حبیبم اگر خوابه!

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۴۹

پ پ پ

آمرشد ناگهان ماشینو وسط خیابون نگه داشت و پیاده شد و گفت:
ـ تا شماها همین جا نشستید من یه دقه کار دارم.

آمیتی گفت:
ـ کجا میری آمرشد؟

ـ میرم اون کفاشی کفشمو واکس بزنم. و بعد کفش مشکی نوک تیز و پاشنه طلایی شو بالا آورد و گفت:
ـ ببین، حاجیت هیچ وقت کفش واکس نزده نپوشیده.



آگهی

ماشینای عقبی شروع کردن به بوق زدن. آمیتی سرشو از پنجره برد بیرون و گفت:
ـ چه خبرتونه؟ مگه نمی بینید آمرشد داره اظهارات می کنه.

بعد آمیتی روشو به ما کرد و گفت:
ـ اصلا خودمم برم یه لیوان دوغ بخورم و برگردم.

آمرشد داشت از وسط خیابون می رفت طرف کفاشی که آمیتی به طرفش خیز برداشت. آمرشد که کتشو انداخته بود رو شونه و تسبیح دونه درشتی می انداخت، تا آمیتی رو دید سرش داد کشید:
ـ جوجه بدو برو تو ماشین که من بپا نمیخوام.

آمیتی گفت:
ـ نوکرتم آمرشد، خاک پاتم، حالا چرا می زنی. همین الان بر میگردم. می خواستم فقط یه دوغ بخورم.

ـ دوغ بخوری؟ خوب باسه مام بگیر بیار تو کفاشی پسر؟

اونا رفتن و من و استیو تنها موندیم. توی بنز 180 مدل 68 وسط خیابون ماشینا از چپ و راست رد می شدند و متلک می گفتند. استیو مونده بود معطل که چیکار بکنه. گفتم یه دهن آواز بخون تا برگردن.

استیو زد زیر آواز:
ـ حبیب من یاهاهاها…

هنوز آوازش دور بر نداشته بود که آمیتی بدو بدو برگشت و دو تا لیوان دوغ داد دست ما و گفت:
ـ آمرشد اُردر دادن. راستی بچه ها اگه پلیس اومد بگید ماشین مال آمرشده دیگه کارتون نباشه.

لیوان طغاری دوغ هنوز به نیمه نرسیده بود که یکی با کلید می زد رو شیشه تا نیگا کردیم پی بردیم که مامور پلیسه. استیو که رنگ از رخسارش پریده بود لیوانو داد دست من و گفت:
ـ آقا بخدا ماشین مال آمرشده.

مامور پلیس گفت:
ـ گواهینامه.

جناب سروان گفتم که ماشین مال آمرشده.

ـ آمرشد؟ کدوم آمرشد؟ همون که بساز بفروشی می کنه دیگه.

مامور پلیس پرسید:
ـ همون که اسم نوچه اش آمیتیه؟

ـ بله قربان، همونو می گیم.

مامور پلیس اومد یه گشت دور ماشین بزنه که متوجه شد اون جلوتر چند تا ماشین دیگه از فرصت استفاده کرده ماشینشونو پارک کرده و جیم شدن. دسته بلیت های جریمه رو دستش گرفت و رفت جلوتر که نمره اونا رو برداره که استیو رو به من کرد و گفت:
ـ حالا چن تا پوینت می گیره؟

گفتم:
ـ کـی؟ آمرشـد؟ اون خـودش به همه پوینت میده. بعدشم، اینجا هزار تا پوینتم بگیری باز میتونی رانندگی کنی. حالا بدو برو پایین تا جناب سروان جریمه ننوشته، آمرشد رو صدا بزن.

استیو هم رفت دنبال آمرشد و آمیتی. من موندم و بنز 180 مدل 68 با فرمون استخوانی و جلو داشبورد چوبی که روش نوشته بود: داداش مرگ من یواش» و «من از روئیدن خار سر دیوار دانستم که ناکس کس نمی گردد از این بالا نشینی ها» و «جوانی کجایی که یادش بخیر»، «جمالتو عشقه لوطی»، و چن تا نوشته دیگه.

ماشینای دیگه حالا عادت کرده بودن خودشون راهشونو کج می کردن و اول می رفتن تو قسمت اونطرفیا و بعد دوباره میومدن سمت راست و کمی جلوتر اونام پارک می کردن و می رفتن دنبال کارشون.

نه از جناب سروان خبری بود و نه از آمرشد و آمیتی و غلامحسین. داشـت حوصلـه ام سـر می رفت که چشمم افتاد به نوارای کاست یکی از اونا رو تو پخش گذاشتم.

امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام
حبیبم اگه خوابه، طبیبم رو می خوام
خوابست و بیدارش کنید
مست است و هشیارش کنید
گویید فلانی اومده
اون یار جونی اومده
اومده حالتو، احوالتو
سفید روی تو سیه موی تو
ببینه

آهنگ بعدی یه حمومی من بسازم بود:
یک حمومی من بسازم
چل ستون چل پنجره
جونم چل ستون چل پنجره
کج کلاه خان توش بشینه
با یراق و سلسله
جونم با یراق و سلسله

داشتم فکر می کردم که این آهنگا به درد غلامحسین می خوره که بشنوه و یاد بگیره که از اونور خیابان سروکله آمرشد و آمیتی و استیو پیدا شد. استیو هم مث اون دو تا کتشو انداخته بود یه وری رو شونه و با دست دیگه تسبیح درشتی می انداخت که پایینش به زمین می سایید.

کفش آمرشد از واکس برق می زد. آمیتی با پشت دست دوغای دور لبشو پاک کرد و تا رسید دم ماشین گفت:
ـ کو، کجاست، حاجیت چند وقته حال نگرفته، بعد رو به آمرشد کرد و گفت:
ـ آمرشد، اجازه میدی که حالشو بگیرم؟

آمرشد گفت:
ـ حرف نباشه جوجه.

بعد از من پرسید:
ـ حالا کو این جناب سروان؟

گفتم:
ـ رفت برا بقیه جریمه بنویسه.

آمرشد نشست پشت فرمون و کتشو داد دست من و تسبیحو انداخت دور آینه جلو و موبایلشو داد دست آمیتی و گفت:
ـ پسرعمو رو بگیر جوجه.

آمیتی تیز و بز تا شماره رو گرفت و گوشی رو گرفت جلو دهن آمرشد.

آمرشد همینجـور داشـت حرف می زد و گاز می داد و از لابلای ماشینا می رفت جلو که پونصد متر اون طرفتر استیو یکهو فریاد کشید:
ـ اونهاش، خودشه.

با دست به مامور پلیس اشاره می کرد که همچنان داشت جریمه ماشین جلویی ها رو می نوشت.

همین که نزدیک جناب سروان رسیدیم، آمرشد پاشو گذاشت رو گاز و گفت:
ـ آمیتی بخون ببینم ناز نفست.
آمیتی خووند:
ـ حیب من … یاهاهاها ..
.
اما صداش تو صدا زوزه موتور گم شد.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید