‌ گفت نام ضارب خود را به‌ شاگرد او ـ که صبح آن روز هیکل نحس سلمان را پیدا کرده بود ـ گفته است، روی همین اصل من‌ هم تأکید می‌ کنم از برداشتن جواهرات دختر مختاری صرفنظر کرده هرچه زودتر راه بیفتیم.»

صدای اقدس خانم شنیده شد که گفت: «این شایعه ‌ای بیش نیست چون اگر سلمان قبل از مرگ اسمی از رحمان و یا ما برده بود تا حالا به‌ سراغمان آمده بودند» و بعد اضافه کرد: «این‌ طور‌ که من فهمیده‌ ام دختر مختاری جواهرات بی ‌نظیری دارد که پدر و مادرش نزد او گذارده بودند، یک قسمت از آن جواهرات تکمیل کننده مجموعه جواهراتی است که من از خانه مختاری برداشته‌ام. قدری دیگر صبر کنید به ‌زودی ترتیب آن‌ را خواهم داد.»

صدای مرد که معلوم بود عصبانی است شنیده شد که پرسید: «یعنی این ‌قدر با ارزش است که ما به‌ خاطر آن خطر گیر افتادن را به‌ پذیریم.»

اقدس خانم جواب داد: «ستار، حوصله به‌ خرج بده، من آن‌ ها را برای خودم می‌ خواهم زیرا آن ‌قدر زیبا هستند که هیچ ‌وقت از خودم جدا نخواهم کرد.»

در این‌ موقع صدای مرد دیگر شنیده شد که گفت: «آقا ستار، چاره نیست وقتی اقدس میگه برای خودش می‌ خواهد باید صبر کنیم.»

صدای ستار دوباره شنیده شد که گفت: «بسیار خوب، ما منتظر تو هستیم، سعی کن زودتر کار را تمام و آن لباس سیاه را هم که برای مرگ آن کثافت پوشیده‌ ای از تنت در آوری.»

احمد از فرط خوشحالی نزدیک بود بال در آورد. دزدان و قاتلین را شناخته بود. می‌ توانست همه این‌ ها را به ‌آقای اصلان پور بگوید، آن‌ ها را دستگیر و محمود را از بند برهاند. چند روز دیگر با باز شدن مدرسه همه معلمین و شاگردان او را به‌ عنوان کسی که دزدان و قاتلین را شناسائی و سبب دستگیری آن‌ ها شده است خواهند شناخت، بعید هم نبود آقای اصلان پور برایش نشان شجاعت درخواست کند.

درهمین افکار بود که متوجه شد کسی دست بر در اطاق گذاشت تا آن را به‌ گشاید. سراسیمه خود را کنار کشید و به‌ عقب برگشت تا از همان راهی که آمده بود بازگردد. در بازگشت و تاریکی کنار پله‌ ها ناگهان پایش به‌ جسم سخت و خنکی خورد، کوزه آب بود. صدای افتادن و شکستن آن بلند شد. در همین‌ موقع نیز در اطاق باز و نور چراغ راهرو را روشن کرد. احمد درحالی که با شتاب از پله‌ ها بالا می‌ رفت صدای یکی از مردان را شنید که ضمن ناسزا فریاد زد: «مثل این که یکی این ‌جا بوده، یک پسر بچه است» دیگری فریاد زد: «رحمان بدو بگیرش، نگذار فرار کنه.»

احمد درحالی‌ که بر اثر تاریکی کورمال کورمال با دست‌ ها راه خود را می ‌جست و چند پله یکی می‌ کرد تا خود را به ‌آخرین پله بام رسانده فرار کند از صداهائی که در پشت سرش می ‌شنید حدس زد کسی او را تعقیب می‌ کند. می ‌دانست نباید گیر بیفتد زیرا در آن‌ صورت (تکه بزرگش گوشش خواهد بود).

به‌ پشت بام رسید، بدون برخورد با مانعی آن‌ را پشت سر گذارد و روی بام حمام پرید واز لابلای سقف گنبد مانند حمام گذشت و با چرخشی سریع (تون حمام) را دور زد و خود را به کوچه رساند و با انرژی بیش از حدی که از ترس جان مایه می‌ گرفت شروع به‌ دویدن کرد ولی هنوز از پیچ کوچه اول نگذشته بود که سیاهی هیکلی را سر راه خود دید و قبل از این‌ که بتواند تغییر جهت دهد دست نیرومندی پشت یقه پیراهنش را چسبید و سپس تمام بدنش را بلند کرده در هوا او را قاپید و بغلش کرد و فوراً یک دست دیگرش را بر دهان او نهاد تا از فریاد کردنش جلوگیری کند و همان طور او را‌ به سمت خانه اقدس خانم برد.

***

احمد با تمام قوا دست و پا می ‌‌‌‌‌‌‌‌‌زد و سعی داشت خود را از چنگ مردی که او را در ب غل گرفته بود برهاند ولی مرد قویتر از آن بود که نیروی کودکانه او بتواند بر آن فائق آید.

مرد همان‌ طور‌ که او را در بغل داشت وارد خانه شد و به اقدس خانم که پشت در منتظر ایستاده بود گفت: «اقدس، نگاهی به‌ کوچه بینداز به ‌بین کسی متوجه ما شده یا خیر، بعد در را به‌ بند و زود بیا تو تا به‌ بینیم این بچه کیه و برای چه این‌ جا آمده بود».

****

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.
ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید