فریادی در نیمه شب: قسمت بیست و دوم

پ پ پ

احمد برای این‌ که پدر و مادرش نیز از غیبت او نگران نشوند به آن‌ ها می‌ گفت که شب ‌ها برای دیدن بعضی از دوستان همکلاسش به‌ خانه آن‌ ها می ‌رود و ممکن است قدری دیر بیاید، البته به ‌والدینش قول داده بود که این تأخیر از ساعت ده شب فراتر نرود.

چند روز به‌ همین منوال گذشت و هیچ‌ کس سراغ اقدس خانم را نگرفت و احمد نیز شب‌ ها خسته و ناامید پست دیده بانی را ترک و به‌ خانه باز می ‌گشت.

یک روز غروب هنگامی‌ که از مغازه سلمانی بیرون می ‌آمد تا طبق معمول به‌ خانه رفته دوچرخه‌اش را بردارد اقدس خانم را دید که با سرعت از جلوی مغازه اصغر آقا رد شد. با دیدن او بهتر آن دید تا از برداشتن دوچرخه صرفنظر و اقدس خانم را پا به‌ پا تعقیب و بداند مقصد او کجاست لذا در تاریک روشن هوا سایه به‌ سایه او رفت و پس از گذشتن از چند کوچه متوجه شد به‌ طرف کوچه (حمام ارباب) و خانه خودش می‌ رود. از دریافت این موضوع خوشحال شد زیرا عجله اقدس خانم نشان می ‌داد که باید با کسی قرار ملاقات داشته باشد.



آگهی

تا اقدس خانم به‌ خانه ‌اش برسد حتی یک ‌بار هم نایستاد و به ‌پشت سر خود نگاه نکرد ولی همین ‌که نزدیک خانه خود رسید از سرعت قدم‌ ها کاست و ناگهان برگشت تا بالا و پائین کوچه را به ‌دقت برانداز کند. احمد برای این‌ که دیده نشود فوراً خود را در پشت ستون یکی از خانه‌ ها پنهان کرد.

اقدس خانم چون مطمئن شد کسی او را تعقیب نکرده به ‌تندی کلید را در قفل چرخاند و بدون درنگ وارد خانه شد و در را پشت سر خود بست.

در حالی‌ که دل در سینه احمد می‌ طپید روی سکوی یکی از خانه‌ ها نشست، مطمئن بود عجله اقدس خانم برای دیدار کسی است که به ‌زودی برای دیدن او خواهد آمد.

پس از صحبت‌ های حسین به‌ این باور رسیده بود که احتمالاً بعضی از مشتریان اقدس خانم ممکن است شریک دزدی‌ های او و احتمالاً هم‌ دست او در قتل ‌های اخیر باشند و او با تعقیب آن ‌ها خواهد توانست به ‌اسرار زیادی دست یابد. چند بار تصمیم گرفت با سرعت به‌ خانه رفته دوچرخه‌اش را بردارد ولی هر بار از ترس این ‌که ممکن است در غیابش کسی را که برای دیدن اقدس خانم می ‌آید نبیند، از تصمیم خود منصرف شد.

کوچه کاملاً تاریک بود. ابتدای کوچه و نزدیک خیابان از نور چراغ زنبوری مغازه‌ ها و اتومبیل‌ های چندی که گه ‌گاه عبور می‌ کردند روشن می‌ شد، در انتهای کوچه و بر سر یک چهار ‌راه نیز لامپ کم نوری در بالای تنها تیر چوبی برق فضا را تا فاصله چند متری اطراف خود روشن می کرد.

***

چیزی نگذشت که انتظار به‌ پایان رسید. دو مرد تنومند شانه به ‌شانه هم از سمت خیابان وارد کوچه شدند. احمد فکر کرد رهگذرانی هستند که قصد عبور از کوچه را دارند ولی همین‌ که جلوی خانه اقدس خانم رسیدند توقف کردند و پس از اطمینان از این‌ که کسی در کوچه نیست درکوب خانه را به‌ صدا درآوردند.

درب خانه بلافاصله باز شد، این‌ طور به ‌نظر می‌ رسید که کسی پشت در به ‌انتظار آن‌ ها ایستاده و فوراً در را باز کرده بود. با باز شدن در مردان بدون درنگ خود را به‌ درون خانه انداختند.

احمد با خود گفت: «امشب چه خبر است که اقدس خانم با دو مرد وعده ملاقات دارد، بی‌ جهت نبود که آن ‌قدر در رسیدن به‌ خانه شتاب داشت، مطمئن بود که آن‌ ها برای آرایش کردن نیامده‌ اند پس باید موضوع مهمی در میان باشد که اقدس خانم این مردان را به‌ خانه ‌اش دعوت کرده است».

از شدت هیجان پا به‌ پا می ‌شد، نمی ‌توانست روی سکو بنشیند، فکر کرد: «هر طور شده باید به‌ فهمم برای چه آن‌ ها امشب دور هم جمع شده‌ اند، آیا نقشه دستبرد به‌ خانه کس دیگری را دارند یا تصمیم دارند فرد دیگری را به ‌قتل رسانند؟»

مدتی به‌ همان ترتیب و در سکوت شب گذشت و آن دو مرد از خانه اقدس خانم بیرون نیامدنـد. شب کم کم به ‌نیمه نزدیک می‌ شد، کوچه خلوت بود و رهگذری از آن عبور نمی‌ کرد.

احمد از تاریکی بیرون آمد و سرتاسر کوچه را از نظر گذراند تا به‌ بیند راهی برای ورود به‌ خانه اقدس خانم پیدا می ‌کند یا نه. او تصمیم داشت هرطور شده دلیل جمع شدن آن‌ ها را دریابد زیرا مطمئن بود صحبت‌ های آن‌ ها درباره حوادثی می ‌باشد که اخیراً در آن محله اتفاق افتاده است.

تنش مور مور می‌ شد و لرزشی ناخودآگاه وجود او را فرا گرفته بود. به ‌درب خانه نزدیک شد و با احتیاط گوش برآن نهاد شاید صدائی بشنود ولی سکوت کامل برقرار بود، حتی دست بر آن نهاد و قدری فشارداد به‌ این امید که شاید فراموش کرده باشند آن ‌را به ‌بندند ولی در محکم بسته شده بود و از جا تکان نمی ‌خورد. دیوارها نیز صاف و بلند بودند به ‌طوری که بالا رفتن از آن ‌ها حد اقل برای او امکان نداشت.

هوا رو به ‌سردی می‌ رفت و وزش نسیم پائیزی به‌ همراه نگرانی او از گذشتن وقت نیز آن ‌را سردتر می‌ کرد. در همان حال به‌ یاد مادرش افتاد که از تأخیر او نگران شده و پدرش را سؤال پیچ کرده است که:
«صد دفعه بهت گفتم بهش اجازه نده تا دیروقت توی کوچه‌ ها بماند، اصلاً تو می ‌دانی حالا او کجاست یا به‌ خانه کدام‌ یک از هم‌ کلاسی‌ هایش رفته است، اگر تا نصف شب پیداش نشه در کدام خانه را باید بزنیم و ازچه کسی باید سراغش را به‌ گیریم.»

به‌ یاد داستان‌های پلیسی که خوانده بود افتاد که در یک‌ چنین مواقعی کارآگاهان ورزیده همیشه راهی برای پی‌ بردن به‌ گفتگوهای دزدان و قاتلین و به ‌دام انداختن آن‌ ها پیدا می ‌کنند.

در حالی ‌که چشم از خانه اقدس خانم برنمی‌ داشت آهسته تا انتهای کوچه و سه راهی آن رفت. هنگامی‌ که قصد بازگشت داشت ناگهان چشمش به ‌در (تون حمام) درکوچه پشت خانه اقدس خانم افتاد. قدری جلو رفت کسی در اطراف آن دیده نمی‌ شد. فکر کرد: «باید خانه اقدس خانم چسبیده به‌ یکی از دیوارهای انتهائی (تون حمام) باشد» با این فکر تصمیم گرفت داخل محوطه تون حمام شده چشم بیندازد شاید راهی برای رفتن به‌ بام خانه اقدس خانم پیدا کند» پس بی‌ درنگ داخل محوطه (تون حمام) ـ که خوشبختانه درش باز بود ـ شد.

حمام‌ های قدیم را معمولاً پائین ‌تر از سطح زمین بنا می‌ کردند در نتیجه بام آن‌ ها که به‌ صورت ضربی و قوس مانند بنا می ‌شد قدری از سطح زمین اطراف بالاتر قرار می‌ گرفت. حمام‌ ها نیمه شب تعطیل می‌ شد، تون تاب که اطاقی درکنار (تون حمام) داشت کوره را خاموش می‌ کرد تا ساعت چهار صبح دوباره آن‌ را روشن وآماده ورود مشتریان کند، در این فاصله برای استراحت به‌ اطاق خود می‌رفت.

احمد آهسته و با پنجه پا با توجه به ‌نور اندکی که از شیشه‌های سقف حمام بیرون می‌ زد ازحاشیه بام (گنبد مانند) آن گذشت و خود را در آن سوی محوطه تون به‌ دیوار خانه اقدس خانم رساند.

دراین ‌جا نیز دیوار بلندتر از قد او بود و دستش به‌ سختی تا لبه آن می ‌رسید ولی در نهایت توانست با یکی دو پرش لبه دیوار را گرفته خود را به‌‌ روی بام خانه اقدس خانم برساند. در تمام این مدت از آن‌ جائی ‌که تمام فکر و حواسش در رسیدن به‌ بام خانه اقدس خانم و شوق شنیـدن حرف‌ های آن‌ ها و نقشه‌ هایشان بود متوجه نشد که سایه‌ ای قدم به ‌قـدم او را تـا پشـت در (تـون حمـام) تعقیب می‌ کرد.

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.
ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید