طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۸

پ پ پ

رسیدیم به پارک سیزه بدر و با دیگ و قابلمه از ماشین پیاده شدیم و راه افتادیم. از طرف مخالف عده زیادی با دیگ و قابلمه خود می رفتند. دایی سیروس دلخور شد و گفت:
ـ دیدی عزیزم، اونقد لفتش دادی که آخر سیزده بدر رسیدیم چون همه دارن برمی گردن.

استیو نیگاهی کرد و گفت:
ـ نخیر سیروس جان ما دیر نرسیدیم ولی داریم در جهت اشتباه میریم. پارک پشتمونه. دایی سیروس خوشحال شد و گفت:
ـ دیدی عزیزم، بیخودی ترسیدی، دیر نرسیدیم، اصلن من گفتم الان زوده مردم برگردن خونشون. اصلن مث اینکه همه مث ما دیر رسیدن.

استیو یواشی پرسید:
ـ آخرش نگفتی جریان سبزه گره زدن چیه؟



آگهی

گفتم:
ـ در قدیم دخترای دم بخت سبزه گره می زدن و می گفتن، سیزده بدر، سال دگر، خونه شوعر، اما در زمان حاضر سبزه گره زدن یعنی اینکه تو پارک سیزده بدر بچرخی و جنس مخالفو دید بزنی و سر حرفو باز کنی و با دست پر از پارک بیایی بیرون.

استیو گل از گلش شکفت و گفت:
ـ رسم خوبیه! خیلی وقته سبزه گره نزدم.

خشایار گفت:
ـ مامان پس چیزبرگر من چی شد؟ آوردیش یا نه؟

دایی گفت:
ـ آره پسرم من آوردم، البته امسال چیزبرگش یه خرده مزه آش رشته گرفته، برای همین از همه سال بهتر شده.

در حالی که داشتیم دنبال جای خوبی برای نشستن می گشتیم یهو آقای تفاسدو دیدیم که با بار و بندیلش همراه خونوادش داشت رد می شد. استیو صدایش کرد:
ـ آقای تصادف شمام اومدید سیزده بدر؟

ـ آه، دکتر جون چه خوب شد شما رو دیدم این نسخه ای که نوشته بودی اصلن هیچ کاری برام نکرده میشه یه نسخه دیگه برام بنویسی؟ در ضمن یک نسخه هم برا این دخترم بنویس چون موهاش میخاره فکر کنم نشاسته بدنش کم شده.

ـ باشه یه نسخه دیگه براتون می نویسم. شما تازه اومدین؟

ـ نه ما چن ساعته اومدیم منتها جای قبلی مون خـوب نبود چون از دستشوبی دور بود. داریم می گردیم دنبال جایی که به دستشویی نزدیک باشه.

به استیو گفتم:
ـ آهان اینم خیلی چیز مهمیه که تو سیزده بدر بغل دستشویی باشی، ولی تو هواپیما تا آنجا که ممکنه از دستشویی دور باشی.

باز دوباره دنبال جا گشتیم استیو گفت:
ـ چقدر همه خوراکی و غذا و میوه آوردن. این سیزده بدر اصلن با یه مهمونی کامل معمولی چه فرقی داره؟

ـ فرقش اینه که مردم فرش ایرونی و مبلمان استیل نمیارن.

هنوز حرفم تموم نشده بود که چن نفر که سر یه مبل استیل رو گرفته بودن از پهلوی ما رد شدن و گفتن:
ـ آقا بپا نفتی نشی. و اونو بردن گذاشتن پهلو یه ست مبل استیل و یه میز ناهارخوری رو یه فرش بزرگ. یکی از خانوما که روی یکی از مبلا نشسته بود گفت:
ـ پس یخچالو کی داره میاره؟

به استیو گفتم:
ـ ببخشید استیو جون مث این که اطلاعات اشتباه بهت دادم.

