فریادی در نیمه شب: قسمت بیستم

پ پ پ

کارآگاه نگاهی به‌ احمد كرد و گفت: «از اين‌ كه آمدی ممنون هستم، نظر به‌ این که تو ديروز جزو اولين افرادی بودی كه جسد را در خرابه پیدا کردی خواستم چند سؤال از تو بکنم.»

احمد با اشاره سرجواب داد كه برای سؤال و جواب آماده است.

کارآگاه پرسيد: «صبح به ‌آن زودی برای چه منظوری از خانه خارج شده بودی.»



آگهی

احمد توضیح داد: «اغلب روزها قبل از برآمدن آفتاب برای خرید نان از خانه خارج می ‌شوم.»

کارآگاه پرسید: «چطور توانستی در تاریکی صبح به ‌وجود مقتول در خرابه پی ‌به ‌بری.»

احمد تمام آن‌ چه را که اتفاق افتاده بود برایش شرح داد و اضافه کرد: «اول از صدای ناله او به‌ وجودش پی بردم ولی گویا بعد که برای آوردن کمک رفتم جان داده بود.»

کارآگـاه خیلـی سریـع پرسیـد: «فقـط ناله می‌ کرد؟ نشنیدی که چیزی بگوید یا نام کسی را بر زبان آورد.»

احمد جواب داد: «تنها صدای ناله او را شنیدم.»

کارآگاه پرسيد: «چگونه فهمیدی جسد متعلق به ‌سلمان است.»

احمد جواب داد: «من جسد را شناسائی نکردم چون از دیدن جسد حالم بد‌ شد و تمام بدنم به‌ لرزه افتاد لذا به‌ خانه رفتم تا ضمن گرفتن کمک از پدرم لباس پوشیده خود را گرم کنم، بعد که با پدرم بیرون آمدم از صحبت اهالی محل دریافتم جسد متعلق به ‌سلمان است.»
کارآگاه پرسید: «وقتی اول بار به‌ خرابه رسیدی کس دیگری را در آن اطراف ندیدی؟»

احمد جواب داد: «خیر، کسی را آن‌ جا ندیدم.»

كارآگاه ساكت شد، قدری به‌ پرونده‌ اي كه روی میزش باز بود نگاه كرد و بی ‌مقدمه گفت: «دراين چند ماهه اخير حوادث ناگواری در محله شما اتفاق افتاده، متأسفانه ما تا به‌ حال نتوانسته ‌ایم جز دستگیری محمود ـ که او هم اخیراً از زندان فرار کرده ـ مظنون دیگری را در رابطه با حوادث اخیر پیدا و دستگیر کنیم. اهالی محل نیز نتوانسته ‌اند کمک قابل توجهی در یافتن مسببین امر به‌ مأمورین پلیس بنمایند. با قتل اخیری هم که اتفاق افتاده موضوع بغرنج ‌ترشده است به‌ طوری که از همه طرف منجمله دفتر دادستانی ما را تحت فشار قرار داده‌ اند تا هرچه زودتر مرتکبین قتل‌ها و دزدان جواهرات را پیدا کنیم، چون می‌ دانم تو پسر باهوشی هستی و تصمیم داری به‌ ما کمک کنی از تو می ‌خواهم بیشتر مراقب باشی و چنان‌ چه خبری در رابطه با حوادث جاری به ‌دست آوردی فوراً ما را در جریان بگذاری.»

احمد بلافاصله جواب داد: «من خبرهای خوبی برای شما دارم كه فكر مي ‌كنم دانستنش برای شما جالب باشد.»

برقی ناگهانی در چشم‌ های کارآگاه درخشيد و پرسيد: «خوب، بگو به ‌بينم آن خبرها چيست.»

احمد تمام حوادث روزهای گذشته و ديدن ساعت آقای مختاری را با شيشه شكسته در دست اسد و گفتگوی آن‌ ها را در مورد ساعت با سلمان پسر اقدس خانم در مغازه كبابی مش قربانعلی برای کارآگاه تعريف كرد و برای اثبات گفته‌ های خود تأكيد كرد: «اصغر آقا سلمانی محل هم ساعت آقای مختاری را در دست اسد زاغی ديده است.»

کارآگاه بلافاصله پرسيد: «خوب، خوب، ديگه چه ديده ‌ای»

احمد اضافه كرد: «يك روز هم به‌ اداره آگاهی آمدم تا اين‌ ها را برايتان بگويم كه متأسفانه در مأموريت بوديد.»

کارآگاه مکثی کرد و سپس پرسید: «این روزها محمود را حول و حوش خانه‌ اش ندیده ‌ای.»

احمد ناگهان به‌ یاد رفت و آمد‌ های مشکوک حسین و راضیه افتاد که با بسته‌ هائی زیر بغل بین خانه آقا حیدر و نانوائی شاطرغلام در رفت و آمد بودند.

کارآگاه که او را ساکت دید دوباره پرسید: «گفتم این روزها محمود را ندیده ‌ای.»

احمد با قدری مکث جواب داد: «خیر، او را ندیده ام.»

كارآگاه نگاهی سريع به‌ ساعت خود انداخت و گفت: «خيلی ممنون، امروز ديگه كارمان تمام شد ولی اگر باز هم لازم شد برای پاره‌ ای تحقیقات خبرت می ‌کنم.» از جا بلند شد و در حالي‌ كه دستش را روی شانه احمد گذاشته بود او را تا نزديك در كلانتری آورد و به‌ پاسبان كشيك جلوی در گفت: «ايشان مي ‌توانند بروند.»

وقتی احمد از كلانتری بيرون مي ‌آمد متوجه شد کارآگاه با اشاره چند پاسبان را نزد خود خواند و با هم به ‌داخل اطاق رئيس کلانتری رفتند.

چند روز بعد از ملاقات با آقای اصلان پور احمد مطلع شد كه اسد زاغی را دستگير و در مورد ساعت آقای مختاری از او تحقيق كرده‌ اند. او هم اعتراف کرده که ساعت را در قمار از سلمان برده ولی در مورد قتل سلمان و این‌ که چه کسی او را کشته است اظهار بی ‌اطلاعی کرده بود، اداره آگاهی هم با توجه به‌ این‌ که اسد قبلاً سابقه شرارت داشته او را به‌ عنوان مظنون در قتل سلمان در زندان جای داده بودند.

اقدس خانم را هم به‌ کلانتری احضار و در رابطه با دوستان و دشمنان سلمان از او سؤالاتی کرده بودند. او هم درحالی‌ که در تمام مدت اشک می‌ ریخته تنها از اسد زاغی به‌ عنوان قاتل پسرش نام برده بود.

اين اخبار را اصغرآقا با سماجت هرچه تمامتر از زير زبان يكی از مأمورين اداره آگاهی هنگام اصلاح سرش بيرون كشيده بود.

اصغرآقا از مأمور مذكور پرسيده بود: «چطور سلمان را کشته ودر خرابه انداخته ‌اند.»

مأمور جواب داده بود: «اين‌ طور معلوم است که قاتل برای سلمان ناآشنا نبوده او را با خود تا نزدیک خرابه آورده و سپس در تاریکی غافلگیرش کرده و با ضرباتی چند از پشت سر او را از پای در آورده و درنهایت با تصور این ‌که جان داده او را روی تل زباله ‌ها رهایش کرده است.»

احمد در روزهای بعد چند بار ديگر راضيه را ديد كه از بازارچه محل به‌ كوچه آن‌ ها سرازير و به‌ سمت خانه آقا ‌حيدر رفت، گاهی نيز در حالي ‌كه حسين او را همراهی مي كرد از خانه بيرون مي ‌آمدند و به‌ سمت بازارچه و خانه شاطرغلام مي ‌رفتند. برای او این عجیب نبود که خانواده آقا‌ حیدر و شاطرغلام با هم در ارتباط باشند چون هر دو کاسب محل بودند و یکدیگر را از نزدیک می‌ شناختند ولی آمد و رفت بیش از اندازه آن‌ ها با راضیه برایش شبهه انگیز بود و حدس می ‌زد باید در ارتباط با فرار محمود باشد.

چند بار برای پی ‌بردن به‌ علت این رفت و آمدها، آن‌ ها را تعقيب كرد ولی چون در نهایت چيز مهمی دستگيرش نشد کار تعقیب را رها نمود.

يكشب كه برای خريد نان به ‌نانوائی سنگكی ـ همان‌ جا که حسین کار می‌ کرد ـ رفته بود حسین را دید که مشغول جا به‌ جا کردن بسته‌ های آرد است، سر و صورتش آن ‌قدر از پودر آرد سفيد شده بود که در درجه اول شناخته نمی ‌شد. حسین به‌ محض دیدن احمد دست از كار كشيد و در حالی‌ که به‌ طرف او می ‌آمد مشغول تكاندن آردها از لباسش شد. احمد هم به ‌او نزدیک شد و به‌ شوخی گفت:
«خدا قوت حسين آقا، مثل اين ‌كه خيلی مشغولی ها، مدتی است دیگه شب‌ ها پشت دکان بقالی نميآی تا برای هم قصه تعریف کنیم، نکنه از این ‌‌که صورتت ورم کرده از بچه‌ ها خجالت میکشی.»

حسین خنديد و گفت: «اين‌ جا كارم خيلی زياده، شب‌ ها تا ديروقت كار مي‌ كنم، ديگه فرصتی برای قصه تعریف کردن نمي مونه.»

***

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...