طنـز ایـرونـی: عید دیدنی – ۵۶

پ پ پ

نوبت ما شد. شهره خانم ـ فروشنده آژانس ـ با ما دست داد و برامون چایی آورد. استیو چاییشو مزه مزه کرد و گفت:
ـ خانوم شما گرمتونه؟

ـ نه چطور مگه؟

ـ هیچی خواستم بگم هر وقت گرمتون شد یک چایی دیگه بیارین که سرد باشه. این یکی خیلی داغه.



آگهی

ـ باشه چشم. خوب حالا بلیط کجا رو می خواین؟

ـ بلیط ابرقو.

ـ ابرقو؟

ـ بله دیگه آخه من اهل ابرقوام.

ـ ا؟ پس چرا موهاتون بوره؟

ـ اومدم رنگ کنم سفیداش بره، رنگو زیادی گذاشتم موهام بور شد. اتفاقه دیگه بعضی وقتا پیش میاد.

ـ خوب بریم سر پروازتون، ما به ابرقو که پرواز نداریم شما باید اول برین تهران بعد یه جور دیگه برین ابرقو.

ـ خوب پس بلیط تهران بدین، خوب باشه ها؟

اون دفعه صندلیش بغل صندلی نبود چایی خوردم.

ـ چایی خوردید؟

من گفتم منظورش اینه که چاییده.

ـ باشه بلیط خوب بهتون میدم حالا کی می خواین برین؟

ـ پس فردا ساعت 2 بعدازظهر.

ـ پس فردا؟

ـ پس فردا دیره؟

ـ نه خیلی زوده. بلیط که به این زودی گیر نمیاد؟

ـ پس واسه یه ماهه دیگه.

ـ نه، اونم نداریم، تموم شده.

ـ آخه شما که چک نکردین؟ من فکر کردم اول میزنین تو کامپیوترتون بعد میگین نداریم. شما دست به کامپیوترتون نزده میگین نداریم؟

ـ آخه قبل از اینکه شما بیایین من به کامپیوتر دست زدم.

ـ حالا میشه یه بار دیگه دست بزنین؟ شاید الان بلیط باشه.

شهره خانوم روی کامپیوترش نیگا کرد و گفت:
ـ نه هنوز نداریم.

ـ دو ماه دیگه چطور؟

ـ نه اون موقعم نداریم.

ـ اه پس برا کی دارین؟

ـ برای امسال همه بلیط ها تموم شده.

ـ خانوم شما شرکت بلیط فروشی باز کردین یا شرکت بلیط نفروشی؟

ـ خوب دیگه تعداد متقاضی بلیط از تعداد بلیط های موجود بیشتره.

ـ پس من اگه ایران بخوام برم پیاده برم؟

ـ نه خوب، شمـا اسمتـون رو بدیـن بـه من می نویسم تو لیست بعد هر موقع بلیط موجود بود به شما خبر میدیم، شما زود میدوین میاین اینجا بلیطو می خرین و بعد میرین.

ـ یعنی عوض اینکه من اون موقع که دلم بخواد بلیطو بخرم، بلیط داره اون موقعی که دلش می خواهد خودشو به من می فروشه؟

شهلا خانم خندید و گفت:
ـ اوا آقا غلامحسین شما چقدر بامزه این.

ـ فایدش چیه شما که به ما بلیط نمیدین.

ـ خب من اسم شما رو می نویسم برای یه ماه دیگه اگه بلیط جور شد خبرتون می کنم.

ـ حالا میشه یه کاری کنین بلیط ما رو حتمن بدین؟

ـ آخه جلوتر از شما خیلیا هستن نمیشه که نوبت اونا رو زیر پا گذاشت.

ـ ا؟ ایـن قانونـو جـدیـد گذاشتین؟ من فکر می کردم میشه.

ـ خب جاهای دیگه میشه ولی اینجا نمیشه.

ـ میشه آدرس اون جاها رو بدین که ما بریم اونجا؟

ـ نه دیگه آقا غلامحسین حالا شما برید هفته دیگه بیایین شاید بشه یه کاری کرد.

ـ آهان چقدر مرموز. باشه ما میریم هفته دیگه میایم.

از آژانس مسافرتی که دراومدیم استیو گفت:
ـ من آخرش نفهمیدم بلیط رو خریدم یا نخریدم؟

ـ تو هم از اون سئوال سختها کردی که جوابشو تو کتابای معما نوشتن. شاید حالا خودش بهت تلفن کنه بگه بلیتت حاضره. حالا بدو برو حاضر شو باید بریم خونه دایی سرویس برا عید دیدنی.

از اونجایی که استیو عید اولش بود مشتاق بود که تو مراسم عید شرکت کنه. سر راه خونه دایی سیروس اینا، مراسم عیدرو واسه استیو توضیح دادم. این خیلی مهمه که تو ایام عید آدم دید و بازدید بره، چون اول ساله و آدم باید خودشو واسه تموم سال حاضر کنه.

ـ آدما کدورتای گذشته رو کنار میذارن و همه باید دیدن همدیگه برن. مثلن اگه یه بار با کسی اختلاف پیدا می کنی و پشت سر هم حرف میزنین و بهم بد و بیراه میگین و واسه هم آدم اجیر می کنین اصلن مهم نیست. واسه سال نو باید اون حرفای بی ارزشوکنار بذارین و دیدن همدیگه برین.

ـ آخه موقعـی که دیـدن دشمنـت میری چی می تونین به هم بگین؟ انگار نه انگار که اختلافی بوده و دشمنی ای بوده؟

ـ خب آره دیگه، اگه قرار باشه آدم راجع به دشمنی اش حرف بزنه که اختلافات هیچکدوم تموم نمیشه. ایرانی ها میگن سال رو همونجوری که تو نوروز شروع می کنی، بقیش هم همونجوریه. یعنی اگه اول سالو با دشمنی شروع کنی، همه سال دشمن می مونی، اگه سالو با شادی شروع کنی، تا آخرش شاد میمونی، اگه سالو در حال تماشای تلویزیون شروع کنی، تمام سال مشغول تماشای آگهی های آبجو میشی، برا همین سالو آدم با دوستـی شـروع میکنـه، بهتریـن و تازه ترین لباسشو می پوشه و عید دیدنی میره، لباست باید اونقدر تازه و نو باشه که هنوز برچسب قیمت ازش آویزون باشه، بعدشم باید خودتو واسه بخور بخور آماده کنی. از اونجایی که در طول سال ممکنه آدم معدش کوچیک شده باشه تو ایام عید آدم شکمشو با بخور بخور واسه کل سال گشاد میکنه، برا همین هر جا میری میزبان می خواد به گشاد کردن معده ات کمک کنه. بعد، بعضی وقتا هست که صاحبخونه نمیدونه در طول عید دیدنی میزبانای دیگه هم هست و همه دارن شکم آدمو گشاد می کنن. اینه که اگه آدم مواظب نباشه معده اش به جای یه سال به قاعده 5 سال گشاد میشه و باید بره لباس جدید بخره. البته از اونجایی که آدم سال رو با لباس سال نو شروع می کنه، این با اون جور در میاد.

رسیدیم خونه دایی سیروس. دایی درو باز کرد و روبوسی و عیدمبارکی و به هر کدوم 50 دلار داد.

استیو پرسید:
ـ این پول برای چیه؟

ـ پسرم عیدیته. صد سال به این سالا.

استیو فکری کرد و 25 دلار به دایی پس داد و گفت:
ـ من بیست و پنج سالم بیشتر نیست.

زن دایی و خشایار اومدن استقبال ما و به سالن پذیرایی رفتیم. استیو به نقاشی رو دیوار اشاره کرد و گفت:
ـ چه نقاشی قشنگی. پس شما بالاخره تابلوی سگهایی که دارن پوکر بازی می کنن پیدا کردین؟

ـ آره پسرم آدم باید همیشه مرکزشو پیدا کنه. من کارخونشو پیدا کردم. اونجا نقاشی های دیگه هم داشتند. مثلن نقاشی گربه هایی که دارن خرپشتک بازی می کنن یا الاغهایی که دارن الاکلنگ میزنن. ولی خانوم گفت یکی بیشتر حق نداریم بخریم.
استیو به سفره هفت سین اشاره کرد و گفت:
ـ چرا تو سفره تون چمن گذاشتین؟

ـ پسرم اون سبزه است. تو سفره هفت سین باید هفت تا قلم سین باشه.

ـ چرا پرتقالتونو تو آب انداختین؟

ـ هیچی می خواستیم آب پرتقال درست کنیم.

ـ اون چیز قهوه ایه چیه؟ خورش فسنجونه؟

زن دایی گفت:
ـ نه بابا اون سمنوه.

دایی گفت:
ـ نه عزیزم سریشه آخه مغازه سمنو نداشت.

ـ ای وای، تو توی سفره من سریش گذاشتی؟

ـ خب چه فرقی دارن، سمنو قهوه ایه، سریش هم قهوه ایه، سمنو سین داره ، سریش هم سین داره، سمنو می خوری خیلی می چسبه سریش هم می خوری میچسبه. ولی خب نه به اندازه سمنو.

در حالی که زن دایی داشت سر دایی داد می زد خشایار یک انگشت از اون ماده قهوه ای خورد و گفت:
ـ مامان این سریش نیست، سمنوه بابا سربه سرت گذاشته.

استیو پرسید:
ـ ماهی برای چی تو سفره ست؟ اون که با سین شروع نمیشه.

دایی فکری کرد گفت:
ـ آخه این ماهیها اولش سفید بودن، حالا سرخ شدن چند سال دیگه هم قراره سیاه بشن. اینام همشون سین داره دیگه.

خشایار گفت:
ـ نه بابا ماهی برا اینه که سمبل تولید مثله، تخم مرغ هم همینطور.

ـ نه پسرم اشتباه می کنی وگرنه کهنه بچه هم سنبل زاد و ولده، پستونک هم سنبل زاد و ولد است، چند تا چیز دیگه هم هستن که سنبل زاد و ولدن، بزرگ که شدی بهت می گم.

زن دایی با چایی اومد. دایی سرویس گفت:
ـ آها بهترین سین عید اومد سینی چای؟

همین موقع در زده شد و دایی سیروس درو باز کرد یک عده مهمون دیگه برا عید دیدنی اومده بودن. مهمونا دست میدادن و روبوسی می کردن و میومدن تو. ولی باز هم بودن. یکی ـ دو تا ـ پنج تا ـ ده تا ـ پونزده تا … دایی اومد درو ببنده یکی از مهمونا گفت:
ـ نبندین. یه چن تا ماشین دیگه هم هستن. جا پارک نبود رفتن اون خیابون بغلی پارک کنن و با اتوبوس بیان. این خیابون شما چقدر ماشین توش پارک شده!

دایی گفت:
ـ آخه تو این خیابون بازم ایرونی زندگی می کنه، شاید اونام مهمون واسه عید دیدنی دارن.

ـ جدی؟ پس شماره پلاکشونو بدین که بعد از اینجا بریم اونجا دیدنشون.

ـ خب شما ما رو از کجا پیدا کردین؟

ـ آخه رفته بودیم خونه یکی از همسایه هاتون اونام گفتن شما ایرونی هستین و آدرستونو گرفتیم. بعد تو خیابون که داشتیم حرف می زدیم چن تا دیگه ماشین ایرونی رسید با هم آدرس رد و بدل کردیم و اومدیم سراغ شما. حالا قراره اسم و آدرس شما رو تو اینترنت بنویسیم که بقیه هم بدونن شما کجا زندگی می کنین و بیان دستبوسی شما.

استیو یواش از من پرسید:
ـ اینام غریبه ان؟

ـ نه بابا تو ایرونیا که غریبه مریبه وجود نداره. همه یه طوری یا با هم فامیلن یا با هم دشمنن اینه که همه همدیگه رو می شناسن.

تو این هیر و بیر درهم باز بود و همینطور مردم می چپیدن تو خونه. اتاقای نشیمن و پذیرایی و ناهارخوری پر شده بود و مردم کم کم ناچار آروونه اتاق خوابا و دستشویی و گاراژ شدن. دایی اومد گفت بچه ها صندلیامون تموم شده لطفا برین خونه همسایه ها یه خرده صندلی قرض کنین.

من و استیو رفتیم از خونه همسایه ها صندلی بگیریم دیدیم چن تا ایرونی غریبه دارن از ماشیناشون پیاده میشن و از صندوق صندلی درمیارن. یکیشون پرسید:
ـ داداش خونه آق سیرویس همینجاست.

ـ بله آقا اون صندلیا برای چیه؟
ـ هیچی آقا ما داشتیم می رفتیم، یهو یکی تلفن کرد گفت بیاین خونه آق سیرویس ولی صندلیشون کمه صندلی خوتونو هم بیارین. مام صندلیامونو ورداشتیم و یا علی. البته سر راه یه خونه دیگه رم دیدیم که جلوش پر بنز بود فهمیدیم خونه یه ایرونی دیگه عید دیدنیه رفتیم اونجا صندلیامون هم بردیم تو.

خانوم اون آقا گفت:
ـ اه عزیزم مثل اینکه چند صندلی اضافه آوردی ما که صندلی این رنگی نداشتیم.

ملالی نیست عیال گمونم صندلی عباس آقا اینا رو اشتب ور داشتیم. حالا عباس اینام قراره بیان اینجا. اومدن درجا صندلیشونو بشون پس میدیم. همین موقع به استیو گفتم:
ـ پسرجون من که دیگه فکر نمی کنم تو خونه دایی جا بشیم، راه بیفت بریم خونه یکی دیگه عید دیدنی.

Loading Facebook Comments ...