فریادی در نیمه شب: قسمت بیستم و چهارم

پ پ پ

در حالی که مرد احمد را به‌ طرف یکی از اطاق‌ ها می ‌برد، اقدس خانم نگاهی سریع به‌ سرتاسر کوچه انداخت و پس از اطمینان از این‌ که کسی متوجه آن‌ ها نشده در را بست و به‌ دنبال آن‌ ها وارد اطاق شد و به‌ مرد گفت: «خیالت راحت باشد، کسی در کوچه نبود تا متوجه جریان شود.»

همین‌ که وارد اطاق شدند، مرد دست از دهان احمد برداشت و او را به‌ گوشه ‌ای پرتاب کرد و با صدای خشنی گفت: «اگر صدات در بیاد نفست را می ‌برم» بعد رو به‌ اقدس خانم کرد و پرسید: «تو این پسره رو می‌ شناسی.»

در این‌ موقع مرد دیگری که گویا به‌ تعقیب احمد به‌ بام رفته بود سراسیمه وارد اطاق شد و در حالی‌ که از عدم موفقیت خود در گرفتن پسر بچه سخت عصبانی به ‌نظر می‌ رسید همین که او را در آن‌ جا دید به‌ طرفش رفت و همان‌ طور‌ که فحـش خواهر و مادر نثار او می‌ کرد چنان لگدی به‌ پهلویش زد که نفس در سینه احمد پیچید و ناله‌ اش بلند شد.



آگهی

اقدس خانم فوری خود را به‌ مرد که قصد داشت لگدهای بیشتری نثار تن و بدن احمد کند رساند و گفت: «رحمان دست نگهدار به‌ بینیم این بچه این ‌جا چه می‌ کرده، شاید کسی او را به‌ این‌ جا فرستاده و درحال حاضر نیز منتظر اوست».

مرد دیگر که معلوم شد باید ستار باشد به ‌عنوان تآیید گفت: «حق با اقدس می‌ باشد، اجازه بده به‌ بینیم برای چه این ‌موقع شب مخفیانه این‌ جا آمده است.» بعد جلو آمد و با لحن آرامی از احمد پرسید: «خوب، آقا پسر، بگو ببینم این‌ موقع شب این‌ جا چه می ‌کنی؟ چرا مخفیانه و از راه (تون حمام) به‌ این جا آمده‌ ای و از کی تا حالا این‌ جا بوده ‌ای.»

سریعاً این فکر از خاطر احمد گذشت که اگر به‌ آن‌ ها بگوید تنها به‌ قصد کنجکاوی آن‌ جا آمده است حرفش را باور نخواهند کرد و اگر هم متوجه شوند که کسی از آمدن او به‌ آن‌ جا اطلاع ندارد خیلی زود ـ همان‌ طور که آقا حیدر گفته بود ـ کلکش را خواهند کند و با خیال راحت کارهای خود را دنبال خواهند نمود، از این رو در حالی‌ که هنوز از درد پهلو نفسـش جـا نیامـده بود با ناله جواب داد: «می‌ خواستم با اقدس خانم صحبت کنم.»

اقدس خانم با تعجب به‌ او نگاه کرد و پرسید: «می ‌خواستی با من صحبت کنی؟ خوب، بگو به‌ بینم چی می‌ خواستی بگوئی؟»

قبل از این ‌که احمد چیزی بگوید رحمان دوباره به‌ طرفش آمد و لگدی دیگر حواله پهلویش نمود و در حالی ‌که رو به‌ اقدس خانم کرده بود غرید که: «این پسره موذی دروغ می ‌گه، داره وقت تلف می کنه، اگر راست می ‌گه چرا از راه بام و(تون حمام) آمده، می ‌تونست بدون این آرتیست بازی‌ها از در خونه و روز روشن بیاد، من مطمئنم ریگی به ‌کفش داره ویک نفر اورا برای جاسوسی این‌ جا فرستاده است.»

اقدس خانم باز هم او را دعوت به‌ آرامش کرد و گفت: «رحمان بگذار به ‌بینم این بچه چه می‌خواهد بگوید» و از احمد پرسید: «جونت بالا بیاد پسـر، زود بگـو بـه ‌بینـم برای چه می‌ خواستی مرا به‌بینی.»

احمد که از ترس لگدهای رحمان خودش را گوشه اطاق جمع کرده بود جواب داد: «راجع به‌ سلمان است.»

ستار که تا این ‌موقع ساکت در گوشه ای ایستاده بود و صحنه را نگاه می‌ کرد فوری پرسیـد: «خـوب راجـع بـه‌ سلمـان چـی می‌ خواستی بگی.»

احمد می‌ دانست که اصغرآقا این شایعه را ـ که سلمان قبل از مرگ با شاگردش صحبت کرده ـ در گوش خیلی از مشتریان زمزمه و به ‌طور قطع به‌ گوش این ها هم رسیده است لذا در حالی ‌‌که به ‌‌اقدس خانم نگاه می‌ کرد به ‌دروغ گفت: «سلمان در خرابه با من حرف زد و نام کسی که او را زده بود به‌ من گفت، او از من خواست نام آن شخص را تنها به‌ شما بگویم.»

اقدس خانم و ستار نگاهی پر معنی با هم رد و بدل کردند و هم صدا با یکدیگر پرسیدند: «اسم چه‌ کسی را به‌ تو گفت؟» احمد با تظاهر به‌ این‌ که از بردن نام آن شخص می ‌ترسد بدون این ‌که چیزی بگوید به‌ رحمان نگاه کرد طوری ‌که همه آن ‌ها موضوع را فهمیدند. ستار بلافاصله جلوآمد و پرسید: «اسم او را به‌ کس دیگری هم گفته ‌ای» و چون احمد جواب مثبت داد همگی دوباره با هم پرسیدند: «به‌ چه‌ کسی گفته‌ ای؟»

احمد نمی ‌خواست اسمی از اصغر آقا به‌ برد و جان او را به‌ خطر اندازد ولی می ‌دانست اگر آن‌ ها بدانند که اسم رحمان را به‌ کسی نگفته خیلی راحت کلک او را خواهند کند، تنها بردن نام اصغرآقا می‌ توانست جان او را نجات دهد لذا خیلی شمرده گفت: «اصغرآقا سلمانی ‌محل.»

همگی خاموش شده به‌ یکدیگر نگاه کردند. او می ‌دانست در مغز همه آن‌ ها تنها یک فکر دور می ‌زند «فکر از بین بردن اصغر آقا.»

حدسش درست بود چون رحمان سکوت را شکست و بی حوصله غرید: «داریم وقت را تلف می کنیم، این بچه را بسپارید به ‌دست من تا ساکتش کنم، شما هم بروید سراغ اصغرآقا» و دره مین حال چاقوی ضامن دار خودرا از جیب بیرون آورد و بدون درنگ با فشاری برضامن آن تیغه ‌اش را آزاد و برای ساکت کردن احمد به ‌او نزدیک شد.

اقدس خانم که او را مصمم به‌ کار دید به ‌وی نهیب زد: «رحمان آرام باش، صبر کن بگذار قدری فکر کنم، نمی‌ خواهم قبل از اتمام کارم جسد دیگری را در کوچه‌ ها پیدا کنند.»

رحمان بی ‌حوصله فریاد کرد: «من مطمئنم که نفس سلمان را گرفتم و بعد او را در خرابه انداختـم، ایـن بچـه چیـزی را از مـا پنهان می‌ کند و قصد فریب ما را دارد» و در همان حال به‌ سمت احمد رفت و گلوی او را در چنگ خود گرفته مثل پر کاهی از زمین بلندش کرد و درهمان‌ حال فریاد زد: «مادر… راستش را بگو، برای چه این ‌جا آمده‌ ای، چه‌ کسی تو را برای جاسوسی فرستاده است؟»

گلوی احمد را چنان فشار می‌ داد که گوئی همین الان است تا جان از بدنش به ‌در آید ولی احمد در همان‌ حال هم می ‌دانست که باید روی حرفش به‌ ایستد چون در غیر این ‌صورت او را زنده نمی‌ گذاشتند لذا بریده بـریـده گفـت: «بـه…. خــدا…. دروغ…. نمی ‌گم….. او..به‌ من… گفت…به‌ مادرم…. بگو…. رحمان…. قاتل…. منست.»

رحمان دست از گلوی او برداشت و با حالتی هیستریک رو به‌ اقدس خانم کرد و پرسید: «خوب اقدس، نظر تو چیست، فکر می‌ کنی با این بچه چه‌ باید بکنیم؟»

اقدس وامانده و بی‌ حوصله رو به‌ رحمان کرد و گفت: «آن طناب‌ ها را بیار تا دست و پای او را به‌بندیم، دهانش را هم با دستمالت محکم به‌ بند تا صدایش در نیاید.»

رحمان درحالی‌ که همان‌ طور زیر لب ناسزا می‌ گفت برای آوردن طناب از اطاق خارج شد. ستار نگاهی به‌ اقدس خانم کرد و پرسید: «حالا چه نقشه‌ ای داری؟»

اقدس خانم جواب داد: «فعلاً باید دست و پا و دهان این بچه را به‌ بندیم تا نتواند فرار کرده و یا کمک بخواهد، تو و رحمان هم به‌ خانه‌ های خود بروید. من‌ هم سعی می ‌کنم همین امشب کار سرقت جواهرات دختر مختاری را تمام کنم.»

ستار نگاهی به‌ او کرد و گفت: «اقدس عجله نکن، الان نیمه شب است و رفت و آمد در کوچه‌ ها تولید سوء ظن می ‌کند این امکان وجود دارد که دختر مختاری و شوهرش بیدار و متوجه ورود تو به‌ خانه شوند، بهتر است این کار را بگذاری برای فردا شب»

اقدس خانم که به‌ نظر می‌ رسید تصمیم خودرا گرفته است جواب داد: «خیالت راحت باشد، کلید خانه را در جیب دارم، جای جواهرات را هم می ‌دانم، بدون سر و صدا وارد شده آن‌ ها را بر می ‌دارم و خارج می‌ شوم. به ‌امید خدا تا هوا روشن شود کارسرقت جواهرات به پایان رسیده است و به‌ شما ملحق خواهم شد.»

ادامه داستان  هفته آینده 

****

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید