طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۵

پ پ پ

بغل قفس شیرا وایستاده بودیم که استیو گفت:
ـ آمرشد؟
ـ جون آمرشد؟
ـ این شیرا سفیدن؟
ـ نه داداش اینا قهوه ایند.

ـ پس چرا جای اینکه بهشون بگن شیر کاکائو میگن شیر؟

ـ بابا توم که خیلی عمیق فکر می کنی، معلومه همه اش داری کتابای آلوندولون و گرگوری مارک میخونی، جای این حرفا برو مجله شکار و طبیعت رو بخون توش بیوگرافی کفتارا رو بخون هم حال کنی هم یه خرده کمتر سئوالهای بی ربط بکنی.



آگهی

در همین حال آمیتی سر و کله اش پیدا شد و دست کرد جیبش و یه مشت ارزن آورد و از لای میل ها پاشید جلوی شیرا. شیرا که رو زمین لم داده بودن و با تنبلی وقت تلف می کردن زیر چشمی نیگاهی به ارزنا کردن و نیگاهی به آمیتی و به هیچ کدوم اعتنا نکردند آمرشد گفت:
ـ ارزن ها رو از کجا آوردی؟

ـ از قفس شترمرغا.

استیو گفت:
ـ آمیتی داری تو این باغ وحش کلی دوست درست می کنی ها؟

ـ آره بابا میدونم، این شیرهاش چه کثیفند، مث اینکه اینارو هیچوقت نمیشورن. آمرشد میخوای برم یه شیلنگ بیارم آب بگیریم این شیرا رو بشوریم؟

ـ تو چرا ناراحت شیرایی؟ جاش یه خرده شیلنگ بگیر به خودت که اینقدر بوی روغن سوخته میدی؟

آمیتی یه ریگ ورداشت و پرت کرد طرف شیرا. آمرشد گفت:
ـ چیکار می کنی؟ اونقدر ریگا رو حروم نکن.

ـ میخوام یه کاری کنم شیرا بوق بزنن.

ـ بوق؟ شیر که بوق نمیزنه. شیر غرش می کنه.

ـ اِه آمرشد تو هم امروز چقدر ملالغتی شدی. آغلام شما برگشتی کانادا این آمرشد رو هم با خودت ببر. امروز خیلی داره به ما گیر می ده.

آمرشد گفت:
ـ آمیتی چقدر بهت بدم بری تو قفس با دست یه موز بگیری جلو شیره که یه گاز بزنه؟

ـ هزار تومن بده خدا بده برکت.

ـ پاشو زود برو ببینم.

ـ استیو که تا اون موقع فکر می کرد دارن شوخی می کنن گفت:
ـ آمیتی نری هـا اینـا وحشی انـد تیکه پارت می کنند می خورنت.

ـ داداش کجاشو دیدی؟ اون شیری که بخواد آمیتی رو بخوره هنوز متولد نشده.

آمیتی از لای میله های قفس رفت تو یه بچه که با مادرش داشت رد می شد گفت:
ـ مامان، مامان نیگا کن اون آقاهه رفته تو قفس شیر!

مادر بچه که اینو دید از ترس جیغ کشید. ناگهان شیرا ترسیدن و از خواب پریدن و آمیتی رو که دیدن به او حمله ور شدن. آمیتیم از ترس نعره ای کشید و به طرف میله ها فرار کرد. شیراها غریدن و جلو اومدن. آمیتی پشت به میله ها لرزون ایستاده بود و هـی به پیغمبرا و اماما پناه می برد و با موز سعی می کرد شیرا رو برونه، سپس روشو به آمرشد کرد و گفت:
ـ آمرشد اگه ما رو دیگه ندیدی حلالمون کن.

ـ اه برو بابا، توام که همش میگی حلالم کن مگه من بیکارم صبح تا شب حلالت کنم. بگیر دو تا بزن تو سرشون صدای سگ کنن در برن. یکهو آمیتی از ترس غش کرد.

ـ خوشبختانه بوی روغن سوخته لباسای آمیتی به اندازه کافی قوی بود که شیرا رغبت به خوردنش نکردند. فقط با غرش موزا رو از دستش درآوردن و خوردن بعد رفتن سراغ ارزنا و شروع به خوردن اونا کردن. آمرشد و من و استیو تن بیحال آمیتی رو به زور از لای میله ها بالا کشیدیم . آمرشد به مردمی که دور و بر ما جمع شده بودن پرخاش کرد و اونارو رد کرد. بعد از چن دقیقه آمیتی به هوش اومد و پرسید:
ـ من چرا رو زمینم؟

آمرشد گفت:
ـ دِکی یادش رفته، دِ غش کردی دیگه شیرا رو دیدی زرد کردی.

آمیتی گفت:
ـ نه بابا غش نکردم فکر می کنم اون ساندویچی که خوردیم مسموم بود حالم خراب شد وگرنه اصلن نترسیدم.

ـ آره بابا اصلن شیرا بودن که از تو ترسیدن.

آمیتی نیگاهی به شیرا کرد و گفت:
ـ من کاری به این حرف ندارم، هزار تومن به من بدهکاری چون شیرا موزو خوردن.

استیو گفت:
ـ راست میگه ها غش کرد ولی موزاو رو به شیرا داد.

آمیتی رو کمک کردیم بلند شد و راه افتادیم به طرف فیلدونی، آمیتی ساکت بود و لب ورچیده بود معلوم بود هنوز از حمله شیرا حالش گرفته بود.

آمرشد هی حرف می زد که آمیتی یادش بره ولی اثر نداشت. از بغل غار خرسا که رد می شدیم آمرشد شروع کرد کف زدن و خووندن «آقا خرسه باید برقصه، آقا خرسه باید برقصه.»

استیو و من همراهی نکردیم. ولی یه آقای مسن که اون طرف بود با خوشحالی هر چه تمومتر شروع کرد به کف زدن و همراهی کردن. ولی باز روی آمیتی اثر نداشت. بغل زمین زرافه ها رسیدیم آمرشد پرید رفت یه مار گرفت آورد و فکل زد به گردن زرافه و به آمیتی گفت:
ـ آمیتی نیگا کن این زرافه کروات بسته.

آمیتی یه نیگاهی کرد ولی باز تو بغض بود. نگهبان زرافه جلو اومد و آمرشد رو از بغل زرافه بیرون کرد رسیدیم به فیلدونی،آمرشد بلند داد زد:
ـ آسلادین بیا بابا بیا این ساندویچ مغزتو بگیر بخور که برا ما خیلی گرون تموم شد.

سلادین ساندویچ رو گرفت و با ولع هر چه تمامتر شروع به خوردن کرد و پرسید:
ـ چی شده مگه؟

ـ دیگه میخواستی چی بشه شیرا حمله کردن به آمیتی نزدیک بود ناکارش کنن، خلاصه اونقدر بهش تشر اومدن که آمیتی کلی زرد کرد و پهن شد و رو زمین.

آمیتی گفت:
ـ بابا تو چرا حرف درمیاری؟ من که اصلن نترسیدم فقط اون نانجیبا اونقـدر غریـدند فکر می کنم شیپور اوستاشم رو از کار انداختن برا همین کله ام قیلی ویلی رفت.

استیو گفت:
ـ عیب نداره، آمیتی، الان میرم اون بستنی رو که خواستی واست میگیریم.

ـ خوب پس قیفی شو بگیر.

آمرشد گفت:
ـ یه آلاسکام واسش بگیر، چون هر موقع اینطوری میشه چاره کارش آلاسکاست. واسه منم شکلاتی شو بگیر، بدو که تا تو بیایی منم میرم سر کرگدونو می گیرم میارم اینجا یه معرکه ای چیزی راه بیندازیم.

استیو از اون طرف رفت آمرشد از این طرف.

سلادین گفت:
ـ آجواد تو تا حالا آدم به این ترسویی دیده بودی؟

آمیتی گفت:
ـ حرف نباشه، برو تو فیلتو حاضر کن آمرشد بیاید ببینه فیل حاضر نیست این وسطا ممکنه خون راه بیفته ها.

سلادین که ساندویچ رو تازه تموم کرده بود گفت:
ـ این ساندویچ مغز دیگه چی بود، چقدر کوچولو بود، مغز موش بود؟

آمرشد همون موقع در حالی که یه کرگدون رو با خودش به زور می کشید رسید، سلادین گفت:
ـ کرگدنو برای چی آوردی؟ اینو از باغ وحش لندن قرض دادن اگه یه بلایی به سرش بیاری حال گیری میشه ها.

ـ نه بابا تو کاریت نباشه کسی قرار نیست بفهمه.

استیو همون موقع با بستنی رسید. آمیتی با خوشحالی هر چه تمومتر یه بستنی این دست گرفت و یه آلاسکا اون دست و مشغول خوردن شد.

سلادین کمک کرد استیو سوار آقا فیله بشه آمرشد خودش سوار کرگدن شد و بلند گفت:
ـ آغلام اون کلاه شاپوت رو هم بزار رو سرت آجواد میخواد عکس بگیره.

ـ آجواد یه عکس خوب تمام قدی بگیر.

آمیتی گفت:
ـ پس چرا این فیله راه نمیره؟ ده راه برو حیوون.

آمرشد با پاشنه پاش کرگدن خودشو به حرکت درآورد و خوشحال تو طویله فیل مشغول چریدن شد. آمیتی هر جور شده بود با سر و صدا فیله رو به راه انداخت. من به اون منظره نیگا می کردم آمرشد با کت و شلوار و پیرهن یقه باز سوار بر کرگدن جلو افتاده بود، استیو با یه کلاه شاپوی کهنه که پرای رنگارنگ طاوس به او سوار بود سوار فیله پشت کرگدن می رفت و با اشتیاق می گفت: تندتر! تندتر! و آمیتی در حال بستنی و آلاسکا خوردن پشت آقا فیله میدوید وداد میزد:
ـ د راه برو حیوون.

پیش خود فکر کردم چقدر خوب که نازناز در اون لحظه اونجا نیست که این آبروریزی رو ببینه وگرنه همونجا در جا نامزدی خودشو بهم میزد. ناگاه از پشت صدای خانمی اومد:
ـ اوا غلامحسین؟

چیکار داری میکنی این چه بساطیه راه انداختی نیگا کردم دیدم بیرون طویله آقا فیله یه گروه مردم داشتند این بساط رو نیگا می کردند وتخمه می شکستند و جلو همه هم نازناز و پدر و مادرش و بهنام و بهرام خشکشان زده بود.

Loading Facebook Comments ...