یک کلاغ و چهل کلاغ

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۶۱

پ پ پ

یه روز استیو اومد و پرسید:
ـ من چند روز پیش از یه نفر شنیدم می گفت یه چیزی یه کلاغ چهل کلاغ شده، یعنی چی؟

ـ آهان، یه کلاغ چهل کلاغ یکی از سرگرمی های خیلی خوب ایرونیه، داستان اون به طور خلاصه اینه که نفر اول به دوستش میگه یک کلاغ دیده، دوستش میره یه خرده روش میذاره و به دیگران میگه فلانی دو تا کلاغ دیده، اون یکی هم به دوستاش میگه فلانی سه تا کلاغ دیده، خلاصه این مسئله دهن به دهن می چرخه، میشه چهل تا کلاغ.

ـ حالا چرا مردم یه کلاغ و چهل کلاغ می کنن؟



آگهی

ـ آخه اگه یه داستانو بشنوند و بدون هیچگونه تغییر برن به دیگران بگن، زیاد جالب نیست، مردم دوست دارن خودشونم تو داستان نقشی داشته باشن. راحت ترین کار برا این نقش داشتن اینه که یه خرده داستانو چاق و چله اش کنن و یه چیزایی بهش اضافه کنن. حالا من مطمئنم در مورد تو هم داستانای یه کلاغ چهل کلاغ همین روزا پیدا بشه.

داشتیم از خونه درمی اومدیم بریم خونه دایی سیروس که به آقای فضلی برخوردیم پرسیدم:
ـ آقای فضلی اردکهاتون چطور بودن؟

ـ خوب نبودن، مزه لجن می دادن، یه خرده اش هنوز مونده می خواین شما بخورین؟

ـ نه مرسی آقای فضلی تازه صرف شده.

ـ گشنتون نیست؟

ـ نه تازه غذا خوردیم؟

ـ باز پیتزا خوردید؟

استیو گفت:
ـ آقای فضلی اردکارو از کجا گیر آوردید؟

ـ همینجا داشتن گرگم به هوا بازی می کردن فکر کنم وحشی بودن.

ـ نه آقای فضلی اونا مال همسایه تون بود. وقتی من داشتم میومدم اینجا همسایه تون ازم پرسید اردکاشو دیدم یا نه.

ـ نه، چطور همچین چیزی ممکنه؟ یعنی من اردک خونگی یکی از اهالی اینجا رو خوردم؟ آدم عاقل که همچین کاری نمی کنه، پس اینا مال همسایه نمی تونستن باشن.

من گفتم:
ـ اشکالی نداره آقای فضلی خوب کاری کردید خوردیشون. این همسایه ها یه خرده از کنترل خارج شدن، هر چی بیشتر می گذره هی بیشتر و بیشتر مرغ و خروس و گاو و گوسفند میارن خونشون. اصلا دیروز به نظرم رسید صدای بز شنیدم.

ـ خوب اون بز مال من بود دیگه، گرفتم چمنای حیاطمونو بخورن، دیگه مجبور نشم چمن بزنم.

ـ مرغ وخروس چی؟ اونا هم مال شماست؟

ـ نه من فقط دامداری می کنم، بقیه فکر می کنم مال اون یکی همسایه ایرانیمونه.

بعد آقای فضلی روشو به استیو کرد:
ـ خوب حالا چی شد نامزدی تونو با افسانه خانوم بهم زدید؟

ـ بله؟ من با افسانه نامزد نبودم که بهم بزنم اینو کی به شما گفت؟

ـ نمی دونم، از یکی دیگه شنیدم گفت دو سه سالی با افسانه خانوم بودید بعد شما باهاش به هم زدید چون با یه زن مرموز که روز سیزده بدر ملافاتش کرده بودید رو هم ریخته بودید.

ـ آقای فضلی اینا به شما دروغ گفتن.

ـ یعنی شما می خواید بگید هنوز با افسانه خانوم نامزدید؟

ـ نه بابا.

ـ خوب پس راست گفتن که باهاش بهم زدید.

ـ آخه من که هیچوقت با او نبودم که باهاش بهم بزنم.

ـ حالا اگه بودی چرا نمی گی بودی؟ خوب بگو بودم ولی دیگه احساساتم براش عوض شده نمی خواهم باهاش باشم شنیدم بهش قول داده بودید ماه عسل ببریدش کنگو ـ حالا چرا کنگو؟ جا قحط بود؟

ـ این که همه اش دروغه، اصلا صحبت کنگو نبود.

ـ جای دیگه می خواستید برید؟

ـ نه بابا ما جایی نمی خواستیم بریم، اصلا این…

ـ خلاصه شنیدم افسانه گفته انگشتر 10 قیراطی رو که براش خریده بودید نمی خواد پس بده گفته چی؟ این انگشترو پس بدم اون فلان فلان شده بره بده به اون دختر ترشیده ای که تو سیزده بدر پیداش کرده بود؟ البته اون نگفت فلان فلان شده ها من گفتم اون یه چیز دیگه گفت.

