غلامحسین: قرطی گری یعنی چی؟

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۶۳

پ پ پ

خانوم قفلی رو به من کرد و گفت:
ـ از آقا غلامحسین بپرسید افسانه رو می خواد برا ماه عسل کجا ببره.

پدر افسانه یعنی آقای مهندس گفت:
ـ ماه عسل چیه خانوم، من بچمو دست گرگایی مث این تخم شیطونا نمیدم، تا وقتی بدونم کارشون چیه، در ضمن آقا پسر فکر نکنی من چک نمی کنم ببینم تو، تو شهرهای دیگه چن تا زن داری چن تا صیغه داری، چن تا بچه داری ها…

خانوم قفلی گفت:
ـ ازش بپرسید بابا ننش چیکارند. من که هر کاری کردم خودشو زده به اون راه. این مو سیاهم که مث راسپوتین هی به من کنایه میزنه، هی صداشو کلفت می کنه اصلن معلومه اصل و نصبش به چنگیزخان مغول برمی گرده.

مهندس گفت:
ـ خانوم شما حالا چیزی نگین شاید بگه غلط کردم بزارم اونم با خواهر افسانه عروسی کنه.

ـ وا! ژاله مگه چه گناهی کرده که شما می خواید بدیدش دست این لندهور؟ این اصلن هنوز از من که معذرت نخواسته. بیاد از من معذرت بخواد اصلا ژاله که هیچی دخترخاله ژاله رو هم میدیم بهش خیرشو ببینه.

ـ خوب اونم یه حرفی ولی شما راست میگی ها این از چشاش شرارت می باره ببینم شما سیاسی میاسی که نیستید.

ناگهان دایی سیروس رسید.

ـ آقا شما چیه اینجا دور برداشتید؟ اومدید مث دزدهای سر گردنه جوونای ما رو بدزدید؟ بلند شید برید آقا برید خجالت بکشید.

ـ بله؟ نفهمیدم، اینا اومدن خواستگاری دخترای من، شما رو سننه؟

دایی سیروس گفت:
ـ برو آقا خدا روزیتونو جای دیگه حواله کنه، امثال شما رو خوب می شناسیم، من میگم شما برید روی اون پسره کار کنید که دست دخترتونو گرفته داره تو چشاش نیگا می کنه.

بابای افسانه نگاهی انداخت و سراسیمه گفت:
ـ ای داد بیداد، این مرتیکه کیه که داره دخترمو اغفال می کنه، ای بیشرف.

پدر افسانه دوان دوان دور شد و خانوم قفلی که حالش گرفته شده بود گفت:
ـ حالا شما اگه هنوز خاطر افسانه رو می خواید به طور رسمی بیایید یه انگشتر خوب هم بگیرید، درست بیایید خواستگاری کنید. اینطوری به بابای افسانه نیگا نکنید. در حالت عادی آدم ملایمیه. ولی امروز یه خرده عصبیه چون تازه فهمیده که دختر بزرگشون حامله شده، بابای بچه هم معلوم نیست کیه.

غلامحسین گفت:
ـ پس این افسانه خانوم شما که الان اونجا وایساده داره با اون آقاهه حرف می زنه حامله هم هستند؟

خانوم قفلی گفت:
ـ واه، واه، خاک عالم، حالا حاملگی هم شد عیب؟ پس این همه آدم رو کره زمین از کجا میان؟ مگه بدون حاملگی هم آدم به دنیا میاد؟ این همه زنای دیگر حامله میشن حالا بزار افسانه منم حامله بشه مگه اون چه عیبی داره؟

در این موقع خانوم قفلی نشون داد که داره مثلن آماده رفتن میشه کیفشو این دست و اون دست کرد و گفت:
ـ یالله عجله کنین، وگرنه مهندس از سر لج و لجبازی هم که شده دختراشو میده به هر کی از راه برسه و شماها تو خماری می مونید. حیفه من نمی فهمم شماها جوونای خونواده داری هستید این آقای غلامحسین اصلا با دختر غیر نجیب نمی تونه یه دقیقه هم سر کنه، افسانه جون همون کسیه که میتونه آقای غلامحسین رو خوشبخت کنه. اصلا آقای غلامحسین، شما بگین ببینم میتونین با دختر غیرنجیب مث همین دختره که الان از این بغل رد شد و از سرتاپای هیکلش قرطی گری می ریخت زندگی کنین؟

غلامحسین هاج و واج رو به من کرد و پرسید:
ـ قرطی گری یعنی چی؟

تا اومدم جواب بدم خانوم قفلی تکونی به موهاش داد و ابروهاشو گره انداخت و با لباش صدای موج درآورد و گفت:
ـ یعنی اینکه یه دلاری رو به جای صددلاری قالب کنن، یه من سرخاب سفیدآب می مالن و هی قـر و اطفـار میان و تو سینـه بندشون پنبه می زارن تا سینه هاشون بزرگتر نشون بده و بعدش هم آدمو میکشن به جای تاریک و حتما می دونی که شب هم گربه مثل سموره.

دایی سیروس دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره و گفت:
ـ خانوم این حرفا چیه اینا مال قدیمه، اینجا دیگه کسی پنبـه نمیـزاره، همـه میرن سیلیوکنه چیه می زارن که سینه هاشون میشه مثل انار.

دایی سیروس با دو تا دستاش داشت اندازه یه انار بزرگو نشون می داد که زن دایی از راه رسید و گفت:
ـ سیروس جریان چیه؟

ـ هیچی عزیزم، اومده بودن جوونای ما رو سرقت کنن ولی به موقع رسیدم و اون خرس گنده رو فراری دادم.

زن دایی گفت:
ـ چرا اینقدر این خانمه قشرق راه انداخته بود؟

ـ هیچی بابا مث اینکه اون سبزه هایی که غلامحسین خان گره زده بود علف از آب دراومد.

Loading Facebook Comments ...