طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۵۰

پ پ پ

سوار بنز 180 مدل 68 آمرشد داشتیم می رفتیم که آمرشد جلوی یه قهوه خونه زد رو ترمز، ولی جای پارک نبود. آمرشد قدری غرغر کرد و به روزگار فحش داد و سپس راه افتاد و پیچید تو یه کوچه تنگ که یه تابلو جلوش بود: «ورود اکیدا ممنوع.» آمرشد تو کوچه رفت جلوتر و مقابل یه مکانیکی وایساد و بوق زد. یه آقایی که دستاش روغنی بود اومد بیرون:
ـ مخلص آمرشد!
ـ چاکریم اوستا.

آمیتی گفت:
ـ آمرشد تا اینجایی میخوای اتولو بده اوستا یه نیگاش بکنه روغن موغن شو عوض کنه.

آمرشد گفت:
ـ نه بابا به ماشین دست نباید زد، آب بندیش بهم می خوره.



آگهی

اوستا گفت:
ـ آمرشد این ماشین سی چهل ساله این حرفا ازش گذشته دیگه کم کم وقت اینه فکر آرامگاه ابدی براش بکنی.

ـ اوستا چوبکاری می کنی، این ماشین مث روز اولشه.

ـ آره خوب یه چیزایش مث روز اولشه، مثلن روغنش از روز اول تا حالا عوض نشده، اصلن معلوم نیست تو این ماشین روغن هست یا نه.

ـ چرا بابا مگه میشه روغن نداشته باشه.

ـ آره پس چی که میشه، ماشینو باید سالی چن بار روغنشو عوض کنی وگرنه موتورش میسوزه.

ـ اِ سالی چند بار؟ این که حیف و میله، نه بابا من به این حرفا اعتقادی ندارم میخوای حالا بوقشو یه خرده دست کاری کن بلندتر بزنه، چون امروز با یه کامیون کورس گذاشته بودیم لامصب بوقش از بوق ماشین ما خیلی بلندتر بود.

ـ آمرشد شوما هم که هر دفه ماشینو میاری فقط میخوای رو بوقش کار کنم، ماشینت ترمز نداره، لاستیکش ور اومده، روغنش تموم شده، موتورش داره میسوزه ولی شوما فقط نگران بوقش هستی بوق که اونقدر مهم نیست.

ـ اختیار داری اوستا، ماشین که بوقش بوق نباشه ماشین نیست چون مردم احترامشونو به تو از دست میدن. ماشین باید بوقش یه طوری باشه که وقتی می زنیش مردم بگن آهان! آمرشد اومد! مثلن بچه فوفولا ماشین می خرن مال آلمان ولی بوقش مث جغجغه است. وقتی بوق می زنن عوض اینکه راننده کامیونها احترامشون جلب بشه فقط باعث خنده بچه ها میشه. اینه که قربون قد و بالات فقط بوقشو میزون کن چون بقیه ماشین مث عروس میمونه.

ـ آره آمرشد مث عروسه ولی من میگم شما این عروسو چند روز بزار پیش ما تا یه دستی به سر و روش بکشیم.

آمرشد یکهو براق شد:
ـ بله؟ نفهمیدم اوستا؟ داشتیم؟

ـ چی آمرشد؟
ـ من نمیدونستم شوما راجع به ماشین من همچین فکرایی می کنی، شوما دوست داشتی من بیام هی دست بمالم به ماشین شوما؟ اصلن میدونی چی آمیتی؟

ـ جون آمیتی؟
ـ من تصمیمم عوض شد. این ماشینو من نمیخوام اینجا بزارم برم چون فکر اینو که می کنم که قرار اینا کاپوتو بالا بزنن بالا به موتورش نیگا میگا بکنن و دست مالیش کنن، اصلن حالم خراب میشه، غیرتی میشم میخوام یکی رو کارتی کنم.

اوستا گفت:
ـ آمرشد باور کن من به ماشین شوما هیچ نظری ندارم، اینایی که گفنم به چشم میکانیکی گفتم. اصلن این اتول شوما با دکاوه خودم هیچ فرقی نداره.
آمیتی گفت:
ـ آره بابا، آمرشد، این اوستا این همه ماشین زیردستشن، این خبرا نیست، اون بالا شهر، که میکانیکا معلوم نیست با ماشین آدم پشت سر آدم چیکار که نمی کنن. این اوستای خودمون مطمئنه.

بالاخره آمرشد حاضر شد ماشینشو بذاره پیش اوستا که بوقش رو چکاب کنه در حالی که به طرف قهوه خونه می رفتیم استیو یواش به من گفت:
ـ تو فکر می کنی آمرشد اونقدری که راجع به ماشینش غیرتی است راجع به خانومشم غیرتی باشه؟

ـ حالا صبر کن کم کم متوجه میشی این جور آدما راجع به همه چیز تعصب دارن. جرات داری راجع به رنگ ماشینش، اسم پسرش، بند کفشش یا هر کدوم از اعتقاداتش یه کلمه حرفی بزنی که دوست نداره، اونوقت خر بیار و شویدپلو بار کن.

استیو تند تند کتاب جاهل بازی رو باز کرد و نگاه کرد و بعد پرسید:
ـ اون مثل ات رو از کجا آوردی؟ چون تو این کتاب پیدا نمی کنم.

ـ کتابش چاپ قدیمه.

رسیدیم به قهوه خونه داخل قهوه خونه شلوغ پلوغ بود و پر از دود سیگار. میز و صندلیا و ظروف و در و دیوار بوی دیزی و چایی و پیاز و سیگار و قلیون و چپق همه قاطی بود. آمرشد یه میز خالی پیدا کرد و رفتیم طرفش. سر راه مشتری هایی که مشغول خوردن بودن با آمرشد و آمیتی چاق سلامتی می کردن. سرمیز که نشستیم قهوه چی که یه قاب دستمال لنگی روی دوشش بود و یه سیگار زیر لبش اومد جلو و قلیون رو کوبید سر میز «رخصت آمرشد چاکر آمیتی.»

آمرشد ما رو معرفی کرد ایشون یکی از بچه محلی های قدیمی ما آغلامه و این یکی هم دوست جدید آجواد. ایشون هم مث حسن بچه دروازه میدون. به به دوستان عزیز سلام عرض شد گفتید شما مال کجایید؟ استیو گفت:
ـ ما؟ ما هم مال دروازه تورنتو.

ـ دروازه تورنتو؟ نشنیده بودم اخیرا دروازه جدید ساخته ان همونجایی که از میدون توپخونه پایین تره؟

ـ نه بابا آخر خیابون یانگه.

ـ آهان آهان میدونم کجاست.

ـ چه خوب نمی دونستم شهرت خیابان یانگ به اینجام رسیده.

آمرشد گفت:
ـ مش حسن برو چهار تا چایی دبش دبش بیار تا ببینم دنیا دست کیه. بعدشم می خوام بگم یه غذای شاهونه برا این دوستامون بیاری ولی فعلن برو یه قوری چایی تازه دم پررنگ داغ داغ جوش خوشبوی مال خود قلب دهلی نو رو وردار بیار بخوریم جیگرمون حال بیاد.

استیو گفت:
ـ آره بابا جون بدو برو فتیله شو بکش بالا فیل نشون رو دم کن بیار الهی پیرشی ننه.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید