طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۷

پ پ پ

سوار ماشین شدیم زن دایی که داشت تو آیینه دستی نیگا می کرد و به لباش چیزی می زد از دایی پرسید:
ـ سبزه رو آوردی که بندازیم دور؟

دایی رو به خشایار کرد و گفت:
ـ خشایار باز تو یادت رفت سبزه رو بیاری؟

خشایار گفت:
ـ بـابـا مـن کـه مـی خواستـم بیارم تو گفتی می اندازیش زمین بزار خودم بیارم، منم رفتم دنبال مارمولک پیدا کردن که پیدا نکردم.

ـ خوب پس مث اینکه طبق معمول همه چیز تقصیر منه؟

زن دایی رژ لب پایینش رو با لب بالایی مکید و به دایی گفت:
ـ خوبه خوبه، رنگ بلوزم با این میاد؟

زود باش برگرد تو خونه سبزه رو بیار، اون عطر فرانسویه منو هم وردار بیار یادم رفته. دیر نکنی ها…

دایی ماشینو نگه داشت و برگشت تو خونه که سبزه رو بیاره، استیو پرسید:
ـ سبزه رو برا چی می اندازید دور؟

ـ برای اینکه نحسی خونه رو بیرون ببره.

ـ خوب اگه سبزه نحسه پس برا چی از همون اول اونو تو سفره هفت سین می ذارن؟ خوب نمی ذاشتن که بعد مجبور نشن نحسی اش رو هم دور بیندازند.

زن دایی گفت:
ـ وا آقا استیو چه حرفا می زنین. شمام مث اینکه درساتون رو خوب یاد نگرفتین. اصلن من امروز می خوام یه درس به شما بدم که هیچوقت یادتون نره، یالله همین الان که دایی سبزه رو آورد باید سبزه گره بزنید.

دایی با ظرف سبزه برگشت.

زن دایی یه نگاه دیگه تو آینه دستی کرد و رو به دایی گفت:
ـ چرا با ظرفش آوردی؟

ـ پس تو چی بگیرم؟

ـ خوب شد همه سفره هفت سین رو نیاوردی؟

ـ نه دیگه بیشتر سفره رو تموم کردم. سنجد و سمنو و سیب و شیرینی اش رو خوردم. سکه هاشوم گذاشتم تو جیبم.

خشایار پرسید:
ـ بابا سرکه شو هم خوردی؟

ـ نه پسرم، یه مارمولک پیدا کردم انداختم تو سرکه تا برگردیم ترشی مارمولک درست می شه.

زن دایی گفت:
ـ اه سیروس، اگه مارمولک انداخته باشی تو سرکه هر چی دیدی از چش خودت دیدی.

ـ حالا مگه چیزای دیگه رو از چش کسی غیر خودم می بینم؟

زن دایی ظرف سبزه رو گرفت. جلوی استیو گفت:
ـ آقا استیو همین الان گره بزنین شاید همین امروز بخت شما باز بشه.

غلامحسین با حیرت شروع به گره زدن سبزه ها به هم کرد. توی چشای آبیش یه عالمه تعجب دیدم. گفت:
ـ بختم باز بشه یعنی چی؟

زن دایی گفت:
ـ یعنی اینکه شبا یه کس دیگه هم سرشو روی متکا شما بذاره و از تنهایی دربیاین. خوب نیست دیگه تنها بمونین. میگن مرد عزب راه بره ملائکه نفرینش می کنن. شما مگه دختر ایرونی نمی خوای، خوب همین امروز من یکی رو نشون کردم نشونتون می دم.

استیو به هر بدبختی بود دو تا سبزه را به هم گره زد و عقب نشست.

دایی خنده ای کرد و شروع به خواندن کرد:
ـ ساله دیگه سیزده بدر، خونه شوور، بچه بغل.

کمی سکوت برقرار شد و خشایار گفت:
ـ بابا می دونی داریوش دوستم یه گربه خریده و همش اونو بغل می کنه می بره گردش؟

ـ حتما خونشون موش داره وگرنه آدم نرمال گربه نمیاره تو خونش.

ـ پس بابا میشه برا من یه ببر بخری؟ قول میدم خودم هر روز ببرمش قدم بزنه.

ـ نه پسرم، یکهو دیدی ببره گشنه اش شد تورو خورد، بعد ما چی کار کنیم. مامانت که دیگه تو رو نداره بهش غر بزنه، فقط به من تنها غره میزنه.

زن دایی صداش دراومد:
ـ وا مگه من غر می زنم؟ حالا چرا اونقدر تند داری میری؟ یه خرده یواش برو وگرنه جریمه میشی؟

ـ همینجا وایسم سبزه رو بندازم دور؟

ـ اینجا که وسط خیابونه، خدا مرگم بده وای نستی ها، اونقدرم ویراژ نده. تصادف می کنی.

دایی سیروس گفت:
ـ بابا تو هم انگار از پشت کوه اومدی. کف خیابونو نیگا کن چقدر سبزه ریختن.

دایی پنجره ماشن رو کشید پایین و همینطور که داشت با سرعت رانندگی می کرد سبزه رو با ظرفش پرت کرد بیرون. پشت سرمون صدای ترمز یه ماشین همراه با صدای بوق عصبانی آن اومد. من و غلامحسین دستامون رو گذاشتیم روی گوشامون.

خشایار قه قه خندید گفت:
ـ اینارو.

دایی پنجره رو بالا کشید. زن دایی گفت:
ـ چرا سبزه رو انداختی بیرون؟ چرا با ظرفش انداختی؟

ـ اومدم فقط سبزه رو بندازم ظرفش ول نکرد رفت دنبال سبزه. فکر می کنم خیلی خاطر اون سبزه رو می خواست. مث من که هر جا تو بری دنبالت میام.

ـ خیلی کار بدی کردی. حالا آقا غلامحسین داره نیگاه می کنه میگه اینا چقدر بی ادبند.

استیو نگاهی کرد و گفت:
ـ نه اتفاقن کار خوبی کردید سبزه برای محیط زیست خوبه.

زن دایی گفت:
ـ بیخود اونجا انداختی چون باید سبزه رو تو آب روون بندازی. حالا مجبوری برگردی بری سبزه رو برداری که یه جای دیگه بیرون بندازیم.

ـ نه اتفاقن خوب جایی انداختم بیرون، اونجا یه چاله آب بود. سبزه افتاد توش چه شلپ خوبی هم کرد خودم شنیدم آقا غلامحسین گمونم شما هم شنیدید.

ـ بله؟ چی رو؟

ـ اون شلپی که سبزه کرد.

ـ بله، شلپ کرد.

ـ دیدی عزیزم؟ آقا غلامحسینم تایید کرد که شلپ شد. بنابر این لازم نیست برگردیم وقتمون تلف میشه.

ـ نخیر، نمی تونی با این حرفا سر منو کلاه بزاری برگرد برو وردار.

دایی سیروس با غرغر سر ماشینو کج کرد و در حالی که زیر لب ترانه می خووند «که برگرد، برگرد پشمون می شی آخر» برگشت.

زن دایی گفت:
ـ چرا وقتی دور میزنی چراغ راهنماتو نمی زنی؟ آخرش تصادف می کنیم می میریم کار دستمون می دی ها.

اسیتو پرسید:
ـ مگه وقتی مردیم می تونن کار دستمون بدن.

رسیدبم به جایی که سبزه افتاده بود. دایی سیروس ماشینو نگه داشت دیدیم کف خیابون هر چند متر یه سبزه افتاده. معلوم نبود کدومش مال ماست. دایی گفت:
ـ عزیزم ولش کن، از خیرش بگذر. بذار همینجا استراحت بکنه. یه فاتحه براش بخوون کار رو تموم کرد.

زن دایی گفت:
ـ نه بیخود درست که سبزه رو بیرون نیندازی نحسی اش در نمیشه. تازه آقا غلامحسین هم این سبزه رو گره زده اگر برش نداری بختش همینجوری بسته می مونه. آقا غلامحسین اصلن خودت برو سبزه ای رو که گره زدی می شناسی پیدا کن.

غلامحسین که می ترسید نحسی سیزده گردن اونو بگیره و بختش هم بسته بمونه. به سرعت پرید پایین و تو سبزه ها سبزه مارو پیدا کرد که به خاطر عبور ماشیناها له شده بود. اونو تو یه دستمال جمع کرد و در صندوق عقب ماشین گذاشت و دوباره به سوی مراسم سیزده بدر شتافتیم.

زن دایی شروع کرد از عطر فرانسوی به خودش زدن. خشایار پرسید:
ـ بابا توم سبزه گره زده بودی که با مامان عروسی کردی؟

دایی گفت:
ـ نه به خدا، نه سبزه گره زدم نه سبزه انداختم بیرون.

زن دایی گفت:
ـ پس بگو چرا اینقدر زندگی ما نحسه.

Loading Facebook Comments ...