فریادی در نیمه شب: بیست و پنجم

پ پ پ

ستار تأکید کرد: «می‌ خواهی من با تو بیایم تا اگر اتفاقی افتاد کمکت کنم.»

اقدس خانم پاسخ داد: «نه، بهتر است این کار را به ‌تنهائی انجام دهم» و برای این‌ که خیال او را از هر جهت راحت کرده باشد گفت: «برو، فردا در خانه ساغر تو را خواهم دید.»

در این‌ موقع رحمان با مقداری طناب وارد شد و شروع به‌ بستن دست و پای احمد نمود و آن‌ ها را چنان محکم بست که آه از نهاد احمـد برآمد، او که کار خود را پایان یافته می ‌دید مرتب از آن‌ ها خواهش می‌ کرد: «شما را به‌ خدا اجازه دهید به‌ خانه بروم، الان پدر و مادرم نگران حال من هستند و دربدر دنبال من می ‌گردند. قسم می‌ خورم چیزی از حرف‌ هائی که این ‌جا شنیده‌ام به‌ کسی نگویم.»



آگهی

در این‌ موقع رحمان دستمالی در دهان او فرو و صدایش را ساکت نمود و برای اطمینان از این ‌که دیگر صدائی از او بیرون نخواهد آمد دستمال دیگری نیز روی آن بست و پس از فراغت از این‌ کار درحالی‌ که دندان‌های خودرا از فرط غضب به‌ هم فشار می‌ داد اضافه کرد:
«آقا پسر، برو به‌ جان اقدس دعا کن که جلوی دستم را گرفت وگرنه تا حالا اجدادت را جلوی چشمت آورده بودم، حالا هم منتظر باش تا خیلی زود برای تمام کردن کار خدمتت برسم.»

ستار و رحمان پس از اتمام کار و اطمینان از این‌ که همه چیز مرتب شده است از اقدس خانم خداحافظی و از خانه خارج شدند. اقدس خانم هم قبل از خارج شدن از اطاق به‌ احمد نزدیک شد و گفت: «من به ‌زودی باز می ‌گردم، اگر بچه خوبی باشی و از جایت تکان نخوری بعد از این‌ که کارم تمام شد دست و پایت را باز و رهایت می کنم ولی اگر سعی در فرار کنی با دست‌ های خودم خفه ‌ات خواهم کرد» و از اطاق خارج شد.

احمد پس از این‌ که مطمئن شد اقدس خانم از خانه خارج شده تکانی به‌ خود داد تا شاید بتواند بند ها را بازو خودرا رها کند ولی بعد از قدری تلاش متوجه شد طناب ‌ها محکم ‌تر از آن بسته شده‌ اند که با قدرت کودکانه او باز شوند، از همه بدتر دستمالی بود که رحمان در دهانش فروبرده و کار تنفس او را مشکل کرده بود. در این‌ حال فکر می‌ کرد به ‌زودی اقدس خانم جواهرات دختر مختاری را هم برداشته بازخواهد گشت و صبح فردا به ‌اتفاق ستار و رحمان فرار کرده در کشور دیگری با فروش جواهرات سرقت شده زندگی مجللی برای خود خواهند ساخت و برخلاف وعده‌ ای که به ‌او داده تا رهایش کند او را به‌ دست رحمان خواهد سپرد تا با پنجه‌ های قوی خود خفه ‌اش کرده جانش را بگیرد و یا با چاقوی ضامن دارش او را مانند سلمان از زحمت نفس کشیدن خلاص کرده در خرابه پشت خانه آقا حیدر بیندازد و به‌ این ترتیب راز سرقت جواهرات و قتل ‌ها هم‌ چنان مکتوم خواهد ماند و محمود بیچاره هم یا دستگیر و به‌ اتهام قتل مختاری و همسرش اعدام و یا مجبور است تا آخرعمر مخفیانه از این خانه به ‌آن خانه فرار کند.

***

اقدس خانم قبل از بیرون رفتن از اطاق چراغ را خاموش کرده بود، تاریکی مطلق همه جا را فرا گرفته و هیچ‌ گونه روشنائی که نمایانگر دمیدن روز باشد از پنچره اطاق دیده نمی‌ شد. احمد حدس می ‌زد صبح بایستی نزدیک باشد. جای لگدهای رحمان در پشت و پهلویش به ‌شدت درد می‌ کرد به‌ طوری ‌که با هر حرکتی نفس در سینه ‌اش می‌ پیچید، در همان حال به‌ پدر و مادرش فکر می ‌کرد که درحال حاضر چه می ‌کنند، حتماً فانوس به‌ دست در کوچه‌ هـا در خانـه دوستان او را می ‌کوبند و سراغش را می ‌گیرند. به‌ خود گفت: «تو که معتقد بودی این‌ جور کارها بایستی با دست مأمورین اداره آگاهی و شهربانی دنبال گردد چرا خود قدم در این راه گذاشتی و خود را با یک‌ عده دزد و جانی سابقه دار در انداختی.»

چون در نهایت از فکر و خیال نتیجه ای نگرفت و هیچ راهی نیز برای خلاصی به نظرش نرسید تن به‌ قضا داد و چشم بر هم نهاد شاید بتواند با خواب و فراموشی بر اضطراب و دلهره خود فائق آید.

هنوز چشم‌ هایش به ‌درستی گرم نشده بود که احساس کرد کسی آهسته در اطاق را باز کرد، در تاریکی نمی ‌توانست چیزی را تشخیص دهد. فکر کرد شاید اقدس خانم است که پس از اتمام کار باز گشته است، با خود گفت: «عجب دزد طراری است و چقدر فرز بوده که به ‌این زودی توانسته جواهرات را برداشته از خانه مختاری خارج شود.»

صدائی در تاریکی اطاق به‌ گوشش رسید که می‌ پرسید: «احمد…. احمد……این‌ جا هستی؟»

چون برایش باور کردنی نبود که در این‌ موقع شب و در چنین موقعیتی، آشنائی از او سراغ گیرد فکر کرد در خواب است و دچار کابوس شده است، برای اطمینان از این‌ که بیدار است تکانی به‌ خود داد تا مطمئن شود که خواب نیست. چون دهانش بسته بود نمی‌ توانست جواب دهد، از لحن صدا حس کرد باید از یک دوست باشد. برای جواب تنها توانست ناله‌ ای خفه مانند از دهان خارج کند.

همین کافی بود تا گوینده متوجه وجود او در اطاق شود. در این‌ موقع شعله کبریتی اطاق را روشن کرد و در نور ضعیف آن احمد توانست قیافه مردانه محمود را تشخیص دهد.

محمود پس از این‌ که متوجه شد دست و پای احمد و دهانش بسته است چاقوئی از جیب خارج و شروع به ‌بریدن بند‌ ها و باز کردن دهان و دست و پای او نمود.

احمد که باورش نمی‌ شد توانسته از بند خلاص شود به ‌تندی ازجا برخاست. خواست از محمود سؤال کند که چگونه به ‌وجود او در آن‌ جا پی برده و خود را به ‌او رسانیده است که محمود آهسته به‌ او گفت بهتر است هرچه زودتر از آن اطاق خارج شوند چون ممکن است اقدس خانم به ‌زودی باز گردد.

جای تردید نبود، احمد از شوق آزادی درد پشت و پهلویش را فراموش و به‌ دنبال محمود از راه بام خود را به‌ تون حمام و سپس به‌ کوچه رساند.

احمد خیلی مختصر موضوع صحبت‌ های اقدس خانم و ستار را برای محمود باز گفت و اضافه کرد: «در حال حاضر اقدس خانم برای سرقت جواهرات دختر مختاری به‌ خانه او رفته و ممکن است تا حالا کار سرقت را به‌ پایان رسانده باشد. فکر می ‌کنم باید هرچه زودتر آقای اصلان پور را از ماجرا با خبر سازیم تا اقدس خانم را در حین سرقت دستگیر نماید.»

محمود خوشحال از شنیدن این خبر گفت: «فکر خوبی است ولی چون من نمی‌ توانم با تو به‌ کلانتری بیایم بهتر است تو خود زودتر به کلانتری رفته موضوع را به‌ افسر نگهبان اطلاع دهی، من‌ هم به‌ خانه آقا حیدر می ‌روم تا پدر و مادرت را از سلامتی تو آگاه کنم» سپس با احتیاط و بدون این‌ که دیده شود احمد را تا نزدیک کلانتری همراهی کرد و خود به‌ خانه آقا حیدر رفت.

احمد پس از رسیدن به‌ کلانتری آن ‌چه را که دیده و شنیده بود به ‌افسر نگهبان اطلاع داد. افسر نگهبان که یک ‌بار هم او را هنگام ملاقات با اصلان پور دیده بود قول داد بلافاصله کارآگاه را در جریان امر قرار دهد.

سپیده صبح دمیده بود که کارآگاه اصلان پور در معیت دو افسر اداره آگاهی به‌ کلانتری رسیدند. او بلافاصله احمد را به ‌اطاقش خواست و احمد هم تمام وقایع شب گذشته و صحبت‌ هائی را که از اقدس خانم و دوستانش شنیده بود برای او تعریف کرد و اضافه نمود: «هرچه زودتر باید برای دستگیری اقدس خانم اقدام کنید چون او با دوستانش قرار گذاشته در صورتی ‌که کار سرقت جواهرات دختر مختاری را همین امشب تمام کند فوری نزد آن‌ ها برود تا به‌ اتفاق از مملکت خارج شوند.»

****

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید