«خانم» و «آقا»

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۶۴

پ پ پ

صدای زنگ در که اومد به طرف در رفتم. آقای فضلی گفت:
ـ درو باز نکنی ها!

ـ برا چی آقای فضلی؟

ـ آخه من یه فیلم دیدم توش یکی در میزنه، درو که باز می کنن پشتش یه قاتل با یه هفت تیر سیاه وایستاده، اینه که ممکنه اینم یه قاتل باشه.



آگهی

ـ نه آقای فضلی، قاتل نیست، پیتزاییه.

ـ خوب مگه پیتزایی نمی تونه قاتل باشه؟ اگه هفت تیر داشت با لقد بزن زیر هفت تیر وقت کردی یه مشت هم بزن تو پیتزاش.

استیو از آقای فضلی پرسید:
ـ شما رو پیتزاتون چی دوست دارید؟

ـ من همه چی دوست دارم، غیر از اون چیزهایی که برای مزاجم بده.

درو باز کردم و پیتزامون رو تحویل گرفتم. استیو میزو چید و همه سر میز نشستیم. آقای فضلی نگاهی به پیتزا کرد و گفت:
ـ اینها چیه رو پیتزا؟

ـ اینها قارچند.

ـ رو پیتزاش قارچ دراومده؟

ـ آره آقای فضلی، برای مزاجتون بده.

ـ نه بد نیست ولی دوست ندارم.

ـ پس چی می گفتید هر چیزی رو روی پیتزا دوست دارید؟

ـ حالا عیب نداره یه خرده ماست بیارید با نون پیتزا می خورم.

استیو گفت:
ـ اه؟ چه جالبه کتی هم دوست داره رو پیتزاش ماست بریزه بخوره.

ـ آره دیگه ما ایرونی ها ماست زیاد دوست داریم. اصلا عموی خدابیامرز م چاییش رو هم با ماست می خورد. البته برای مزاجش خوب نبود ولی می خورد.

ـ حالشون الان چطوره؟ هنوزم ماست دوست دارند؟

ـ غلامحسین خان شما مث اینکه گوشتون از من سنگین تره، گفتم خدابیامرز.

استیو صورتش گیجی اش رو نشون می داد. گفتم:
ـ عموشون فوت کردن.

آقای فضلی قدری پیتزا تو ماستش تلیت کرد و گفت:
ـ آره طفلک، از اولش خیلی دوست داشت از درخت بالا بره میوه بکنه. هشتاد سالش بود ولی باز از درخت می رفت بالا، خلاصه یکبار رفته بود تموم گیلاسها رو کنده بود و همون بالا خورده بود. البته برای مزاجش بد بود نباید می خورد ولی خوب هنوز یکیش مانده بود روی نوک یک شاخه. رفت اونو هم بکنه بخوره که خدا روز بد نیاره شاخه اش شکست.

استیو پرسید:
ـ افتاد؟

ـ خودش نیفتاد ولی اون گیلاس آخر افتاد روی زمین. عموم رفت پایین گیلاس رو از روی زمین ورداشت نَشُسته خورد صفراش عفونت کرد و مرد. خلاصه آقای غلامحسین این برا شما درس عبرت بشه که هیچوقت گیلاس رو نشسته از روی زمین نخورید.

ـ آره کتی هم همینو می گفت.
ـ حـالا کتـی کی هست که شما هی اسمشو می یارید؟

من گفتم:
ـ آقای فضلی کتی دوست دختر سابق غلامحسین بود.

ـ ا؟ آخی! شما مث اینکه هنوز خاطرشو خیلی می خواهید.

ـ بله آقای فضلی من هنوز دوستش دارم.

ـ اون چی؟ اونم شما رو دوست داره؟

ـ نمیدونم آقای فضلی میگه زیادی ایرونی شدم منو ول کرده.

از زیر میز به پای استیو زدم و بهش چشم غره رفتم که چرا صاف و پوست کنده داستانی رو که تمرین کرده بود نمی گه. گفتم:
ـ غلامحسیـن شکسته نفسی می کنی، من فکر می کردم تو اونو ولش کردی.

ـ آهان دیگه گفت زیادی ایرونی شدی منم ولش کردم.

آقای فضلی گفت:
ـ خوب اگر اونطوریه که کاری نداره، یه خرده کمتر ایرونی بازی در بیار که بتونی دوباره برگردی پیشش.

ـ آخه آقای فضلی من عاشق رسم و رسوم ایرونی هستم. عاشق دور هم جمع شدن ایرونی ها و چطور همه هوای همدیگرو دارن و چطور زن و شوهر به هم احترام می ذارن و چطور پشت سر هم از همدیگه حرف می زنن و چطور پدر و مادر و عمو و عمه و خاله و دایی همه بچه ها رو بو می کنن و بوس می کنن و همه این چیزها رو دوست دارم. من چلو خورش دوست دارم، من از اینکه بعدازظهرها بخوابم بعدش یه چایی داغ با گز بخورم خیلی خوشم میاد.

ـ اصلا شما مال کجایید؟

ـ من؟ من مال دوقوز آباد.

من داشتم خون خونم رو می خورد. به استیو تذکر داده بودم همه سعی می کنند وانمود کنند مال یه شهری بهتر از آن شهری هستن که در آن به دنیـا اومدن، نه مال یه شهری که هیچکس نمی شناسه، ولی از اونجایی که استیو از این اسم خوشش میومد همیشه می گفت مال دوقوزآباده.

ـ دوقوزآباد؟ شما آقا رحمان بادنجون فروش رو می شناختید؟

ـ همونی که پیتزایی داشت؟

ـ نه بابا جان کجاری کاری؟ دوزقوزآباد که پیتزایی نداره؟

ـ پس نمی شناسمش.

ـ من فکر می کنم اون آقا رحمان یه دختر داره که خیلی به درد شما می خوره. من می گم دوقوزآباد که رفتید برید سراغ آقا رحمان ببینید اگه دخترش هنوز موجود است شما بگیرش.

آخه به همین سادگی که نیست. من از اون خوشـم بیـاد اونـم بایـد از من خوشش بیاد. نمی تونم همینطوری برم بگیرمش. ماشین که نیست.

ـ چرا نمی تونی؟ پس فکر می کنی من چطوری زن گرفتم؟ اصلا نه من اونو دیده بودم نه اون منو. یه روز رفته بودم بیرون پیاز بخرم اومدم خونه بابام گفت اه این پیازها چیه گرفتی اینا که خیلی بوی پیاز میدن، بعد به من گفت باید زن بگیرم. منم زن گرفتم.

ـ به همین سادگی.

ـ آره به همین سادگی، اصلا قبل از عروسی من نه قیافه اون دختره که قرار بود زنم بشه رو دیده بودم نـه صداشـو شنیـده بـودم، نـه اسمشـو می دونستـم چیـه نـه می دونستم چه رنگیه نه می دونستم کاله یا رسیده یا ترشیده یا پخته یا نپخته من اصلا تا فردای روز عروسی قیافه شو ندیدم.

ـ یعنی شب عروسی هم قیافشو ندیدی؟

ـ ده نه دیگه خجالت می کشید نمیذاشت من صورتشو ببینم. منم خسته بودم چون عروسیش خیلی کار داشت گفتم نخواستیم بابا گرفتم سرمو گذاشتم خوابیدم. اصلا تا یه هفته هم اسمشو درست نمی دونستم نمی دونستم بهش چی بگم. برا همین برا چند وقت بهش اشتباهی می گفتم فخری خانم. بعد یه شب مامانش اینها اومدن خونه ما دیدن گفتند اوا اعظم تو چقدر خونه ات بهم ریخته است شلخته. بعد از اون موقع من تازه فهمیدم زنم اسمش فخری نیست اعظمه. ولی دیگه عادت کرده بودم دیگه همینطوری بهش می گفتم فخری خانم.

ـ اون به شما اعتراضی نمی کرد؟

ـ ده نه دیگه آخه اون موقع ها زنها خیلی مردو آدم حساب می کردن مثل الان نبود که یک ذره اسمشو پس و پیش بگی می خواد مهرشو ازت بستونه. آره بابا زمونه خیلی عوض شده خوب زنی بود فخری، زیاد غذا نمی خورد کلی هم بهم خدمت کرد. با بدیم ساخت، با خوبیم ساخت، هیچوقت غر نزد، هیچوقت تو روی من واینستاد، تا آخر عمـر اون به من می گفت آقا من به اون می گفتم خانم، اون برا من زندگی ساخت بهم سر و سامون داد شبا پشت در خونه منتظر میشست تا من بیام برام دمپایی جفت می کرد، سیب پوست می کند، بهترین قسمت غذا را خودش نمی خورد میذاشت کنار برا من. برا همین هر دفعه می رفتیم شابدوالعظیم می بردمش فروشگاه براش یک النگویی، گردنبندی، انگشتری چیزی می گرفتم می ذاشتم هر چی دوست داره خودش ور دره هر چن وقت یک بار خودش می گفت آقا یه سر بریم شابدالعظیم، من هم می فهمیدم که حتما یه مهمونی ای عروسی چیزی قرار است باشه. بله آقا خوب دورانی داشتیم وقتی فوت کرد من فکر کردم زندگی ام تموم شد. هر چقدر واسش گریه کردم فایده نداشت زنده نشد تنها شدم امیدم همه این بچه ها بودن که بی معرفتها هیچ سراغم نمیان.

دیدم اشک در چشمان استیو جمع شده فهمیدم عزمش بیشتر از هر موقعی جزم شد که با یک زن ایرونی عروسی کنه به اون بگه خانم و اون هم بهش بگه آقا.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید