چگونه 24 ساعته یاد بگیرید جاهلی حرف بزنید!

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۴۸

پ پ پ

همراه آمرشد و آمیتی به طرف ماشینشون رفتیم که بریم با بهرام صحبت کنیم. اون طرف خیابون یه مرسدس بنز 180 مال 68 زنجیر شده بود به تیر چراغ برق. آمرشد از توی جیبش یه چاقو درآورد و با نوک اون قفلو باز کرد.

استیو پرسید:
ـ مگه کلید نداره؟

آمرشد گفت:
ـ کلید؟ حاجیت به کلید ملید اعتقاد نداره.



آگهی

آمیتی گفت:
ـ آره این حاجیتم به کلید ملید اعتقاد نداره.

آمرشد گفت:
ـ تا گزلیک هست که آدم وقتشو با کلید ملید تلف نمی کنه، تازش ام این قُلف از اولشم کلید نداشت. عینهو این آمیتی. این آمیتیم از اولش گواهینامه نداشت.

سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. از آینه جلوی ماشین چن تا تاس و اسباب بازی و مهره آویزون بود. رو داشبورد نوشته بود «داداش مرگ من یواش.»

آمرشد از اول راه دستشو گذاشت رو بوقو از لابلای ماشینا رد شد. آمیتی دستشو از تو پنجره درآورد بیرون و شروع به اشاره کردن به ماشینای دیگه و داد زدن کردن که:
ـ آقا بپا، حاجی چه خبرته؟ ننه رد شو برو کنار، هی مشتی پاتو بزار رو گاز مگه داری عروس می بری؟

ترافیک یه خرده گیر کرد و آمرشد رفت تو پیاده رو و از لابلای مردم پیاده، دوچرخه ها و درشکه های خرده فروشی با سرعت رد شد. چن ماشین دیگه که مثل آمرشد تو پیاده رو با سرعتهایی که هیچـوقـت تو خیابون ممکن نبود، داشتند می رفتند.

یه کامیون حمل سیمان که اونم اومده بود تو پیاده رو شروع کرد با آمرشد مسابقه گذاشتن. آمیتی گفت:
ـ اَه عجب آدم بی شرفیه ها، آمرشد نزاری رد شه ها، روشو کم کن نزار جلو بزنه.

آمرشد که دست چپش از پنجره اش بیرون بود و با دست راستش رانندگی می کرد گفت:
ـ آمیتی مگه بچه ای؟ این بابا فکر کرده با این بچه فوفولا طرفه. حالشو جا میارم دیگه از این غلطا نکنه. بی ناموس داره به غیرت من اهانت می کنه.

استیو گفت:
ـ آمرشد.

ـ جون آمرشد.
ـ حالا شوما کوتاه بیاید اینجا پیاده رو خطرناکه.

ـ اِ داش غلامحسین شوما مث اینکه حالیت نیست اینجا چه خبره، اینجا عابر پیاده میره تو خیابون، ماشینا میرن تو پیاده رو.

استیو گفت:
ـ نه بابا شوخی کردم، اصلا تندتر بود نزار این نسناس ازت جلو بزنه.

ولی متاسفانه نقشه همه بر آب شد چون یه دیزل دیگه تو پیاده رو ایستاده بود که بار خالی کنه و در نتیجه، هم آمرشد، هم کامیون سیمان، هر دو مجبور شدند بکوبن رو ترمز. آمیتی کله شو از پنجره کرد بیرون داد زد:
ـ لاکردار آدم عاقل تو پیاده رو پارک می کنه؟ آخه اینجا هم جا شد؟

راننده دیزل که داشت سیگار می کشید دستی به سبیلش کشید و داد زد:
ـ حرف نباشه.

آمیتی گفت:
ـ بله! نفهمیدم؟ فکر کردی با کی طرفی لاکردار؟

یه پسر از اونور خیابون داد زد:
ـ بچه ها! بدوید! دعوا!

راننده دیزل گفت:
ـ گفتم حرف نباشه.

آمیتی گفت:
ـ مگه اینجا شهر هرته؟ مردشی بیا بیرون سبیلتو دود کنم.

راننده دیزل سیگارشو بیرون انداخت و اومد بیرون.

آمیتی گفت:
ـ آمرشد من رفتم مارو حلال کن.

آمرشد گفت:
ـ قبل از اینکه بری گفتی سند ماشینو کجا گذاشتی؟

آمرشد گفت:
ـ اِ؟ نالوطی نرفته منو کفن کردی؟

آمرشد گفت:
ـ برو آمیتی، برو حالشو جا بیار.

آمیتی رفت بیرون.
راننده دیزل جلو ماشین وایساد و گفت:
ـ چی میگی جوجه؟

یکهو آمرشد از ماشین رفت بیرون و گفت:
ـ اِ باقر تویی؟

راننده دیزل چن لحظه خیره شد و گل از گلش شکفت و گفت:
ـ اِ آمرشد تو اینجا چیکار می کنی؟

آمرشد گفت:
ـ آ میتی این آبا قره ها؟ پسر عمه پسرخاله دختر عموی خواهر زن شوهر عمه مامان بزرگ شوهر ننه سبزی فروش همسایه سوم مادر معلم کلاس دوم من بود.

آمیتی گفت:
ـ آره بابا شناختم. اومده بودم بیرون خدمتشون سلام عرض کنم.

آباقر گفت:
ـ آمرشد هیچ خبری ازت نیست کم پیدایی، از اون سالی که داداشمو ختنه کردن تا حالا ندیدمت.

آمیتی گفت:
ـ اتفاقا امروز می خواستم بهت تلفن کنم. شماره تو گم کردم.

آباقر گفت:
ـ من که تلفن ندارم.

ـ پس بیخود نیست که یادم رفته بود.

خلاصه قدری با هم چاق سلامتی کردند. راننده کامیون سیمانی که پشت ماشین آمرشد گیر کرده بود و بی صبرانه منتظر اتمام چاق سلامتی بود بالاخره نتونست دیگه تحمل کنه و از کامیون اومد بیرون.

استیو گفت:
ـ آمرشد می خوایی گزلیک رو غلاف کن چون ممکنه اینم آشنا دربیاد.

راننده کامیون سیمانی گفت:
ـ می بخشید. جسارت نباشه میشه اتول اتونو یه نوک سوزن بزنید کنار من رد شم؟

آمرشد گفت:
ـ پس چی که میشه ما نوکرتم هستیم. راننده سیمانی برگشت به کامیونش.

استیو گفـت: مـث اینکـه ایـن یکی شما رو نمی شناخت. من فکر می کردم همه از میدون اعدام تا دولاب شما را می شناسن.

ـ فکر می کنم این یکی مال پامنار بود. پامناریا ما رو نمی شناسن.

دوباره سوار شدیم و راه افتادیم، آمیتی با چاقو شروع کردن ناخنش رو کوتاه کردن و آواز خووندن.

ـ حبیب من یاهاهاها
چشمات هر سه تاش هاهاها

آمرشد گفت:
ـ اِ، نالوظی این چیه می خونی اون یکی رو بخون.

آمیتی گفت:
ـ آهنگ خروس قندی رو میگی؟

ـ آره خودشه.

آمیتی خووند:
ـ حبیب من یاهاهاها
چشمات هر سه تاش هاهاها

استیو گفت:
ـ بخوون ناز نفست ولی اون یکی رو بخون.

آمیتی گفت:
ـ چهاردیواری عشق رو؟

ـ آره خودشه.

ـ حبیب من یاهاهاها
چشمات هر سه تاش هاماما

آمرشد گفت:
ـ عشق است و مستی.

استیو گفت:
ـ بر منکرش لعنت.

یواش به استیو گفتم:
ـ این چرت و پرتهایی رو که داری میگی به هیچ چی ربطی نداره اصلا اینارو از کجا یاد گرفتی؟

استیو دستشو کرد تو جیبش و یه کتاب درآورد و بهم نشون داد. روی جلدش نوشته بود: «چگونه بیست چهار ساعته یاد بگیرید جاهلی حرف بزنید.»

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید