شما چقد به اصطلاحات قدیمی اعتقاد دارید؟

پ پ پ

شما چقد به اصطلاحات قدیمی اعتقاد دارید؟ به «کبوتر با کبوتر، باز با باز»، «شوهر خوشگل مالِ مردمه»، «نازکش داری نازکن، نداری پات رو دراز کن» و اصطلاحاتی از این دست. والا من به آخری خیلی اعتقاد دارم، ولی واقعا همه‌ی کبوترا باید تو آسمون کبوترا پرواز کنن؟ یعنی منظورم اینه که همه ی ما می بایست تو گوشه ی امن ِ زندگیمون بمونیم و هرگز ریسک بودن با آدم متفاوت رو نکنیم، چون خب احتمال شکست این رابطه ها بیشتره؟ این یعنی اینکه صرفاَ چون یه نفر یه سری پارامترهای شبیه به شما رو داره، احتمالا رابطه ی عاطفی موفق‌تری هم با شما خواهد داشت؟ شما فکر می کنید خوش‌قیافه بودن آدما چقد تو پایداری رابطه‌شون نقش داره؟ یا بذارید اینجوری براتون بگم که، زیباییِ آدما براشون یه پوئَن مثبت محسوب می‌شه؟ ولی تا کِی؟ یعنی خوب بر منکرش لعنت که خوش‌قیافه بودن در جذب آدما نقش داره. مسلماَ که وقتی یه نفر برای بار اول از فاصله‌ی دور شما رو تو مهمونی یا مراسمی می‌بینه، از رفتارِ پسندید‌ه‌تون خوشش نمیاد! تنها چیزی که اون آدم رو جلب می‌کنه ظاهر شماست. ولی این ظاهر تا کجای ماجرا می‌تونه به شما کمک کنه؟ یا اگه کسی ظاهر خوبی نداره، این یعنی شانس ش به مراتب کمتر از آدمای خوش قیافه‌ست؟

قبل از اینکه از خونه بیام بیرون کلی حظ قیافه‌ی خودم رو بردم و جلوی آینه به خودم نگاه کردم و گفتم «پری جون، چی زاییدی!»، مثل همه‌ی وقتای دیگه که از در خونه بیرون میام و میخوام به خودم قوت قلب بیشتر بدم!

حالا توی رستوران نشستم و به «دیت»م نگاه میکنم و تو این فکرم که «فتبارک الله احسن و الخالقین»، اشرف مخلوقات که میگن همانا این پسریه که با من دیت میکنه. از خدا پنهون نیست، از شما چه پنهون چندباری هم وسوسه شدم زیر میز خودم رو ویشگون بگیرم که بیدارم یا نه، ولی حیا کردم و بی خیال شدم. همینطور که به بلندی بختم فکر میکردم، پیشخدمت با لبخند اومد سر میزمون. مِنیو رو روی میز گذاشت و به سمت شازده برگشت. میخوام خوب این مساله رو براتون شفاف سازی کنم که سرکار خانوم سرشون رو سمت دیت بنده نچرخوندن، بلکه به معنای کلمه برگشتن. یعنی تمام مدتی که پیشخدمت سر میز ایستاده بودن، تصویری ترکیبی جلوی چشمای من بود: سمت چپ جناب آقای دیت، سمت راست باسن مبارک پیشخدمت. سعی کردم خیلی مدرن به نظر برسم و خودم رو زدم به اون راه و هر از چندگاهی که گوشه چشمی هم به من نشون میدادن و نیم نگاهی به من حقیر مینداختن، به پهنای صورت میخندیدم و اثری از آثار رنجیدگی تو صورتم نشون نمیدادم. بعد از این که پیشخدمت چند باری اومد و رفت و هربار با دیت بنده خوش و بِش کرد، طوری که بعد از مدتی من معذب شده بودم که خدای ناکرده مزاحم این دو نوگل نوشکفته نشده باشم.لبخند تصنعی‌م دیگه واقعا کج و کوله شده بود و حالا که «نازکن» نداشتم، پام رو دراز کرده بودم و با خیالی آسوده سوشی‌م رو میخوردم. ولی این فکر توی ذهنم میچرخید که، اگه من یه دختر سفیدپوست بودم، بازم این پیشخدمت به خودش اجازه میداد تا این اندازه لوندی کنه؟ یعنی چون ما «کبوتر با باز» بودیم، ناخودآگاه این انرژی رو برای اطرافیان میفرستادیم که، اگه شما شبیه ما هستین شانس خودتون رو امتحان کنید، باشد که رستگار شوید؟ یا حق با قدیمی‌ترهاست و «شریک خوش‌قیافه مالِ مردمه»؟



آگهی
Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید