همه چیز دم در اتفاق افتاد

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۶۲

پ پ پ

دو ساعتی از گودبای پارتی گذشته بود که خانوم قفلی یعنی همون خانومی که روز سیزده بدر می خواست دختر برادرش افسانه رو نامزد غلامحسین بکنه وارد شد و نشست پهلو دست آقای فندقی. خانوم قفلی قبل از اینکه چیزی برداره یا بذاره گفت:
ـ خوب غلامحسین خان شنیدم دارید تشریف می برید؟

ـ بله دیگه با اجازه تون.

ـ خانومتون هم باهاتون میان؟



آگهی

ـ کدوم خانومم؟

ـ همون خانوم بد قیافه ای که تو سیزده بدر باهـاش آبروریـزی کردید. هی او به شما نخ می داد شما به او نخ می دادید و خلاصه اون طفل معصوم افسانه رو اونطوری اون همه وعده و وعید بهش دادید و با اینکه اون همه خواستگار داشت همه رو رَم دادید بعد خودتون اونجوری پشتتون رو کردید بهش همون خانمه دیگه راستی اسمش چیه؟

استیو یه مقدار با خودش کلنجار رفت که جلوی بقیه مهمونها چیز بی ادبی نگه و گفت:
ـ خانوم من اسمشو نمی دونم، من که تا اومدم با اون حرف بزنم شما پریدید وسط الم شنگه راه انداختید.

ـ آهان که شما اسم ایشونو نمی دونید. درسته خوب دیگه چی؟

ـ هیچی دیگه، همین.

ـ که اینطور، البته من میدونم اینا همه از زیر سر این آقا پسر جواد آقا سرچشمه می گیره هی اونجا نشسته پهلوی دست شما کله شما رو پر این حرفا کرده که ایرون پر از دخترای دم بخته که اونجا منتظر شما آقا پسرا نشسته اند که بیایید دستشونو بگیرید و ببریدشون بهشت. فکر می کنن اینجا که رسیدن همه چی درست میشه. اصلا خبر ندارن هر کدومتون شاید صد ـ صد و پنجاه تا دوست دختر دارید، چند تا بچه قد و نیم قدم درست کردید ولی به کسی نمیگید، عیب نداره، من می دونم این چیزا، از کجا سرچشمه می گیره، همش زیر سر این آقا پسره.

گفتم:
ـ خانوم قفلی شمام خیلی بدبین هستیدها، نه اونجا به این بدیه که شما می گید، نه اینجا به این خوبی؟

ـ بله؟ من کی گفتم اینجا به این خوبیه؟

اینجا که به صدقه سر شما آقازاده ها معلوم نیست آخر و عاقبتش چی بشه.

ـ اگه اینجا اینقدر بده پس چرا شما و افسانه خانوم و…

در اینجا دایی یه سیخونکی زد و یواش گفت:
ـ آدم به مهمون بی ادبی نمی کنه.

خانوم قفلی گفت:
ـ البته افسانه هیچ ناراحت نیست ها حالا که غلامحسین خان از صحنه بیرون رفته که امیدوارم عاقبت به خیر بشه تموم خواستگارهاش برگشتن و پاشنه درو از جا کندن، چپ و راست دارن براش خودکشی می کنن، هی براش دسته گل می فرستن به قد مجسمه آزادی. دیگه حالش خیلی خوبه سلام می رسونه همین روزاست که با یکی از اون خواستگارهاش که هنرپیشه هالیووده عروسی کنه یا با اونی که فضانورده.

ـ فضانورد؟

ـ بله دیگه پس شما چی فکر کردید، دیگه این روزا دکترا از مد افتادن، آدمای مهم دیگه همشون یا هنرپیشه سینماند یا کاپیتان اسپیس شاتل.

ـ خوب به سلامتی امیدوارم با هردوشون خوشبخت بشه.

خانوم قفلی خندید و گفت:
ـ ای وای سوتفاهم نشه ها، با هر دوشون قرار نیست عروسی کنه، فقط با یکیشون، آخه افسانه ما خیلی محجوبه، از اوناش نیست که دو تا شوهر دارن با یکشیون زندگی می کنن با اون یکی میرن خرید. از اون جور دخترا هم هستن شمایه وقت فکر نکنید همه مثل افسانه فرشته نجابت هستند.

استیو قدری سینه اش رو صاف کرد و گفت:
ـ خانوم قفلی اگه اجازه هست من چیزی بهتون بگم.

