زنان شاهنامه: کنیزک ناجی شاپور

پ پ پ

27ـ همسران و پرستندگان کیخسرو
(در داستان جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب: بدرود کردن کیخسرو کنیزکان را )
چون هنگام ناپدید شدن کیخسرو نزدیک شد با بانوان و پرستندگان خود وداع نموده و به آنها اندرز می دهد. حکیم بلندپایه و گرانمایه در وصف مهربانی کیخسرو با همسر و پرستندگانش چنین می سراید:
کنیزک بدش چار چون آفتاب
ندیدی چنین خوبرو کس به خواب
ز پرده بتان را بر خویش خواند
همه راز دل پیش ایشان براند
بشد هوش از آن چار خورشید چهر
خروشان شدند از غم و درد و مهر
شخودند روی و بکندند موی
گسستند پیرایه و رنگ و بوی
کجا دختر تور ماه آفرید
که چون او کس اندر زمانه ندید

سفارش به فرزندش لهراسب:
به لهراسب گفت این بتان منند
شبستان فروزندگان منند
بدین هم نشست و بدین هم سرای
همی دارشان تا تو باشی به جای

28ـ کنیزکی که شاپور ذوالاکتاف را از بند رومیان رهانید
(در داستان پادشاهی شاپور اورمزد ملقب به ذوالاکتاف: آگاهی موبد و پهلوانان از آمدن شاپور و رفتن ایشان نزد او)
شاپور ذوالاکتاف برای تحقیق و کشف این که قیصر روم چه مقدار لشگر و نیرو و تجهیزات جنگی دارد خود را به صورت بازرگان درآورد و به کشور روم رفت. کالایی که شاپور به همراه برده بود در خور و لایق شاهان و بزرگان بود. ماموران رومی شاپور را به قصر قیصر راهنمایی کردند. چون شاپور به قیصر رسید درود فراوان نثار قیصر کرد. قیصر هم او را مورد لطف خود قرار داد. در یکی از روزها که شاپور در قصر قیصر بود یکی از درباریان شاپور را شناخته پنهانی به قیصر خبر می دهد. قیصر هم شاپور را گرفته در زندان می کند و دستور می دهد او را در چرم خری که درسته درآورده اند داخل کنند. زیرا چرم که خشک می شود بیرون آمدن از آن بسیار مشکل می گردد و از مهتر بانوان خود می خواهد که مراقب او باشد که مبادا با نیرنگ بگریزد. اتفاقا آن زن مراقب اصلن ایرانی نژاد بود و تا دو هفته از شاه ایران مراقبت می کند. پس از آن از او می پرسد تو کیستی و چرا به چنین مصیبتی دردناک گرفتار شدی. شاپور به آن زن خوب چهر می گوید اگر سوگند یاد کنی که راز مرا فاش نسازی به تو می گویم من کیستم، چون به قیصر اقرار نکردم. آن زن سوگند می خورد و شاپور می گوید من پادشاه ایرانم و اگر مرا از این گرفتاری رها سازی تو را بانوی ایران خواهم نمود زیرا قیصر ناجوانمردانه مرا به این روز افکنده. آن زن ماهرو گفت این چرم خر خشک شده و دیگر نمی شود از آن خارج شد. شاپور گفت اگر تو یاری کنی می شود با مقداری شیر که درون چرم ریخته شود چرم نرم می گردد و من می توانم از آن خارج گردم. کنیز مراقب و مهربان به فرمان شاپور مقدار زیادی شیر تهیه نموده و آن را روی و داخل چرم می ریزد. چرم نرم گردیده و شاپور از آن بلیه نجات پیدا می کند. ولی برای این که دیگران نفهمند خود را در چرم نگاه می دارد. مهتر بانوان قیصر که فریفته زیبایی شاپور گردیده بود به شاپور می گوید فردا مردم روم جشنی دارند و همه به صحرا می روند و ما می توانیم از این فرصت استفاده کرده بگریزیم. روز دیگر که همه اهالی برای جشن به صحرا رفته بودند و قصر قیصر خالی بود آن زن دو اسب راهوار آماده و با خفتان و یال و کوپال و تیر و کمان شاپور و خود را آراست و با جواهر و دینار بسیار فرار را بر قرار ترجیح دادند. و شب و روز تاختند تا به مرز ایران رسیدند و در باغی که نزدیک مرز بود منزل نمودند. خداوند باغ که مردی پاکدل و مهربان بود از آنها به خوبی پذیرایی نمود. پس از دو روز شاپور از صاحب باغ سراغ شاه ایران را گرفت. صاحب باغ با اشک و آه پاسخ داد دیگر از شاه نپرس. ایران آباد لگدکوب سم ستوران رومی شده و قیصر در کاخ شاپور بر تختی آرمیده و از شاه هم خبری نیست و نمی دانم زنده است یا مرده و از شاپو خواست چند روز دیگر در این جا بمانند. شاه دعوت او را پذیرفت و پس از چند روز از باغبان پرسید تو خانه وزیر و موبد موبدان را می دانی کجاست. صاحب باغ در پاسخ گفت اتفاقا خانه آنها روبروی خانه من قرار گرفته چون آنها گریخته اند. شاپور به خداوند باغ گفت ممکن است مقداری گل بچینی و بیاوری.

باغبان یک دسته گل زیبا چیده پیش شاه آورد. شاپور پنهانی انگشتر خود را میان گلها قرار داده به باغبان گفت این گلها را برای موبد موبدان و وزیر ببر و موبد موبدان را خبر کن. باغبان گلها را به خانه موبد موبدان برد و او را خبر کرد. موبد موبدان در میان گلها انگشتر شاه را مشاهده نمود و بلافاصله دانست که میهمان صاحب باغ شاپور است. موبد موبدان فرمانده سپاه را آگاه نمود و او هم سرکردگان را خبر کرد. لشگر همگی چون نگین انگشتری گرد شاه ایران را انجمن کردند. شاه همه آنها را مورد تفقد و لطف خود قرار داد:
مهان را همه شاه در برگرفت
ز بدها خروشیدن اندر گرفت

شاپور تمام سرگذشت خود را بیان کرد و گفت آزادی من در دست این بانوی مهربان بود که مرا بنده خود ساخت:
منم بنده این مهربان بنده را
گشاده دل و راز دارنده را

آنگاه با لشگر خود به پایتخت یعنی تیسفون حمله کرد و کاخ را در محاصره گرفت و قیصر روم را دستگیر ساخت. روز دیگر شاپور در کاخ خود به تخت بنشست و قیصر روم را دست بسته به حضور آوردند. چون چشم قیصر بر شاه ایران افتاد بنای عجز و لایه را گذاشت و شروع به گریستن نمود و از او تقاضای عفو و بخشش کرد. شاپور گفت من به تجارت به روم سفر کرده بودم نه با لشگر و سپاه. تو به چه جهت مرا در چرم خر زندانی کردی و بدان عذاب دردناک دچار ساختی. بدو دشنام های سخت داد و دستور داد تا او را به زندان افکندند.
پس از برقراری آرامش در سراسر کشور با آن مهتر بانوان عروسی کرد. نام او را دل افروز فرخ پی نهاد او را دلارام خود ساخت:
اگر شهریاری و فرخنده ای
شود بنده پر هنر بنده ای
کنیزک که او را رهانیده بود
بدان کامکاری رسانیده بود
دل افروز فرخ پیش نام کرد
ز خوبان مر او را دلارام کرد

جمال الدین حائری در سال 1293 در ساری متولد شد. او شاهنامه خوانی را در 5 سالگی نزد برادر بزرگترش آغاز کرد. او این کتاب را در سال 1370 نوشت اما کتاب در تابستان 1383 برای اولین بار به چاپ رسید. جمال الدین حائری چند سال پیش درگذشت. پسر ایشان محمدرضا حائری در مقدمه کتاب در باره پدرش می نویسد: «هنوز در 90 سالگی چون به داستان سهراب می رسند و آن را به آخر می رسانند سخت می گریند و اگر سرحال باشند  با 4 حالت و مایـه موسیقـی اشعـار شاهنامه را به آواز می خوانند.» 

Loading Facebook Comments ...