میخ در تابوت

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۹

پ پ پ

استیو از گره زدن برگشته بود و داشتیم با هم حرف می زدیم. دایی سیروس و زن دایی و بچه ها رفته بودن قدم بزنن. یه طرفمون یه عده داشتن آهنگ بندری می زدن و می رقصیدن. یه طرف دیگه مون چن تا آقای مسن داشتن تخته نرد بازی می کردن پرسیدم:
ـ خوب با اون دختر خانوم حرف زدی؟

ـ آره خیلی خانوم خوبی بود. کاراش درست مث کتی می مونه.

ـ حالا نمیشه دیگه اینجا اسم کتی رو نیاری؟



آگهی

ـ شماره تلفنشو گرفتی؟

ـ گفت یه ماه دیگه بهم میده، فکر می کنم اول می خواد مطمئن بشه من جدی هستم.

ـ در مورد چی جدی هستی؟ بدون شماره تلفن که دیگه فرقی نمی کنه که جدی باشی یا شوخی، اونو قراره این مدت چطوری ببینی؟

ـ اونشو دیگه من نمی دونم. گفتم شاید این حرفا معنی مخصوصی داشته باشه اومدم از تو بپرسم.

ـ آره یه معنی مخصوص داره و اون اینه که اون داره تو رو سر می دونه. بلند شو برو بهش بگو من طاقت صبر یه ماهه ندارم، هر طور شده باید تو رو بازم ببینم، چون دیگه از عشق تو نه خواب دارم و نه خوراک، هر شب تو رو تو خوابـم می بینـم، نه کار می تونم بکنم، نه غذا می تونم بخورم، نه تفریح می تونم بکنم، نه آبگوشت دیگه برام مزه داره. یا الان شماره تلفنتو میدی یا من خودمو دار می زنم.

ـ چی؟ من که ده دقیقه بیشتر نیست ملاقاتش کردم این چاخان پاخان ها دیگه برای چیه؟

ـ آخه راه و رسم روابط دختر و پسر ایرون یه خرده با اینجا فرق می کنه. اونجا دخترا وانمود می کنن هیچ علاقه ای به دوستی با پسرا ندارن. هر کاری بکنی خودشونو به اون راه می زنن. مثلا تورو نمی بینن یا انگار تو وجود خارجی نداری. هر چه بهشون بیشتر توجه نشون بدی اونا کمتر بهت توجه می کنند. از اون طرف پسرا بر عکس، علاقه واقعی شون رو باید چند برابر نشون بدن تا مورد پسند دخترا قرار بگیرن. باید براشون هر پنج دقه یه بار گل بگیری و هر شب شام ببریشون بیرون، ساعتی چن بار باید بهشون تلفن بزنی که یادآور کنی چقدر دوستشون داری، دائم باید اصرار کنی اگه یه روز علاقشون به تو یه ذره کم بشه یا اگه به یک پسر دیگه برای چند ثانیه نیگا کننـد خودتـو از یـک ساختمـون بلنـد پرت می کنی پایین و در حال سقوط هم یه تیر به خودت شلیک می کنی.

ـ بابا چقدر سخته. اومدیم و با اون دختره عروسی کردم، باید همینطوری ادامه بدم.

ـ نه بابا، بیکاری؟ این فیلما همه برای رسیدن بهشه، وقتی که بهش رسیدی دیگه هر کاری دلت خواست بکن هیچ کس ناراحت نمی شه، حالا فرض کن وقتی پیش اون دختره که شماره تلفنشو بگیری بهش می خوای چی بگی؟

ـ هیچ چی می گم از اون لحظه ای که چشمم بهت افتاد زندگیم عوض شد. قلبم شروع کرد به یک تپشی که چن بار از تو سینه ام افتاد بیرون مجبور شدم دوباره بذارم سر جاش، حالم یه جوری شد و پیش خودم گفتم این فرشته آسمونی کیه؟ آیا ممکنه یه نفر اینقدر زیبا باشه که اگه زیبایی تموم دخترای جهان رو روی هم جمع کنند به اندازه ناخن انگشت کوچیکه پای چپ او هم نشه؟ جوابم اینه که بله… یا شماره تلفن خودتو همین الان به من می دی یا خودم رو به صحرای آفریقا تبعید می کنم و تا آخر عمر با شتر مرغا و خرچنگا زندگی می کنم. تازه همین الانم اعتصاب غذا کردم و تا شماره تلفنو ندی لب به آب و غذا نمی زنم. چشام رو هم بستم تا به هیچ دختر دیگه ای نیگا نکنم.

ـ خوب بود بد نبود از اینم میشه بهتر بشه خوب تمرینت کم بود. بدو برو تا دختره در نرفته، باید بدوی تا ببینه داری می ری طرفش شروع می کنه به در رفتن.

به محض اینکه استیو اومد بلند شه بره سر و کله خانم قفلی با یه آقا مسن پیدا شد. خانوم قفلی در حالی که با انگشت استیو رو نشون می داد به آقای مسن گفت:
ـ مهندس، آقای غلامحسین همین آقاست.

و بعد هم خطاب به استیو گفت:
ـ دکتر جون، آقای مهندس پدر افسانه جونه، گفتم که می خوای خواستگاری کنی، کارو راحت کنیم که همین الان خواستگاری کن.

بعد خانوم قفلی یه قدم خودشو از آقای مسن عقب کشید و در حالی که دیگه آقای مسن اونو نمی دید به استیو دوباره چشمک زد که یعنی یالا بجنب که از دستت در میره. بعد جلو اومد و به استیو گفت:
ـ می دونم دوست داری زودتر افسانه جونو به خونه بخت ببری، خوب حالا عیبی نداره شروع کن، باباش اینجا نیست که هست، خودت اینجا نیستی که هستی، منم اینجا نیستم که هستم، دیگه برا چی معطلی؟ استیو که کاملا گیج شده بود گفت:
ـ چی؟ خواستگاری؟

پدر افسانه گفت:
ـ خوب شما بفرمایین که کارتون چیه؟ درآمدتون چقدره؟ خونه مونو دارید یا نه؟ ماشینتون مدل چنـده؟ شمـا پیـش پـدر و مادرتـون زندگی می کنین؟

خانوم قفلی گفت:
ـ والله من سعی کردم اینارو ازشون بکشم بیرون ولی این این دو تا دهنشونو چفت بسته بودند هیچی پس ندادن. گمونم یه کلکی توی کارشونه به خصوص این که موهاش تیره ست از قیافه ش معلومه خیلی آب زیر کاه.

گفتم:
ـ خانوم شما که منو اصلن نمی شناسید این حرفا چیه؟

پدر افسانه گفت:
ـ حرف نباشه! آقای دکتر اومده خواستگاری شما دیگه اینجا چکاره اید که هی بی ادبی می کنید.

استیو گفت:
ـ کی به شما این حرفو زده؟ چرا به دوست من دارید بی احترامی می کنید؟

بابای افسانه گفت:
ـ دکترجون از حالا بهت بگم، اگه می خوای من به عروسی تو با افسانه رضایت بدم باید با او باشی مثلن با این آقا پسر پر حرف قطع رابطه کنی، مگه اینجا شهر هرته که من دست دختر نازنینمو بدم به دست هر کس و ناکس؟ خوب گفتید برای افسانه می خواید چقدر طلا جواهر بخرید، بعد از عروسی تون برا ماه عسل کدوم بندر فرانسه میرید؟

ـ کدوم عروسی؟

ـ اینم بهت بگم ها افسانه جون اهل آشپزی ماشپزی و کار خونه و تمیز کاری و این کوفت و زهرمارا نیست ها؟ من پرنسس بار آوردم نه کلفت. گفتم از همین حالا آب پاکی رو روی دستت بریزم که یه وقت فکر نکنی دخترمنو از سر راه ورداشتی بردی و میتونی بهش اُرد بدی و بگی جوراب منو یه بار دیگه بشور اتو کن دفعه اول خوب نشستی اگه افسانه جورابتو می شوره تو پات می کنی هیچ هم نمی گی مث پسرای خوب.

ـ آقا شما ناراحت نباشید افسانه خانوم قرار نیست هیچوقت جوراب منو بشوره چون قرار نیست ما با هم عروسی کنیم.

ـ بله نفهمیدم؟ این بی ناموسی ها یعنی چی؟ یعنی می خوای بگی می خوای با دختر من رو هم بریزی ولی باهاش عروسی نکنی بعد مجبورش کنی جورابتو بشوره؟

خانوم قفلی گفت:
ـ آقای مهندس حالا شما خونتونو کثیف نکنید جوونه نمی فهمه چی میگه، غلط کرد.

ـ غلط کرد که غلط کرد. من تو این شهر آبرو دارم حیثیت دارم، یعنی چی اینا میان اینطوری به آدم اهانت می کنند!

خانوم قفلی گفت:
ـ من میگم شما ببخشیدش غلامحسین خان قول میده در عوض مهریه اشو دو برابر کنه.

استیو یواشکی از من پرسید:
ـ مهریه دیگه چیه؟

گفتم:
ـ ندونی بهتره، مهریه برای مرد مثل میخ در تابوته.

آقای مهندس بابای افسانه گفت:
ـ خوب اگه میخواد بگه چقدر میخواد مهر بکنه بگه ما که حرفی نداریم بشنویم خوب شما حالا بفرمایین که چقدر میخواید مهریه دختر جگرگوشه من بکنید؟

استیو گفت:
ـ مهریه برای مرد مثل میخ در تابوته.

ـ بله؟ نفهمیدم؟ اینجوری می خوای با دختر مردم عروسی کنی و بدبختش کنی؟ فکر کردی من امثال تورو نمی شناسم؟ من چهل تا مثل تورو درس میدم. اونوقتی که سفیر امور خارجه هنوز دوچرخه نداشت من داشتم، ما خانوادمون اصل و نسبش به اسکندر مقدونی برمیگرده، ماها…
خانوم قفلی گفت:
ـ حالا شما آقای مهندس خونتون رو کثیف نکنید اینا بچن نمی فهن. شما برین اونجا یه کافی بخورین تا من باهاش صحبت کنم. قول می دهم عوض بشه حتمن بزرگتر نداشته نمی دونه چی داره میگه حالا شما عصبانی نشین آقای مهندس.

همین که آقای مهندس رفت به سمت فروشگاه کنار پارک، خانوم قفلی این دستشو کوبید روی اون یکی دستش و لب چروکیده، صورتشو کشید و گفت:
ـ وا خاک عالم آقای مهندس اینجوری از دختر مردم خواستگاری می کنی؟ دیدی چیکار کردی؟ حالا اگه مهندس موافقت نکنه تکلیف چیه؟ من از تو انتظار نداشتم با مهریه مخالفت کنی یه عمر زحمت کشیده دختر بزرگ کرده مثل پنجه آفتاب حالا تو می خوای مهریه نداده اونو عقد کنی؟ حالا مهریه رو کی داده کی گرفته که تو مخالفت می کنی؟ اینا همش رسم و رسوماته.

خانوم قفلی داشت همینجوری یه ریز حرف می زد که اون دختر خانومی که غلامحسین می خواست بره ازش شماره تلفن بگیره سلانه سلانه اومد به طرف ما و در حالی که کیفشو به چپ و راست می انداخت و روشو به اون طرف کرده بود که یعنی غلامحسین رو ندیده از کنار ما رد شد. غلامحسین که متوجه دختره شده بود همینطوری از پشت با نگاهش اونو تعقیب کرد که خانوم قفلی گفت:
ـ اگه افسانه جون بفهمه که به دخترای غریبه اینجوری نیگا می کنی دیگه چپ هم بهت نیگا نمی کنه. افسانه ما نجیبه نه مث اینا که هر روز یه دوست پسر عوض می کنن.

غلامحسین گفت:
ـ یعنی می خواین بگین این دختر خانوم نجیب نیست؟ شما از کجا می دونین؟

خانوم قفلی گفت:
ـ واه واه واه، یعنی میخوای بگی من نمی دونم؟ بزار از ماه عسل با افسانه جون برگردی تا پرونده همه اینا رو برات رو کنم.

غلامحسین گفت:
ـ من پرونده شون نمی خوام فقط شماره تلفنشو می خوام میشه به من لطف کنین؟

دیدم استیو یه قدم دیگر بیشتر ایرونی شده با دست زدم به پشتش و گفتم:
.I am proud of you

Loading Facebook Comments ...