خرید تلفنی

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۶۰

پ پ پ

داشتم میومدم خونه که سر راه دیدم همسایه مون آقای فضلی داره به چن تا اردک غذا میده. سلام کردم و پرسیدم چیکار می کنید آقای فضلی؟

ـ دارم این اردک ها رو چاقشون می کنم، چون اردک برای سبزی پلو خیلی خوشمزه میشه.

ـ شما می خواید این اردک ها را بخورید؟



آگهی

ـ خوب آره دیگه، قدیما می رفتیم شکار یوزپلنگ و گرگ حالا اینجا نمیذارن تفنگ تو خیابون حمل کنی ما هم مجبوریم به طور ملایم یواشکی اول با این اردک ها از در دوستی وارد بشیم، بعد موقعی که هوا تاریکه و این اردک ها خوابیدن، با گوشتکوب بیاییم سراغشون.

ـ عیب نداره آقای فضلی غلامحسین داره میاد اینجا شما بیایید یک چایی بخوریم.

ـ چه خبره؟ پیتزا سفارش داده اید؟

ـ حالا شما اگه دوست دارید پیتزام سفارش میدیم دوست داشتید میگیم روش اردک با پنیر بذارن.

ـ نه اون دفعه اردک با پنیر خوردم مزاجم ناجور شد. حالا شما برید منم بعد از این اینکه این دوستامو غذا دادم میام.

نیم ساعت بعد غلامحسین رسید و گفت:
ـ رفته بودم کت و شلوار بخرم ولی خیلی گرون بود.

ـ کدوم فروشگاه؟

ـ دپارتمان استورهای تو شاپینگ سنتر.

ـ خوب معلومـه دیگـه اونجـا خیلی گرونه، اگـر کت و شلــوار خـوب ولـی ارزون می خوایی باید بری فروشگاههای ایرونی، بیا شماره شو بهت میدم الان تلفن کن بخر.

ـ با تلفن که نمیشه باید برم اونجا.

ـ نه بابا جون لازم نیست. فروشگاههای ایرونی که میری چیز بخری همه جور باهات راه میان، ولی باید بلد باشی چه جوری مسئله رو عرضه کنی که اونها باهات راه بیان ـ اینه که بهش تلفن که زدی یه کمی از اون داستانهات بهش بگو که بفهمه بچه محل هستی. بعد مسئله را براش توضیح بده. در ضمن یادت نره بگی من تورو فرستادم.

ـ اون تو رو می شناسه.

ـ نه.
ـ پس چه فرقی میکنه بگم تو منو فرستادی؟

ـ یه فرقی می کنه، فقط آدمای بی کس و کار خودشون سرشونو میندازن پایین میرن خرید. آدمـای مهـم همیشـه توسط آدمای دیگه فرستاده میشن.

تلفن رو روی بلندگوش گذاشتم و غلامحسین شماره کت شلواری رو گرفت:
ـ الو؟ کت شلواری پانتالون؟

ـ بله بفرمایید؟

ـ شما خود آقای پانتالون هستید؟

ـ آقایی به اسم پانتولون وجود نداره، بنده تهرانی زاده در خدمتتون.

ـ خوشوقتم آقای تهرانی زاده، بنده هم غلامحسین سبزه واری. منو آقای جواد آقا فرستاده.

ـ ا چه خوب جواد آقا چطور هستن؟ بهشون از قول من خیلی سلام برسونید بگید خیلی ارادت داریم.

غلامحسین یواش به من گفت:
ـ تو که گفتی نمی شناسه تورو. پس چطور یه طوری حرف میزنه انگار می شناسه؟

ـ خوب دیگه اون داره قسمت کار خودشو خوب انجام میده تو هم طبق برنامه جلو برو. تخفیف هم یادت نره ازش بگیری.

استیو دوباره به تلفن برگشت:
ـ خوب آقای تهرانی زاده من چند وقت پیش کت و شلوار سرمه ای مو بازنشسته کردم، خیلی خوب کت و شلواری بود کلی باهاشون پلوخوری رفتم، البته این بار اول نیست که بازنشسته اش کره بودم. ولی خوب مثل مایکل جوردن که چند بار خودشو از بازنشستگی درآورد منم کت و شلوارم رو دوبار از بازنشستگی درآوردم، ولی خوب دیگه وقتشه یه دست دیگه بخرم اینه که میخوام از شما یه دست کت و شلوار آلمانی خوب بگیرم.

ـ آلمانی یا ایتالیایی؟

ـ آلمانی که نه ایتالیایی نیست ولی آرمانی ایتالیاییه، منظورتون آرمانیه؟

ـ خوب دیگه از همون آلمانی ایتالیایی هاش.

ـ باشه داریم، شما بیایید مغازه همه جورش هست.

ـ من می خواستم همینجا پای تلفن، شما برام یکی انتخاب کنید.

ـ آخه پای تلفن که نمیشه، باید بیایید رنگشو پسند کنید، بعد سایزشو اندازه بگیرید.

ـ آخه جواد آقا گفتن شما خودتون همه کارشو پای تلفن می کنید، یه چیزی برام پیدا کنید که خوش رنگ باشه، دگمه داشته باشه، دوختش هم خوب باشه.

ـ پس اندازه اش چی؟

ـ اونم یه چیزی اندازه خودتون یه خرده بزرگتر.

ـ آخه شمـا کـه تـا حـالا منو ندیدید از کجا می دونید اندازه من از شما کوچکتره؟

ـ خوب پس می خواید اندازه اش از خودتون یه خرده کوچکتر باشه، توی جیبشم تخمه هندونه نباشه.

ـ خوب ما تو جیبمون تخمه هندونه نمیذاریم، فقط هندونه ها رو زیر بغلتون می زاریم.

ادامه داستان  هفته آینده 

Loading Facebook Comments ...