ـ ای بابا عجب گیری افتادیم.

ـ حالا اگه شما میخواید من میتونم میانجیگری کنم شماها رو آشتی بدم.

ـ نه نه اصلا لازم نیست من نمی دونم این خانوم کیه، چیه از من چی می خواد.

ـ ای بابا آدم باید گذشت داشته باشه، حالا هر کاری کرده درست نیست آدم باهاش به هم بزنه شما کوتاه بیایید من یه مهمونی کوچک میدم توش باقالی پلو میدم با گوشت اردک شمام اونجا با هم حرفاتونو بزنید مسائل تونو حل کنید. یه خرده شما اغماض کنید یه خرده خانوم اغماض کنند همه چیز قابل حله.

استیو از من پرسید:
ـ اغماض دیگه چیه؟

ـ من چه می دونم هر چی هست باید مراقب باشی چون من یه نفرو می شناسم که یه بار اغماض کرد حالا خانومش سه تا بچه داره.

استیو گفت:
ـ نه آقای فضلی من اصلا نه بلدم اغماض کنم نه می خوام اغماض کنم.

ـ برا چی نه؟

ـ من چه می دونم می ترسم اشتباهی اغماض کنم آبرو ریزی بشه.

ـ عیب نداره اصلا آدم عمرشو که نمی تونه با قهر و جنگ بگذرونه بیا من اصلا می خوام میانجی بشم دو تا جوونو بهم برسونم.

استیو یه کمی فکر کر د و گفت:
ـ نه آقای فضلی من حالا به شما یه چیزی میگم که می خوام به هیچ کس نگید. دلیل این که من نمی خوام دیگه با افسانه باشم اینه که ازش خیلی دلخورم اون معتاد به آدامسه.

صبـح تا شب به جای هر کار دیگه ای آدامس می خوره. تو زندگی هیچ کاری نمی کنه غیر از این که کلکسیون کاغذ آدامس جمع کنه.

آدامسا رو بعد از اینکه میجوه از دهنش درمیاره می چسبونه زیر میز و صندلی. هر جا می شنیم بهش آدامس چسبیده، منم که نمی تونم با آدمی که معتاد به آدامسه باشم یه بار بهش یک اولتیماتوم دادم گفتم یا منو انتخاب می کنی یا آدامسو. اگه با من می خوای باشی باید توبه کنی و آدامسو ترک کنی، او هم قول داد که آدامسو ترک کنه. خلاصـه مدتهـا همـه چیز داشت خوب پیش می رفت. جایی آدامس نچسبیده بود ولی بعد یه روز اومدم خونه، دیدم خونه به طرز مشکوکی ساکته رو میز یه گیلاس شرابه، روشم اثر ماتیکه نگاه کردم دیدم افسانه اونجا نیست ولی کفشاش رو زمین یه ور افتاده خلاصه دور و برش هم یه مشت کاغذ آدامس ریخته شک کردم نوک پا نوک پا رفتم گشتم دیده بعله چشم شما روز بد نبینه افسانه خانوم رو مبل تو اتاق نشیمن با آدامس خلوت کرده داره حال میکنه چه حالی. بـاهـاش هـی بـادکنک درست می کنه و بعد می ترکونتش و بعد تند تند درق درق آدامسو میجوه. تا منو دید رنگش پرید به تته پته افتاد و خواست وانمود کنه که اون نبوده که سراغ آدامس رفته بلکه آدامس بوده که اومده گولش زده ولی من خر نشدم و همونجا تصمیم خودمو گرفتم گفتم من دختر آدامسو نمی خوام. اصلا من از آدامس نفرت دارم. آدم سیکار بکشه، چپق بکشه، تریاک بکشه ولی آدامس نخوره خلاصه اینطوری شد که من و خانم دیگه با هم نیستیم.

آقای فضلی سرش رو خاروند و گفت:
ـ خوب بله البته شما درست می فرمایید، اصلا چرا اینو زودتر نگفتید. منم بودم با خانم آدامسو تو خیابون دیده نمی شدم، اصلا شما ببخشید که من فضولی کردم، خداحافظ شما. با استیو به راه خودمون ادامه دادیم. از استیو پرسیدم:
ـ اینا چی بود گفتی؟

گفت:
ـ از اونجایی که به من با یه کلاغ چهل کلاغ حمله کردن منم تصمیم گرفتم به اونا ضد حمله بزنم.

گفتم:
ـ حالا معنی یه کلاغ چهل کلاغو خوب فهمیدی. بعد از اینکه آقای فضلی کار خودشو بکنه، داستان یه آدامس تبدیل به چهل آدامس خواهد شد.

Loading Facebook Comments ...