طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۶۵

پ پ پ

با استیو رفتیم به آژانس پرواز چون که شهره خانوم به استیو تلفن زده بود که بلیطش حاضره و زود بره بگیره وگرنه ممکنه کس دیگه ای بخردش.

به اونجا که رسیدیم باز آقای تفاسد اونجا نشسته بود و داشت چونه می زد:
ـ پروانه خانوم، این بلیطو من چک کردم، آژانس مسافرتی ملخ همین بلیطو میده پونصد دلار ارزون تر.

ـ نه آقای تفاسد امکان نداره.



آگهی

ـ چرا پروانه خانوم امکان داره، دوست خودم خودش اینو بهم گفت، کرم که نداره.

ـ دوستتون حتما بلیت اتوبوس خریده اون قیمت.

بلیط هواپیما غیرممکنه اون قیمت باشه.

ـ مگه از اینجا تا ایرون اتوبوس هست؟

ـ بله هست از اینجا با اتوبوس میرید آلاسکا اونجا چند ماه صبر می کنید تا دریا یخ بزنه بعد میرسید روسیه، اونجا صبر می کنید تا یخها آب بشه بعد آنقدر میرید تا میرسید ایرون.

ـ خوب باشه حالا مگه چه اشکالی داره، آلاسکا هم فاله هم تماشا.

ـ نه دیگه آقای تفاسد، شما ما رو دست انداختید دیگه.

ـ پس اگه پونصد دلار تخفیف نمیدید، بلیط اتوبوسم نمیدید، پس حداقل بلیطمو بکنید فرست کلاس.

ـ اون پرواز فرست کلاس نداره.

ـ خوب عیب نداره میرم میشینم تو کابین خلبان اونجا با هم گپ می زنیم سفر زود بگذره.

ـ حالا شما برید خونه من بعدا بهتون خبر میدم. اجازه بدید بلیط آقای غلامحسین رو درست کنم.

آقای تفاسد نگاهی به ما کرد و گفت:
ـ شما دو تام که مثل جن بود داده هستید، من هر جا میرم شما اونجا سبز میشید. نمیشه صبر کنید اول کار من تموم بشه بعد بیایید؟

شهره خانوم گفت:
ـ غلامحسین خان مژده بدین بلیطتون حاضره. چمدونتو آوردید؟

چمدونمو برای چی بیارم؟

ـ آخه پروازتون امروز بعدازظهره.

ـ امروز بعدازظهر؟ اینکه خیلی ناجوره؟

ـ آخه اسمتون تو لیست انتظار بود یه جای خالی پیش اومد من هم میدونستم شما چقدر دلتون می خواد زودتر برید، بلیط رو برای شما گذاشتم کنار.

ـ آخه که نمی تونم به این سرعت برم، من گفتم زود ولی منظورم همون بعدازظهر نبود.

ـ خوب پس مجبورید دوباره برید تو لیست انتظار.

ـ آژانس ملخ چی؟ فکر می کنید اونا بلیط داشته باشند؟

ـ آقای غلامحسین آژانسی به اسم آژانس ملخ وجود نداره، اینو آقای تفاسد از خودش درآورده که روی بلیطش تخفیف بگیره. اصلا ایشون هر چنـد روز یه بار میاد اینجا هی بلیطشو عوض می کنه من فکر نمی کنم ایشون بخواد ایرون بره فقط داره به عنوان یه زمینه استفاده می کنه که سرش گرم بشه.

از شهره خانم خداحافظی کردیم و دراومدیم و تلفن دستی استیو زنگ زد و استیو گوشی رو برداشت:
ـ بله؟ بله خودم هستم. بله اونم اینجاست. اونو می خواید؟ پس چرا به من زنگ زدید؟ خوب باشه گوشی دستتون.

استیو گوشی را به من داد و گفت هوشنگه. منم که اصلا خوشم نمیامد با آدمی بچه ننه و از خودراضی مثل هوشنگ حرف بزنم گوشی رو می گیرم:
ـ بله؟ شما؟ هوشنگ؟ نخیر به جا نمیارم.

ـ میبخشید من هوشنگ نمی شناسم.

ـ من همونم که چند روز پیش تو رستورن شما رو با اون دوستتون دیدم همون دوستتون که موهاش خیلی بیریخته، معلوم رنگ کرده بور شده، اصلا تو چرا با چنین آدم بی سر و پایی دوست شدی؟ آدم قحطی بود؟ ا، اون که خیلی یبسه.

ـ نخیر هنوز هم بجا نمیارم.

ـ بابا فلان فلان شده چطور به جا نمیاری؟ من همونم که بابام بزرگترین کمپانی چسب مایع خاورمیانه غربی رو داره، یک دوست دختر داشتم که همه رفیقات میخواستن اونو از چنگم دربیارن.

ـ همون که همش عطسه می کنه، لباسشم همیشه بوی نفتالین میده؟ دندوناشم هیچوقت مسواک نمی کنه و دهنش بو میده؟

ـ آره دیگه همون، حالا یادت اومد من کیم؟

ـ نه هنوز بجا نمیارم.

ـ بابا هنوز یادت نمیاد؟ ما همکلاس بودیم همیشه بغل هم می شستیم.

ـ همون که هیچوقت مشق هاشو نمی کرد و مشقای منو نشون می داد و سر امتحانها هم از رو دست من تقلب می کرد ولی با این حال باز آخر سال روفوزه می شد؟

ـ آره دیگه همون حالا یادت اومد.

ـ نه بابا به جا نمیارم.

ـ آخه چطوری ممکنه تو که همه مشخصات منو دادی.

ـ دِ، آخه من تنها هوشنگی که می شناسم یه آدم از خودراضی و لوس و ننر و فخر فروش و کسالت آور و بی نمک و بی استفاده و بی شخصیته که خوب اون که شما نمیتونه باشه، چون شما بعض اون حرفایید.

ـ اه بابا خود منم دیگه باور کن خود منم.

ـ اه هوشنگ خان شمایی؟ اصلا به جا نیاوردم می بخشی ها پس چرا نمی گی؟ خوب حال مامان و بابا چطوره؟ مامان خانوم خشتک شلوارتو دوختن؟

ـ تو از کجا می دونی؟

ـ خودت تو رستوران می گفتی؟

ـ آهان یادم اومد نه بابا شوخی می کردم، گرفته بودمتون.

ـ خودت توی رستوران می گفتی.

ـ آهان یادم اومد، نه بابا شوخی می کردم، گرفته بودمتون.

ـ آهان که اینطور پس تو مارو گرفته بودی.

ـ آره بابا من اصلا شلوارم خشتک نداره که بخواد پاره بشه.

ـ پس باید از اون مدل جدیدا باشه.

ـ آره مال خود ایتالیاست. من یه آشنا دارم که صاحب کارخونه شو می شناخت وگرنه کارخونـش بـه هـر کسـی از ایـن شلوارها نمی فروشه.

ـ کارخونه شلوارش احتمالا بزرگترین کارخونه شلوار بی خشتک شمال قطب جنوبه، نیست؟

ـ آره خیلی بزرگه چطور؟ تو هم صاحب کارخونشو می شناسی.

ـ نه ولی اون دوست بی سر و پایی که دارم که برات توضیح دادم، اون می شناسه.

ـ ببین من یه خواهش داشتم، من یه بسته کوچک دارم که می خوام بدم به اون دوستت که چشاش خیلی بدرنگه، همون غلامحسین می خواهم این بسته رو بهش بدم ببره ولی بهش بگو نزنه بسته رو بشکنه ها، چون من فکر می کنم دوستت یه خرده قاطی پاتیه.

ـ خوب اینارو چرا به خودش نمی گی؟

ـ آخه ازش رودرواسی دارم؟

ـ شما گفتی اسمت چیه؟

ـ لامصب، هوشنگ دیگه.

ـ ببخشید بجا نمی آرم.

ـ بابا الان داشتی باهام حرف می زدی، یادت رفت که می شناسی؟

ـ الو؟ نمی شنوم یکبار دیگه بفرمایید؟

ـ چی رو یه بار دیگه.

ـ الو؟ الو؟ هنوز اونجایید؟

ـ آره بابا اینجام.

ـ الو؟ مثل اینکه قطع شد.

تلفن رو قطع کردم و خاموش کردم و برگردوندم به استیو و گفتم:
ـ اشتباه بود.

ـ من فکر کردم هوشنگه.

ـ آره دیگه، برا همین اشتباه بود، راجع به چی فکر می کنی؟ خیلی تو فکری؟

ـ راجع به اینکه برم تو ایران بزرگترین کارخونه پشمک سازی خاورمیانه را درست کنم.

Loading Facebook Comments ...