دیدم الان هوا پس میشه شروع به چشم غره رفتن به استیو کردم ولی استیو سرش تو کار خودش گرم بود و ادامه داد.

ـ شما تو فکر خودتون دنیای خیلی جالبی درست کردید، تو این دنیای خیالیتون منو با افسانه آشنا کردید ما رو با هم نامزد کردید، مارو با هم به دعوا انداختید، بعدش تو همین دنیا منو با یه دختر دیگه مشغول خیانت می کنید بعد چند تا آدم خیالیم می فرستید که با افسانه خانوم عروسی کنن، ولی چیزی که من نمی فهمم اینه که چطور ممکنه با این همه محسنات افسانه خانوم هنوز ازدواج نکرده اون یکی چیز دیگه رو هم که می خوام بفهمم اینکه چطور من که هنوز به ده متری افسانه خانوم هم نرفته ام و تا به حال نه اون صدای منو شنیده نه من صدای اونو چطوری شما اینقدر سابقه برای ما دو تا درست کردید و همش دارید یه طوری رفتار می کنید که انگار اینجانب از پشت کوه اومدم.

خانوم قفلی که تا به حال سرخ شده بود، سبز شده بود آبی شده بود لبشو گاز گرفت و روشو به من کرد و گفت:
ـ اصلا آقا شما چرا اینقدر حرفهای زننده به این طفل معصوم یاد میدید؟ حالا شما اگه نمیخواید ایشون با افسانه باشه ولی دیگه به من پیرزن چرا اینقدر بی احترامی می کنید؟ غلامحسین خان سفرتون بخیر انشالله بهتون خیلی خوش بگذره، از ما بد و خوب هر چی دیدید به خوبی خودتون ببخشید.

خانوم قفلی بلند شد و داشت می رفت که خانوم فندقی هم برخاست و دنبالش رفت چند لحظه سکوت بود و بعد استیو گفت:
ـ من از همه معذرت می خوام این حرفا مدتی تو دلم جمع شده بود باید می گفتم.

آقای فضلی گفت:
ـ نه پسر جون خوب گفتی این خانوم بیست سال پیش همین بلا رو سر ما آورد و هی بند کرد به اون پسرم آقا تقی، من اولش می گفتم این خانوم دیگه کیه ولی بعد از یه مدت شَکَم ورداشت گفتم نکنه واقعا آقا تقی یه قولی چیزی به افسانه خانوم داده ولی انکار می کنه تا اینکه بالاخره این خانوم دست از سر آقا تقی ورداشت اینه که اصلا کار بدی نکردی که حقیقتو بهش گفتی.

زن دایی سیروس گفت:
ـ آره پسرم ناراحت نباش، اصلن این خانوم 15ـ10 سال پیش همین بلا رو سر خشایار هم آورد. خشایار تازه به دنیا اومده بود که این خانوم چسبیده بود که خشایار بزرگ که شد باید افسانه خانوم رو بگیره من هی می گفتم بابا این بچه یکی دو سالش بیشتر نیست این که تا بخواهد به سن ازدواج برسه افسانه خانوم چند تا نوه داره، ولی اون ول نمی کرد، هی می گفت نه آقا اینا اصلا قسمت همدیگه هستن. خلاصه جفت پاهاشو تو یه کفش کرده بود می گفت بیایید یک نامزدی همین الان بگیرید.

آقای فندقی یه مقدار قیافش تو هم رفت دایی سیروس پرسید:
ـ چی شد آقای فندقی؟

آقای فندقی گفت:
ـ هیچ بابا اصلا اینا همین پارسال اومده بودن یقه ما رو گرفته بودن و می گفتن بیا با این دختر عروسی کن هر چی میگفتم بابا این سن نوه منه اونا می گفتن بابا سن که مهم نیست چیزی که مهمه عشقه. عشق همه موانع رو شکست میده.

در این لحظه خانوم فندقی که تازه از در وارد شده بود از کوره درفت. چی شد؟ چطور تونستی همچی کاری بکنی؟ باز تو به حسام برادرت حسودیت شد؟

آقای فندقی گفت:
مگه من چیکار کردم.

دیگه چیکار میخواستی بکنی بچه؟ چشم دوختی به زن آینده برادرت.

ـ یعنی من چشم دوختم به زن برادر آینده ام.

ـ هیچی دیگه آخه من الان که رفتم با خانوم قفلی خداحافظی کنم اونجا حرفامونو زدیم قرار شد افسانه زن برادرت بشه.

Loading Facebook Comments ...