فریادی در نیمه شب: بیست و هفتم

پ پ پ

تصور این موضوع تا اندازه ‌ای ‌‌اعصاب او را آرام کرد. بقچه را زیر بغل زد و چادر را نیز به ‌سر کشید و با قوت قلب و اعتماد به ‌نفسی که از موفقیت در کارش یافته بود به ‌سمت در خانه رفت، آن ‌را گشود و محکم و قویدل قدم در کوچه گذاشت.

روز کاملاً دمیده بود و نور آفتاب بر سر دیوار خانه‌ ها می‌ تابید. برخلاف روزهای قبل که رهگذران زیادی از کوچه عبور می‌ کردند آن روز کوچه خلوت بود و عابری در آن دیده نمی ‌شد، ـ چیزی‌ که می‌ توانست برای او عجیب باشد ـ ولی چون تمام فکر و حواسش در اطراف گریز از خانه و رسیدن به ‌همکارانش دور می‌ زد نگران این موضوع نشد، در را بست و با شتاب به‌ سمت خیابان رفت تا درشکه ‌ای گرفته از آن حدود دور شود.

هنوز به‌ سر خیابان نرسیده بود که چند مأمور با لباس شخصی به ‌او نزدیک و او را در محاصره گرفتند. اقدس خانم که ناگهان خطر را حس کرده بود خواست از راهی که آمده بود بازگشته خود را به‌ خانه رساند ولی مردان راه را بر او بستند. او که خود را در محاصره دید بقچه را از بغل رها و به‌ یکی از مأمورین حمله ور شد و با نیروئی که از او انتظار نمی‌ رفت مشتی بر سر مرد نواخت و او را به‌ زمین انداخت تا راهی برای فرار بگشاید ولی یکی دیگر از مأمورین ورزیده اداره آگاهی خود را روی او انداخت، دیگران نیز سر رسیده با سرعت دست‌ هایش را از پشت بستند و همراه با بقچه لباس ‌هایش او را در اتومبیلی که سرکوچه آماده بود انداخته به ‌کلانتری محل و نزد کارآگاه اصلان پور بردند.



آگهی

***

دختر مختاری و شوهرش بعد از بیرون آمدن از حمام و دیدن وضع آشفته اطاق خیلی زود متوجه سرقت جواهرات شدند و خبر آن را به‌ کلانتری محل و کارآگاه اصلان پور که آن روز مرکز کار خود را در آن جا قرار داده بود اطلاع دادند. کارآگاه پس از آگاهی از این امر به‌ آن‌ها اطمینان داد که نگران مفقود شدن جواهراتشان نباشند چون به ‌زودی پیدا و به ‌آن‌ها مسترد خواهد شد ولی خاطرنشان کرد که تا اطلاع ثانوی از این موضوع با کسی صحبت نکنند.

احمد نیز به ‌طوری که گفتیم همان شب پس از رهائی از بند و گزارش آن به ‌آقای اصلان پور در معیت پاسبان به‌ خانه آقا حیدر رفت. پدر و مادرش که تمام شب را نگران مفقود شدن او بودند پس‌از دیدنش و آگاهی از ماجرائی که برایش اتفاق افتاده بود آه از نهادشان برآمد و محمود را در آغوش گرفته غرق بوسه کردند.

مادر احمد که ازدوباره دیدن او از خوشحالی می‌ گریید مرتب به ‌اقدس خانم و دوستانش نفرین می ‌کرد و به ‌شوهرش می‌ گفت: «من از اول می ‌دانستم که این کتاب‌ های تو کار دست بچه ‌ام می ‌دهد. چقدر به‌ تو گفتم این کتاب ‌ها را به ‌او نده بخونه فکرشو خراب می ‌کنه.»
آقای فتحی در جواب همسرش سکوت کرده بود، او هم از رهائی پسرش از چنگ دزدان آن‌ قدر خوشحال بود که قدرت سخن گفتن نداشت و مرتب به‌ جان محمود دعا می‌ کرد.

محمود و راضیه که از ابتدای امر اقدس خانم و دوستانش را دزدان جواهرات و قاتل مختاری و همسرش می‌ دانستند بعد از فرار محمود از زندان و مخفی شدنش در خانه حاج آقا بدره ‌ای و سپس آقا حیدر، اغلب شب‌ ها خانه اقدس خانم را زیر نظر می‌ گرفتند تا شاید بتوانند همکاران او را شناخته رد و برگه‌ ای برای به ‌دام انداختن آن ‌ها بیابند.

محمود آن شب هم که احمد دور و بر خانه اقدس خانم می‌ چرخید و از راه (تون حمام) به ‌روی بام خانه او رفته بود، درگوشه‌ ای مخفی و ورود مردان غریبه را به‌ داخل خانه اقدس خانم دیده بود ولی نمی‌ دانست احمد با چه قصدی می‌ خواهد وارد خانه اقدس خانم شود.

پس از مدتی می ‌بیند که احمد هراسان از (تون حمام) خارج و پا به ‌فرار می ‌گذارد و سپس توسط مرد دیگری دستگیر و به ‌داخل خانه اقدس خانم برده می ‌شود. او به ‌فراست درمی ‌یابد که جان احمد در خطر است، به ‌فکرش می ‌رسد که به‌ خانه آقا حیدر رفته از او کمک به‌ خواهد ولی می‌ ترسد در زمان غیبت او اقدس خانم و دوستانش احمد را از خانه بیرون برده سر به ‌نیست کنند. به‌ کلانتری نیز نمی توانسته اطلاع دهد پس بهتر می ‌بیند درگوشه‌ ای پنهان شده منتظر عاقبت کار بماند.

پس از مدتی دوستان اقدس خانم را می ‌بیند که بدون احمد از خانه خارج می ‌شوند، درمی ‌یابد که احمد هنوز درخانه است، قدری در اطراف خانه قدم می ‌زند، در این فکر بوده که چه باید بکند، پس‌از لحظاتی چند اقدس خانم را می ‌بیند که از خانه خارج می ‌شود ولی باز هم از خروج احمد خبری نیست پس اطمینان می ‌یابد که او بایستی هنوز درخانه و به ‌احتمال قوی (مرده یا زنده) در بند باشد.

پس از رفتن اقدس خانـم درنگ را جایـز نمی ‌داند، از راه (تـون حمام) بـه‌ بـام خانه می‌ رود، گوش فرا می ‌دهد، خانه در خاموشی و سکوت مطلق فرو رفته بود، وحشت کرده با خـود می‌ گویـد: «حتماً بلائی سر احمد آورده ‌اند».

با این فکر و برای اطلاع از حال او و یا درصورت امکان کمک به ‌او (چنان‌ چه تا آن‌ موقع زنده مانده باشد) تصمیم می‌ گیرد وارد خانه شود، آرزو می‌ کند که او را زنده بیابد.

از راه پله ‌ها که خوشبختانه رحمان از فرط عجله در آن را باز گذاشته بود پائین می ‌رود، در تاریکی وارد یک یک اطاق‌ ها می‌ شود و نام احمد را صدا می ‌زند تا این ‌که در یکی از اطاق ها او را دست و پا بسته پیدا می کند وهمان‌ طور‌که قبلاً دیدیم او را از بند رها و به ‌اتفاق از خانه خارج می ‌شوند.

پس از این‌ که محمود، احمد را جلوی کلانتری رها می ‌کند تا موضوع قتل ‌ها را به ‌افسر کلانتری اطلاع دهد خود به ‌خانه آقا حیـدر که راضیه نیز در آن ‌جا منتظر او بوده می رود و ماجرای گرفتاری و سپس آزادی احمد را به‌ اطلاع آن‌ ها و پدر و مادر احمد که براثر نگرانی از تأخیر پسرشان به‌ خانه آقا حیدر رفته بودند، می ‌رساند.

***

اقدس خانم را دست بسته و تحت‌الحفظ به‌ کلانتری می‌ برند. کارآگاه اصلان پور که در آن‌ جا منتظر او بود بلافاصله بازجوئی از او را شروع می‌ نماید.

کارآگاه با توجه به‌ اطلاعاتی که احمد در اختیارش گذاشته بود می ‌دانست بایستی هرچه زودتر از محل پنهانی دوستان و همکاران اقدس خانم با اطلاع و قبل از فرار آن‌ ها را دستگیر نماید. او مطمئن بود که آن‌ ها وسائل سفر را آماده کرده منتظر اقدس خانم هستند و چنان‌ چه پس از مدتی از آمدن او مأیوس شوند متوجه دستگیری او شده فرار خواهند کرد.

اقدس خانم ابتدا همه چیز را انکار می‌ کند ولی وقتی جواهرات را در میان بقچه لباس ‌های او می‌ یابند جای هیچ انکاری برایش باقی نمی‌ ماند و مجبور می ‌شود به‌ سرقت آن‌ ها اعتراف کند.

کارآگاه اصلان پور از همان روزی که خبر قتل خانم و آقای مختاری را شنید و دانست که اقدس خانم در خانه آن‌ ها کار می ‌کرده به ‌او ظنیـن می ‌شـود و به‌ همین دلیل از او می ‌خواهد تا به‌ عنوان خدمتکار نزد دختر مختاری بماند تا هم از فرار احتمالی او جلوگیری کند و هم او را در همه حال زیر نظر داشته باشد.

او به ‌خوبی آگاه بود که اقدس خانم به‌ تنهائی نمی‌ توانسته خانم و آقای مختاری را به‌ قتل برساند و برای انجام این ‌کار به‌ طور ‌قطع همدستانی داشته است. به‌ همین دلیل در تمام مدت سلمان پسر او را نیز زیر نظر داشته و حدس زده بود که قتل سلمان هم حاصل اختلاف و نزاع بین اقدس خانم و دوستانش بوده است ولی چون نتوانسته بود برگه ‌ای دال بر مجرمیت آن ‌ها به‌ دست آورد نمی‌ توانست اقدام به‌ دستگیری آن‌ ها نماید. حال که اقدس خانم درحال سرقت جواهرات به‌ دام افتاده بود سعی داشت تا راز قتل ‌های پی درپی را از زبان او بشنود زیرا مطمئن بود اقدس خانم باید شریک در آن قتل‌ها بوده و یا حداقل قاتلین را به ‌شناسد.

****

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید