طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۳

پ پ پ

سلادین به آمرشد گفت:
ـ شماها بی خودی تا دیدید من نیستم سرتونو انداختین پایین رفتین تو قفس. اگه بفهمن ممکنه کار دستمون بدن.

آمرشد یه خرده سلادین رو نگاه کرد و سلادین یه خرده به آمرشد و بعد هر دو زدن زیر خنده. آمرشد گفت:
ـ آره اینا همونقدر کار دستت میدن که شهرداری واسه برج 8 طبقه ساختن در منطقه یک طبقه دست ما میده.

آمرشد به چن بادوم زمینی که تو یه ظرف کهنه بود اشاره کرد و پرسید:
ـ اینا چیه؟

سلادین گفت:
ـ غذای آقا فیله ست دیگه. روزی یه بار ظرفشو پر می کنیم که بشه غذای اون روزش.

آمرشد خم شد و یه مشت از اونارو ورداشت و شروع کرد به خوردن و گفت:
ـ خوب پس کی میخوای به رفیق ما فیل سواری یاد بدی؟

ـ الان که آقا فیله خوابه، بزار بیدار بشه ببینم حال و حوصلشو داره یا نه.

آمرشد یه مشت دیگه بادوم زمینی ورداشت و کوروچ کوروچ خورد و گفت:
ـ نه بابا تا اون وقت دیر میشه. ما خیلی کار داریم. ما سر خرو کج کردیم اومدیم اینجا. باید زود بریم که یه سر به ساختمون بزنیم.

بعد آمیتی خم شد و یه مشت بادوم زمینی ورداشت پوستشو کند و زمین ریخت و مغزشو خورد و گفت:
ـ الان یه پپسی هم خیلی می چسبه.

آمرشد به استیو گفت:
ـ آغلام پس چرا نمی خوری؟

ـ غذای فیلو؟

ـ آره دیگه چیه؟ تعارف میکنی؟

ـ نه آخه میل ندارم. تازه صرف شده.

آمرشد یه مشت دیگه از بادوم زمینی ها ورداشت و به زور به استیو و من داد و گفت:
ـ بخورید بابا چرا اینقدر تعارف می کنید. اگه نمی خوری بریز تو جیبت بعد تو راه بخور.

سلادین با چهار تا نوشابه برگشت و به هر کدوم یه دونه داد. مال آمیتی رو هم بدون اینکه به هم نگاه کنن به دستش داد.

صدای باز شدن در پپسی ها که اومد آقا فیله از خواب بیدار شد و از جاش بلند شد. سلادین مقداری قربون صدقه آقا فیله رفت.

ـ الهی این تن فدات بشه شاه پسر پاشو قربون شکل ماهت.

آقا فیله اومد سراغ ظرف بادوم زمینی که از اون برداره ولی ظرف خالی شده بود چون همشو آمرشد و آمیتی خورده بودن. فقط قدری پوست خالی بادوم زمینی رو زمین ریخته بود آقا فیله ظرفو تکون داد و زیرشو گشت و چون چیزی پیدا نکرد با خرطومش مقداری از پوست بادوم زمینی رو بالا کشید و به طرف ما پرت کرد. آمرشد عصبانی شد و گفت:
ـ دکی این صاحب مرده فلان فلان شده حالا داره واسه ما خط و نشون می کشه، فکر کردی؟

الان خدمتت میرسم.

آمرشد چاقوی ضامن دارشو کشید بیرون و ضامنشو فشرد و لبه چاقو رو گرفت طرف آقا فیله و گفت:
ـ چی فکر کردی لامصب؟ حالا مردشی بیا جلو.

استیو و سلادین پریدن جلو و آمرشد رو گرفتن و شروع کردن به خواهش تمنا:
ـ ای بابا آمرشد بیخودی خونتو کثیف نکن، قصدی نداشت تازه از خواب پا شده.

ـ اه؟ مگه میشه آخه؟ این لامروت به حاجیت بی احترامی کرده. من باید کارتی اش کنم ولم کنید، دِ گفتم ولم کنید.

ـ آمرشد خوبیت نداره، میمونا دارن نیگا می کنن آبرومون میره.

ـ میمونا غلط کردن با شمپانزه ها.

ـ بابا شما حالا گذشت داشته باشین، برین روی همدیگرو ماچ کنین.
خلاصه هر طور بود آمرشد کم کم آروم شد و چاقوشو غلاف کرد. سلادین یک نوشابه برا آقا فیله باز کرد و گذاشت رو خرطومش که آقا فیله قلپی بالا کشید.

استیو گفت:
ـ این زبون بسته گشنشه چون ما غذاشو خوردیم. آخه نوشابه که جای غذا رو نمی گیره.

آمرشد گفت:
ـ نه بابا اصلن همون بهتره که از اون غذاش نخوره، وزنش خیلی رفته بالا هیکلشو نیگا کن چه قناس شده.

استیو به من گفت:
ـ دیگه اینطوریشو ندیده بودم. جاهای دیگه دنیا هم مردم با حیوونات دعواشون میشه؟

ـ نه بابا این فیله چون خارجی بود اینطوری شد وگرنه حیوونای ایرونی خیلی از این فیله سر به زیرترند.

آمرشد گفت:
ـ پس کی آغلام از این آفیله کولی بگیره؟

سلادین گفت:
ـ شما برید یه گشتی بزنید تا من پالونشو کار بزارم شما برگردید سوار شید. برگشتن یه ساندویچ مغزم واسه من بگیرید.

آمرشد گفت:
ـ پس این آمیتی کجا جیم شد؟

میدونستم اگه بادوم زمینی و پپسی شو بخوره در میره تا کار خودشو بکنه. حتما رفته دنبال دخترا سوت بکشه و متلک بندازه.

چند لحظه بعد آمیتی سر و کله اش پیدا شد. دستش یه دسته موز بود که داشت یکی یکی از اون پوست می کند و می خورد. آمرشد گفت:
ـ آمیتی می خواستم خودم بگم ها… مث اینکه فکرمو خوندی. داشتم فکر می کردم الان وقت موز شده.

آمیتی گفت:
ـ آره بابا، آغلام پوست بکن که دیگه از اینا گیرت نمیاد.

استیو گفت:
ـ آمیتی اینا رو از قفس میمونا ورداشتی؟

آمیتی گفت:
ـ نه بابا.

استیو گفت:
ـ آهان باشه پس یکی می خورم.

استیو شروع به خوردن موزا کرد. آمیتی گفت:
ـ یعنی اولش رفتم قفس میمونا ولی اونجا موزاش خـوب نبـودن اینه که بعدش رفتم از قفس بوزینه ها موزاشونو ورداشتم می بینی عجب موزائیه؟ عینهو عسل خوب رسیده.

استیو تا اینو شنید کفرش دراومد:
ـ ای بابا چرا همش غذای حیوونا رو داری ور میداری می خوری؟ حتما بعدش میخوای بری قفس پرنده ها ارزن شون رو بیاری بگی اینم آجیل؟

ـ اونم بد فکری نیست ها آغلام راستش بگو ناقلا نکنه اونجا همش میری باغ وحش تورنتو غذای کرگدنا رو می خوری چون معلومه خیلی واردی.
ـ آخه موزای اونا رو که می خوری پس اون حیوونا خودشون چی؟
ـ تو هم که خیلی نگرونی اصلن این بوزینه های بدبخت از بس موز خوردن حالشون بهم خورد، من که رفتم تو قفسشون اصلن دست نزده بودن به این موزا. معلوم بود که دیگه موز دوست ندارن.

فیلبان گفت:
ـ آخه آمیتی این موزا مال یه هفته شون بود غذای امروزشونو خـوردن ولی حالا بقیه هفته گشنه می مونن.

ـ پس چرا زبون بسته ها چیزی نگفتن؟ حالا بی خیال. از اینحا که رفتیم من تلفن می کنم میگم از دیزی سرا یه دیزی پرملات سفارشی براشون بیارون یه دلی از عزا دربیارن یه دعایی هم به حال رفتگان ما بکنن. آخه هر چی باشه من شنیدم بشر و میمون خیلی قدیما با هم قوم و خویش بودن.

آمرشد گفت:
ـ آهان آمیتی مـن هـی میگـم هر دفعه نیگات می کنم فکر می کنم به کی شباهت داری. پس بگو چرا تو اینقدر به موز علاقه داری.

Loading Facebook Comments ...