طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۱

پ پ پ

تو قهوه خونه نشسته بودیم و چایی دبش قند پهلو می خوردیم که مشتی گفت:
ـ خوب براتون چی بیارم؟

آمرشد گفت:
ـ فعلن یه دیزی دبش بیار ببینیم چی میشه. پیازم یادت نره ها، پنج شیش تا درشتشو سوا کن بیار.

آمیتی گفت:
ـ واسه منم یه دیزی دبش بیار.

منم گفتم:
ـ آره دیزی بیار.

مشتی روشو به استیو کرد. استیو گفت:
ـ لطفا استیک هامبردینگ که روش برشته شده باشه ولی وسطش نپخته باشه با یه سیب زمینی تنوری و یه مقدار سالاد دانمارکی با برگ کلم و مارچوبه خرد شده، قبلش هم یه خرده ماهی برشی خام با مخلفات ژاپنی خواهشمندم بیارید.

مشتریهای قهوه خونه یکهو خشکشون زد و سکوت مرگ آوری بر قهوه خونه غلبه کرد و همه به استیو خیره شدند. مشتی یه خرده برو بر به استیو نیگا کرد و بعد خاکستر سیگارشو تو نعلبکی چایی استیو تکوند و گفت:
ـ می بخشی داداش، اینجا رستوران پاساژی نیستش ها که تو این فرنگی بازی رو واسه ما اورد میدیا. ما آبرو داریم. اینجا کافیه یه بار واسه شوما لاستیک هامبولی دینگی درست کنیم که وسطش پخته باشه زیرش نپخته باشه روش کوفت باشه پس کله اش زهرمار باشه اونوقت از فردا این جوونکا که از چونه شون دو تا دونه ریش دراومده پشت لبشون یه نخ قرقره که جای سبیل اشتباه گرفتن، پاشون اینجا باز شه میگن یه فصل ژامبول بده یه پرس پیف پیف اسپروگانوف بده، ما از این قرطی بازیا نداریم.

آمرشدم که اخمش تو هم رفته بود گفت:
ـ آره دایی تو چی فکر کردی؟ اینجا آدم میاد غذاهای مردونه میخوره با یه مَن پیاز بعدشم مث شتر باد گلو می زنه اونقدر محکم که شیشه پنجره همسایه ها بشکنه.

استیو گفت:
ـ مگه من چی گفتم. منم گفتم دیزی بیار دیگه شماها اشتباه شنیدید.

آمرشد گفت:
ـ تازه شدی یه مرد فهمیده. بدو مشتی چهار تا دیزی درجه یک بردار دنبالت بیار. پیاز یادت نره ها.

ـ رو چشم آمرشد.

استیو گفت:
ـ بجنب مشتی، پیاز یاده نره ها.

مشتی چپ چپ به استیو نیگا کرد و رفت. استیو گفت:
ـ اینجا هم بد رستورانی نیست ها… اصلن آدم میتونه نامزدشو بیاره اینجا اصلن آجواد اون تلفن دستی رو بده زنگ بزنم به نازناز بگم بیاد اینجا با ما دیزی بخوره.

ولی بعدا استیو چشم غره عصبانی منو که دید گفت:
ـ اگرچه نازناز احتمالن تا حالا غذاشو خورده.

چند دقیقه بعد مشتی بساط دیزی و سیر ترشی و پیاز و پیازچه و نون سنگک رو آورد و چید.

آمرشد شروع کرد توی آبگوشتش نون تیلیت کردن و با خوشحالی با غذایش ور رفتن و گفت:
ـ به این میگن ها…

آمیتی هم تکرار کرد:
ـ آره دیزی به این میگن ها.

استیو قدری به ظرف سفالی دود ذغال گرفته ای که توش دیزی درست شده بود نیگا کرد و محتویات اونو با قاشق زیر و رو کرد که آمرشد گفت:
ـ آره داداش اون دیزی رو بزن به بدن تا اصل حالت جا بیاد.

آمیتی گفت:
ـ آره بزن به بدن دیزی رو.

استیو نیگاهی کرد و گفت:
ـ خوب باشه.

و با قاشق آب دیزی رو پاشید به تنش.

مچ استیو رو گرفتم و گفتم:
ـ آغلام بزن به بدن معنی اش این نیست ها الان همه دارن بهت مث دیونه ها نیگا می کنن.

ـ حالا میگی؟

آمرشد گفت:
ـ پیش بند میخوای برات بیارن؟

ـ نه بابا خودم بلدم.

ـ شوما مث اینکه آب دیزی رو زیاد دوست نداری. بابا بزن به بدن.

استیو گوشتکوب رو برداشت وراندازش کرد و یواش از من پرسید:
ـ این دیگه چیه؟

ـ با اون گوشتو می کوبی و می خوری دیگه.

ـ عجب چیزی عجیبه ها اون قدیما از این به عنوان اسلحه استفاده نمی کردن.

ـ چرا اون موقع بهش می گفتن دشمن کوب.

آمرشد گفت:
ـ پس معطل چی هستی آغلام؟ اگر آبشو دوست نداری گوشتشو بکوب بخور قوت داره.

استیو گوشت کوب را ورداشت شروع به کوبیدن گوشت داخل دیزی کرد که متاسفانه آب دیزی شروع به پریدن کرد.

آمرشد عصبی شد و گفت:
ـ آغلام چرا اینقدر شلپ شلوپ راه انداختی؟ مگه داری آب تنی می کنی؟ باباجون بیا یه خرده از این پیازا بخور خاصیت داره.

آمرشد یه پیاز گذاشت جلو استیو و با دست بهش اشاره کرد. استیو با چشم چهار تا شده به پیاز نیگا کرد و نمی دونست چیکار کنه. آمرشد پیاز خودشو جلو خودش گذاشت و با مشت کوبید روش. آمیتی هم بلافاصله پیاز خودشو با مشت له کرد که از آمرشد عقب نیفته. استیو که حالا فهمیده بود چی کار کنه پیازش رو میزون کرد و با مشت کوبید روش. پیاز که لیز بود از رو دستش مث فشنگ پرید و در رفت و خورد به دیزی آمیتی و ظرف سفالی دیزی رو یه ور کرد روی پای آمیتی.

آمیتی از جاش مث فنر پرید و داد زد:
ـ ای بسوزه پدرت..

استیو گفت: منظورت پدر دیزی بود؟

آمرشد گفت:
ـ آمیتی بگم مشتی یه دیزی دیگه واست بیاره؟

آمیتی گفت:
ـ نه نمیخواد از همیـن نون با سیر ترشی و پیاز می خورم سیر میشم.

همه داشتن چشماشونو که از اشک پیاز می سوخت می مالیدند که استیو گفت:
ـ آمیتی عوضش برات یـه بستنـی اکبر مشتی می خرم چه جوریشو دوست داری؟ با ماست موسیر یا با پیاز داغ.

Loading Facebook Comments ...