فریادی در نیمه شب: قسمت بیستم و ششم

پ پ پ

کارآگاه لبخندی زد و به‌ احمد گفت که نگران نباشد چون به‌ زودی همه آن‌ ها را دستگیر خواهند نمود. سپس از جای برخاست و به‌ اطاق دیگر رفت. احمد می‌ شنید که به‌ افسران همراهش دستوراتی می‌ دهد. وقتی دوباره به ‌اطاق برگشت به‌ احمد گفت: «دستور دادم خانه اقدس خانم را در محاصره بگیرند تا هر کسی را که قصد ورود و یا خروج از آن‌ جا را داشته باشد دستگیر کنند، تو بهتر است به‌ خانه رفته استراحت کنی چون می ‌دانم پدر و مادرت سخت نگران حال تو هستند» و بعد اضافه کرد: «صبر کن همین الان یک پاسبان همراهت می‌ کنم تا تو را به‌ خانه برساند.»

احمد از او تشکر کرد و چند لحظه بعد در معیت یک پاسبان از کلانتری بیرون آمد تا به‌ خانه آقا حیدر برود.

***



آگهی

اقدس خانم با کلیدی که از قبل آماده کرده بود همان شب آهسته و بی‌ صدا وارد خانه مختاری شد. دختر مختاری و شوهرش درخواب بودند. مستقیم به‌ سراغ محل اختفای جواهرات رفت، به ‌خوبی می ‌دانست که صاحـب ‌خانـه جواهرات خودرا کجا پنهان می‌ کند. کلید کشوها را از قبل ساخته و درجیب آماده داشت. بدون ایجاد سر و صدا چند کشو را بازکرد ولی از جواهرات اثری ندید. با این ‌احتمال که ممکن است دختر مختاری محل آن‌ ها را تغییر و برای اطمینان به ‌اطاق خواب خود برده باشد قدری ایستاد وبه‌‌ فکر فرو رفت، مانده بود که چه می‌ تواند بکند، آیا بهتر است به خانه خود باز گشته منتظر روز و فرصتی دیگر شود و یا همان‌ دم وارد اطاق خواب آن‌ ها شده جواهرات را یافته به‌ سرقت برد.

می ‌دانست کار بسیار خطرناکی در پیش دارد زیرا براثر یک غفلت وبا کوچکترین صدائی آن‌ ها از خواب بیدار و چنان‌ چه اورا در آن‌ جا به‌ بینند فریاد خواهند کرد. وضع بغرنجی پیش آمده بود. نه می‌ توانست از سرقت جواهرات صرفنظر کند و نه ماندن درآن‌ جا را به‌ صلاح خود می‌ دانست. با خود گفت: «کاش ستار و یا رحمان را همراه خود می ‌آوردم تا چنان‌ چه صاحب‌ خانه بیدار شد کمکم کنند.»

با این افکار مدتی پشت در اطاق خواب به‌ انتظار ایستاد. آسمان کم کم روشن می‌ شد و سفیدی صبحگاهی می‌ رفت تا همه جا را روشن کند. اگر بیدار می‌ شدند و او را آن‌ جا می ‌دیدند دیگر سرقت جواهرات امکان نداشت. جواهراتی که او به‌ خاطر آن‌ ها خطر تعقیب و دستگیـری را بـه‌ جـان خریـده بـود. می‌ دانست نمی‌ تواند ستار را قانع کند تا یکی دو روز دیگر صبر کند، دلش رضا نمی ‌داد از جواهرات نیز صرفنظر کند. با خود گفت: «چاره ‌ای ندارم تا به‌ خانه بازگردم و پس از روشن شدن هوا هم‌ چون روزهای دیگر به‌ این ‌جا آمده ضمن انجام کارهای خانه برای یافتن محل مخفی جواهرات تلاش کنم» و با خشمی که از عدم موفقیت در سرقت جواهرات برجانش چنگ انداخته بود با خود گفت: «جواهرات از این خانه که بیرون نرفته، هرجا باشد پیدایش می ‌کنم.»

در این‌ موقع که قصد خروج از خانه را کرده بود ناگهان صدای دختر مختاری و شوهرش را از داخل اطاق شنید که با یکدیگر صحبت می‌ کردند، گوش فرا داد و پی‌ برد قصد بیرون آمدن از اطاق و رفتن به‌ حمام را دارند. فوری خود را درگوشه ‌ای پنهان کرد. زن و شوهر از اطاق بیرون آمده رهسپار حمام شدند.

خوشحال از این پیش آمد آن‌ را به ‌فال نیک گرفت. قدری صبر کرد تا مطمئن شد آن‌ ها وارد حمام شده‌ اند. از پناه در بیرون آمد و خیلی سریع وارد اطاق خواب شد و بدون فوت وقت در کشوها را به‌ قصد یافتن جواهرات باز نمود ولی بازهم اثری از جواهرات ندید. از فرط خشم نزدیک بود فریاد کند. با خود گفت: «پس این لعنتی‌ ها جواهرات را چه کرده‌ اند». رختخواب ‌ها را به‌ هم ریخت و تمام گوشه کنار اطاق را گشت ولی بازهم آن ‌چه را که می‌ خواست نیافت. وقت کم بود، هر آن ممکن بود زن یا شوهر به‌ اطاق بازگردند.

بر بخت بد خود نفرین کرد و ناامید به ‌سمت در اطاق رفت تا هرچه زودترخانه را ترک کند. در همین موقع ناگهان چشمش به‌ کیف دختر مختاری افتاد که درکنار تخت قرار داشت. به‌ یاد آورد که آن‌ را بازدید نکرده است. با عجله کیف را برداشت و نگاهی به ‌درون آن انداخـت. آه کوتاهی از خوشحالی کشید. نمی‌ توانست باورکند، جواهرات داخل کیف بود. چنگ در آن زد و با ناباوری بیرونشان آورد. جواهرات در نور کمرنگی که از پنجره به ‌درون اطاق می‌ تابید برق می ‌زدند. به ‌نظر می‌ رسید دختر مختاری برای اطمینان بیشتر و محکم کاری در نگاهداری جواهرات آن‌ ها را در کیف نهاده و درکنار تخت خود جای داده بود. درنگ جایز نبود. محتوی کیف را در کیسه ‌ای که به‌ همراه داشت خالی کرد، آن‌ را زیر بغل زد و با غروری سرشار از موفقیت در کارخود از در اطاق خارج شد و قبل از این‌ که زن و شوهر از حمام خارج گردند خانه را ترک کرد.

هنگامی‌ که به ‌خانه خود رسید از آن‌ جائی که عجله داشت تا زودتر اثاث خود را جمع کرده نزد ستار و دوستانش رود متوجه رفت و آمد غیرعادی عده ‌ای که در حوالی خانه او این‌ جا و آن‌ جا درحرکت بودند، نشد.

کلید را در قفل انداخت و در را باز کرد، از دالان خانه گذشت و سریع به‌ طرف اطاقش رفت. دراین‌‌ حال با خود فکر می‌ کرد با آن پسر بچه چه کند. آیا همان ‌طور که رحمان گفته بود: «بعد از رفتن ما نباید هیچ ‌گونه شاهدی زنده بماند» باید نفس او را بگیرد یا همان‌ طور دست و پا بسته گوشه اطاق رهایش کند. راه دوم را نمی‌ پسندید چون مطمئن بود زنده ماندن او برای آن‌ ها تولید دردسر خواهد کرد.

با این افکار وارد اطاق شد. از این ‌که پسرک را در آن‌ جا ندید یکه خورد، نگران به ‌اطاق‌ های دیگر سرکشید و سپس تمام گوشه کنار خانه را گشت ولی باز هم از پسرک خبری نیافت. مطمئن بود که ستار و رحمان قبل از او خانه را ترک کرده و چون کلید خانه را نداشتند نمی توانستند دوباره برای بردن پسرک بازگشته باشند، به ‌این ترتیب پسرک با دست و پا و دهان بسته کجا می‌ توانسته برود.

در این موقع چشمش به ‌طناب ‌ها افتاد که با وسیله تیز و برنده ‌ای قطعه قطعه شده بودند. مسلماً احمد خود قادر نبود چنین کاری بکند پس باید شخص ثالثی وارد اطاق شده و طناب‌ ها را پاره کرده و احمد را برده باشد. از خود پرسید: «چه کسی می‌ توانسته این کار را بکند.»

بی اختیار دلش به‌ شور افتاد و نگران از ناپدید شدن پسرک مدتی در میان اطاق هاج و واج ایستاد تا اعصاب خود را کنترل و برای خروج از خانه یا جستجوی دوباره برای یافتن پسرک تصمیم بگیرد.

زمان برای او حکم کیمیا را داشت، باید هرچه زودتر از خانه خارج و به‌ دوستانش ملحق می‌ شد. کیسه محتوی جواهرات را که هنوز در دست داشت روی رف اطاق گذاشت و مشغول جمع آوری لباس‌ ها و لوازم ضروری خود شد تا هرچه زودتر و قبل از این ‌که دختر مختاری و شوهرش از حمام خارج ومتوجه مفقود شدن جواهرات گردند از خانه خارج و خود را به‌ ستار برساند.

چیزی نگذشت که همه لوازم ضروری و قابل حمل خود را داخل بقچه ‌ای پیچید و کیسه جواهرات را نیز در میان آن‌ ها جای داد.

قبل از خروج از خانه یک بار دیگر هم تمام اطاق‌ ها را بازدید کرد، نظری نیز به ‌راه پله بام انداخت، متوجه شد که در بام باز است. با خود گفت: «شاید رحمان از راه بام آمده و پسرک را برده‌ است» می ‌دانست که رحمان شب قبل هم از همان راه به ‌تعقیب پسرک رفته بود پس می ‌توانست از همان‌ راه نیز آمده باشد. او را خوب می ‌شناخت و از درنده خوئی او به‌ خوبی آگاه بود. با خود اندیشید: «از آن حیوان بعید نیست که نتوانسته باشد از خون آن پسرک درگذرد.».

ادامه داستان  هفته آینده 

****

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید