طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۴۷

پ پ پ

تازه از مهمونی برگشته بودیم که دم در ساختمونمون با دو نفر مواجه شدیم، یکی شون قد بلند بود و سبیل کلفتی داشت و قدری درشت و چاق و دگمه های پیرهنش رو نبسته بود و یه کت روی دستش انداخته بود. اون یکی هم خیلی شبیه اولی ولی یه مدل پایین تر.

قد بلنده تا ما رو دید اومد جلو و گل از گلش باز شد و استیو رو بغل کرد و گفت:
ـ آقا چاکریم! نوکرتم، خاک پاتم، الهی فدات شم کجا بودی عشقی؟ یه ساعته اینجا با آمیتی منتظرتیم! شما امر بفرمایید.

استیو که مث من متعجب شده بود گفت:
ـ ببخشید؟ بجا نمیارم! شما؟



آگهی

قد بلنده گفت:
ـ چطور نمی شناسی نالوطی؟ حاجیتو مگه میشه کسی نشناسه؟ تو برو از میدون اعدام راه بیفت برو به سمت دروازه دولاب از هر کی بپرسی آمرشد رو می شناسه.

ـ آمورچه؟

ـ نه بابا توم که مث اینکه نئشه مئشه ای چیزی هستی، مورچه چیه؟ گفتم آمرشد.

ـ می بخشید ولی ما سعادت آشنایی با شما رو نداشتیم.

ـ زکی ما فکر کردیم شما بیشتر از اینا معرفت داشته باشید. بعد روشو به دوستش کرد و گفت:
ـ آمیتی مث اینکه این نامردا یه خرده تو زرد از آب دراومدن، من فکر می کنم اینا میخوان به حاجیت بی احترامی بشه.

آقا مهدی لباشو ورچید و گفت:
ـ آمرشد شوما اجازه بده من برم گز لیک رو وردارم بیام یه ذره گوش اینا رو ببرم حالیشون بشه احترام بزرگتر یعنی چی.

ـ نه بابا شوما حالا کوتاه بیا، بچه ان، بچه های امروزم یه خرده خامن.

استیو گفت:
ـ من فکر میکنم شما ما رو اشتباهی گرفتید. از این اشتباهها زیاد میشه. چند روز پیش یه نفر اشتباهی رفته بود خواستگاری دخترخاله مادربزرگش.

آقا مرشد گفت:
ـ یعنی تو میخوای بگی شوما غلامحسین مال آباد آباد نیستی؟

ـ خوب بله، اونکه درسته.

ـ خوب لاکردار چرا خودتو به اون راه میزنی؟ منم همون آمرشد مال آّباد آبادم، دیگه چرا آشنایی نمیدی؟ چن ماه رفتی فرنگستون حالا دیگه از بقیه بهترتر شدی، خودتو میزنی به اون راه؟

آقا مهدی هم تایید کرد:
ـ آره، لاکردار.

استیو که دستپاچه شده بود به من نگاه کرد که چی بگه. منم یواش بهش گفتم:
ـ دیدی بهت گفتم اونقدر اصرار نداشته باش بچه آباد آبادی؟ حالا بالاخره یکی پیدا شده که فکر می کنه تو بچه محلش بودی، حالا خر بیار و عدس پلو بار کن.

استیو گفت:
ـ حالا عیب نداره یه کاریش می کنم.

استیو روشو به آمرشد کرد و گفت:
ـ شما گفتید کجا می شستید؟

ـ د، لامصب من مال کوچه آبلمبو پشت حموم سرخیک اونور میدون سنگ سیا هستم دیگه. حالا یادت اومد بی معرفت؟

آمیتی گفت:
ـ هان؟ بی معرفت؟

ـ چرا یه چیزایی یادم میاد، شما چطوری منو پیدا کردید؟

ـ آهان، حالا اگه بگم بعد مجبوری منو عروسیت دعوت کنی چون برادر زن آیندت زنگ زد به من گفت کجا نشستی که یکی از همشهریات اینجاست.

دیدیم که بهرام برادر نازناز بالاخره یه زهری ریخت.

استیو دید اگه بگه مال آباد آباد نیست پته اش میافته رو آب، گفت:
ـ آهان آهان! حالا یادم افتاد.

ـ جدی می گی لاکردار؟ یا خجالت میکشی بگی یادت نمیاد؟
ـ نه بابا مث روز یادمه.

ـ اگه راست می گی خونمون چه شکلی بود؟

آقا مهدی تکرار کرد:
ـ آره لاکردار اگه یادت میاد خونش چه شکلی بود؟

ـ خوب چیزه همون که ساختمونش 5 اتاق خوابه بود با یه گاراژ چهار ماشینه که استخرش چسبیده بود یه جا کوزی اش دیگه.