ناگهان یه دختر خانوم پرید جلو استیو و سرش داد زد:
ـ خیلی از دستت عصبانیم سه ساله منتظرم تلفن بزنی هنوز نزدی، اصلن تو نه تربیت خونوادگی داری نه چیزی حالیته! نه ارزش یه کسی مث منو داری نه به درد کس دیگه می خوری. موهاتم بیخودی بور کردی چون اگه فکر می کنی میتونی منو گول بزنی که نشناسمت کور خوندی. اصلن برو گمشو نمی خوام دیگه هیچوقت ریخت نحستو ببینم.

دختر خانوم پشتشو کرد به استیو و دوان دوان دور شد و مارو در حیرت جا گذاشت. معلوم بود استیو رو با کس دیگه ای عوضی گرفته.

زن دایی گفت:
ـ غلامحسین خان از دوستاتون بود؟

ـ نخیر خانم فکر می کنم منو با کس دیگه ای اشتباه گرفته بود.

ـ خوب بیابید بریم که نه چشاش درشت بود و لباش نازک. ابرو کج کردنش هم اصلن قشنگ نبود.

دایی گفت:
ـ عزیزم اینجا جاش خوبه؟

زن دایی گفت:
ـ اه اه این چیه.. نه سایه داره، نه شیر آب، نه دستشویی هم که نزدیک نیست دور و برش هم پر از جاهل و لات و پاته.

قدری دیگه جلو رفتیم و به یه درخت رسیدیم. دایی گفت:
ـ اینجا چطوره عزیزم؟ هم سایه داره هم آدمای دور و برش هم به نظر می رسه همه سفیر و شاهزادن.

ـ نه بابا تو چقدر بد سلیقه ای اینجا که نه منظره داره، نه رودخونه، نه بزن و بکوب.

ـ آخه عزیزم این چیزی که تو می خوای وجود خارجی نداره، تو اومدی سیزده بدر چن ساعت لذت ببری بری خونه. نیومدی خرید یه خونه برا بقیه عمرت که می خوای هم منظره داشته باشه هم آبشار دوقلو، هم همسایه های اسم و رسم دار که برات صبح تا شب بابا کرم برقصن.

ـ برو بابا، با تو هم که اصلن نمیشه حرف زد، آخه الان مگه دیگه کسی بابا کرم می رقصه؟ بابا کرم یه دقه مال عصره بعد از آش رشته و هندونـه. حـالا مـردم از صبـح تا شب بریک می رقصن و رپ.

بالاخره جایی پیدا کردیم که پسند زن دایی ما شد. بساطمونو هنوز درست پهن نکرده بودیم که دایی سیروس گفت:
ـ خوب غلامحسین خان میگم شما جوونا برید یه خرده سبزه گره بزنید، اینجا دخترای خوشگلم زیاد هستن.

زن دایی عصبانی شد و گفت:
ـ نفهمیدم شما دخترای خوشگلو از کجا پیدا کردی؟ اصلن شما به چه حقی به دخترا نیگا کردی؟

ـ نه خانوم شما منظور منو درست متوجه نشدی. اینا که هیچکدوم به خوشگلی شما نمیشن. تو دنیا یه دونه خوشگل فرد اعلا بود که اونم شما بودید و افتادید گیر من. حالا بقیه دنیا چه گناهی کرده؟ اونا هم برن دنبال خوشگلای درجه دو.

ـ یعنی می خوای بگی از نظر تو هیچ کس دیگه ای خوشگل نیست؟

ـ البته که نیست.

ـ یعنی میخوای بگی تو از جنیفر لوپز خوشت نمی آد؟

ـ اونو که اصلن حرفشو نزن اصلن می خوای بگم اون بیاد کلفت تو بشه. دستشویی تورو برات تمیز کنه، خوب برق بندازه.

ـ نیکول کیدمن چطور؟

ـ اه اه اون که اصلن خیلی زشته.

ـ کلادیر شیفر هم زشته؟

ـ باباجون چرا رفتی سراغ همه این زنهایی که میدونی یکی از اون یکی زشت تر و کریه تره؟ من از همه اینا بدم میاد. زن خوشگل فقط و فقط تویی. آش چی شد؟

خشایار گفت:
ـ بابا بریتنی اسپیرز خوبه؟ من میخوام بزرگ شدم باهاش عروسی کنم.

دایی گفت:
ـ همونی که لباساشو زیادی شسته کوتاه شده نافش همیشه بیرونه.

زن دایی گفت:
ـ اون چطوری نمی چاد؟

دیدم استیو داره به چن تا دختر که بزن و بکوب می کنن نیگا می کنه. گفتم:
ـ استیو بلند شد بریم باهاشون سبزه گره بزنیم.

از جا اومدیم بلند شیم که یکهو سروکله خانوم قفلی ما یعنی همون خانم مسنی که در دید و بازدیدای نوروز ملاقات کرده بودیم سبز شد. خانوم قفلی خوشحال و خندون جلو اومد و گفت:
ـ اوا غلامحسین شما مث اینکه خیلی حلال زاده هستین، همین الان ذکر خیرتون بود چون افسانه جون الان اینجاست خیلی دلش می خواد شما رو ببینه. نیگا کنید اونجاست، همونی که داره سیب زمینی پوست می کنه.

استیو نیگاهی کرد و گفت:
ـ همون خانوم لاغری که لباس قرمز پوشیده، پهلوی اون خانم تپلی که یه پاش می شله و موهاش سبزه و لباس آبی پوشیده نشسته؟

ـ نه همون خانم لباس آبیه رو می گم، بابا آقا غلامحسین اون که اصلن تپلی نیست.

گفتم:
ـ خانوم قفلی غلامحسین چن تا از دوستاش منتظرشن. چن دقیقه باید بره پیششون و برگرده.

شما حالا اینجا تشریف داشته باشید تا غلامحسین با دوستاش سلام و احوال بکنه و برگرده.

یواشکی به استیو گفتم:
ـ زود زود در رو برو پیش اون دخترایی که دارن بزن و بکوب می کنن و گرنه خانوم قفلی این افسانه خانمو می بنده به ریشت.

استیو رو دکش کردم و به خانوم قفلی میوه تعارف کردیم. خانوم قفلی یه موز برداشت و گفت:
ـ نمک دارید؟

رو موزش نمک پاشید و گفت:
ـ اون دفعه خواستم از غلامحسین خان بپرسم یادم رفت چقدر حقوق می گیره؟

ـ خانوم، غلامحسین حقوق نمی گیره.

ـ وا چه حرفا، مگه میشه، افسانه که نمیاد زن یه آدم بیکار و بیعار بشه. براش صد تا خواستگار قد و نیم قد هست. خانوم قفلی نگاهی انداخت و استیو رو دید که با چن تا دختری که تازه باهاشـون دوست شده بود داره بزن و بکوب می کنه و باهاشون می رقصه خیلی دلخور شد و لبش رو گاز گرفت.

دایی گفت:
ـ خانوم آش رشته رو بکش که الان آفتاب میره.

خانوم قفلی گفت:
ـ این غلامحسین شمام دور از جون مث اینکه یک چیزیش میشه. این افسانه ما رو گذاشته رفته سراغ اون عفریته که معلوم نیست کیه چیه چیکارست؟ اون عفریته لاغر نیست که هست، زیادی جوون نیست که هست، قدش زیادی بلند نیست که هست، موهاشم که رنگ نکرده، بابا و مامانشم که کی می دونه مال کجان خونواده دارن یا نه، از اون ور افسانه ما قدش کوتاه نیست که هست، رنگ موهاش زیر آفتاب چهار رنگ نیست که هست، با یک مرد غریبه هم مشغول ماچ و بوسه که نیست هست، وای خاک بر سرم چیکار داره میکنه، ای وای آبروم رفت. خانوم قفلی سراسیمه برخاست و خداحافظی نکرده رفت و نمک رو هم با خودش برد.

Loading Facebook Comments ...