ـ لامصب تو ما رو دست انداختی؟

آمیتی تکرار کرد:
ـ لامصب دست انداختی؟

آمرشد گفت:
ـ خونه ما فقط یه اتاق داشت هم آشپزخونه بود هم اتاق پذیرایی، همه مون با هشت تا برادرم تو همـون اتـاق می خوابیدیـم. آمیتی … تو فکر نمی کنی این آقا غلامحسین دروغ میگه.

آمیتی گفت:
ـ آمرشد تو نمیری فکرمو خوندی.

استیو گفت:
ـ نه بابا دروغ نمیگم.

آمرشد گفت:
ـ نه بابا جون دروغ میگی یادت نمیاد، حالا عیب نداره ولی اگه برگشتی اونجا سراغ آقا مظفرو نگیر.

ـ آقا مظفر دیگه کیه؟

ـ کدخدای آباد آباد بود دیگه.

ـ حالا چرا سراغش نرم؟

ـ پیداش نمی کنی، چون بیست سال پیش عمرشو داد به شما.

آمیتی گفت:
ـ آمرشد نمیگی بهشون؟

استیو گفت:
ـ چی رو نمی گی؟

آقا مرشد گفت:
ـ داش غلامحسین؟

ـ بله؟

آقا مرشد گفت:
ـ گفتم داش غلامحسین.

استیو بلندتر گفت:
ـ گفتم بله؟

آقا مرشد گفت:
ـ ا نشد که گفتم داش غلامحسین.

استیو به من نیگا کرد، یواش بهش گفتم:
ـ جاهلی جوابشو بده.

استیو بلند گفت:
ـ جون داش غلامحسین؟

آمرشد گفت:
ـ میگما، داش غلامحسین اینکه کلنگیه.

استیو گفت:
ـ باغت آباد شه انگوری چی کلنگیه؟

ـ دِ لامصب این ساختمونو میگم دیگه.

آمیتی تکرار کرد:
ـ آره لامصب.

آمرشد گفت:
ـ از بیخ کلنگیه.

ـ خوب کلنگیه که کلنگیه.

ـ خوب این نشد دیگه باید بکوبیش جاش برات یه برج بسازم.

استیو گفت:
ـ میگما آمرشد.

آمرشد گفت:
ـ جون آمرشد؟

آمیتی تکرار کرد:
ـ جون آمیتی؟

هر سه به آمیتی نیگا کردیم و آمیتی ساکت شد.

استیو گفت:
ـ کلنگیه که کلنگیه، فدای سرت.

ـ چاکرتیم.

ـ خاک پاتیم.

ـ اختیار دارید، شکسته نفسی می کنید، شما امر بفرمایید ما ارادت داریم.

ـ جسارت نباشه این ساختمونت کلنگیه، من میگم تو بمیری بیا برات بکوبم یه برج چهل طبقه بسازم نوکش بخوره به ابرا. هر واحدشو میتونی برفوشی کلی استفاده داره.

ـ برفوشم؟

ـ آره بابا این روزا که کسی برج نمیسازه نگه داره. برجو می سازن میرفوشن استفاده شو میرن باهاش ساختمونای کلنگی دیگه میخرن میکوبن چن تا برج دیگه میسازن، چشم هم بزنـی شهـرو صاحاب شدی اسمشو عوض می کنن بهش میگن غلام آباد.

ـ چه اشکالی داره؟

ـ اشکال که هیچی، شما بساز برفوش هستی؟

ـ در خدمت شما.

ـ زکی، میگما اوستا جواد.

گفتم:
ـ جون اوستا جواد؟

ـ اوستا جواد نوکرتیم.

ـ آغلام دور از جون شما، تف به این روزگار.

ـ آجواد خوب گفتی، تف به این روزگار، میدونی من چی فکر می کنم.

ـ آره اوستا غلام، فکرتو خوندم، منم همون فکرو می کنم.

ـ ا؟ تو هم هوس عرق سگی کردی؟

ـ نه، اون یکی فکرتو می گم.

غلامحسین گفت:
ـ آهان، آره من فکر می کنم یه لاکرداری به آمرشد گیر داده.

ـ آره، لاکردار.

ـ یه نفر به آمرشد گفته من تو این ساختمون زندگی می کنم ولی بهش نگفته ساختمون مال یکی دیگه است.

ـ هیهات.

ـ دریغا.

آمرشد گفت:
ـ ای بی همه چیز، پدرشور در میارم.

آمیتی گفت:
ـ آمرشد اگه اجازه بدن خودم گزلیک رو ورمیدارم حالشو جا میارم.

ـ آره دادشی برو بریم حقشو بزاریم کف دستش این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید