زنان شاهنامه: مادری که سبب شد بهرام شراب را حلال کند

پ پ پ

29ـ مادر کودک کفشگر در زمان بهرام گور
(در داستان پادشاهی بهرام گور: کودک کفشگر و حلال ساختن بهرام شراب را)

«گیروی» یکی از سرداران و یاران بهرام گور شبی در میهمانی شراب بسیاری خورد و بدون اطلاع شبانه مست بر اسب خود سوار می شود و به بیابان می تازد. در پای کوهی از شدت مستی از اسب به زمین می افتد و همانطور به خواب می رود. نزدیک صبح کلاغی گیروی را دیده به تصور این که او مرده است چشمان او را با منقار بیرون می آورد و گیروی از این درد می میرد.

بهرام را از این واقعه آگاه می کنند. شاه ایران بسیار متاثر می شود و بلافاصله دستور می دهد که در تمام کشور خوردن شراب حرام اعلام شود. یک سال از دستور شاه ایران می گذرد. زنی که پسرش کفشگر بود همسری برایش انتخاب می کند. چون پسر قادر نبود که با همسر خود نزدیکی نماید مادر برای رفع این نقیصه و کسالت فرزند شراب کهنه ای که در منزل داشت پنج شش جام یا بیشتر پنهانی به پسر می دهد. پسر کفشگر پس از نوشیدن شراب در خود قوتی دیده و با همسرش هم آغوشی می کند و از شدت شادی از خانه خارج می شود. در این هنگام یکی از شیرهای سلطنتی از بند گریخته و وارد ازدحام مردم می گردد. همـه از تـرس شیر پای به فرار می گذارند.



آگهی

پسر کفشگر که از منزل خارج شده بود شیر را مشاهده می کند و چون مست بود بدون ترس پیش می رود و بر روی شیر می جهد و سوار او می شود و گوش های شیر را مثل خر به دست می گیرد و چون شیر گریخته سیر بود عکس العملی از خود نشان نمی دهد.

شیربان که با زنجیر و اسباب و آلات از عقب شیر می دوید دید که جوانی بر روی شیر سوار است این خبر را به بهرام گور دادند. شاه دستور داد که از حال پسر جویا شوند که اگر این پسر از فرزندان دلاوران و پهلوانان است باید حمایت شود. ولی مادر کفشگر گفت که خیر او فرزند کفشگری است و خودش هم کفشگری می کند. ولی من برای تقویت جنسی او چند جام شراب به او داده ام. او به واسطه خوردن شراب این شجاعت را پیدا کرده است. بهرام گور دستور حرمت شراب را لغو فرمود. هر کس باید به اندازه ای شراب بخورد که از خود بیخود نشود:
به یاد شهنشاه بگرفت جام
منم گفت میخواره گیروی نام
بگفت این و زان هفت پی هم بخورد
از آن می پرستان برآورد گرد
از ایوان خرم بیامد به دشت
چو در سینه مرد مِی گرم گشت
برانگیخت اسبان از میان گروه
ز هامون همی تاخت تا سوی کوه
فرود آمد از اسب و جای نهفت
نگه کرد در سایه داری بخفت
ز کوه اندر آمد کلاغی سیاه
دو چشمش بکند اندر آن خوابگاه
برو کهترانش خروشان شدند
و ز آن مجلس و جام جوشان شدند
چو بهرام برخاست از خوابگاه
بیامد بر او یکی نیکخواه
که گیروی را چشم روشن کلاغ
ز مستی برآورد در پیش داغ
همان گه برآمد ز درگه خروش
که ای نامداران با فر و هوش
حرام است می بر جهان سربه سر
اگر پهلوان است یا پیشه ور
بدین گونه بگذشت سالی تمام
همی داشتی هر کسی می حرام

داستان کودک کفشگر و باز حلال ساختن بهرام شراب را:
چنین تا یکی کودک کفشگر
زنی خواست با نام و چیز و هنر
فرازش نیامد بر آن کار سخت
همی زار بگریست مامش ز بخت
همانا نهان داشت لختی نبید
پسر را بدان خانه اندر کشید
به پور جوان گفت کاین هفت جام
بخور تا شوی ایمن و شادکام
مگر بشکنی امشب این مهر تنگ
کلنگ از نمد کی کند کان سنگ
بزد کفشگر جام می هفت هشت
همانا پی و پوستش سخت گشت
جوانمرد را جام گستاخ کرد
بیامد در خانه سوراخ کرد
وز آن جایگه شد بر مام خویش
بشد شاد دل یافته کام خویش
چنان بد که شیری ز شیران شاه
یکی بند بگست و آمد براه
از آن می سر کفشگر مست بود
به دریا ده انگشت او شست بود
بشد تیز بر شیر غران نشست
بیازید و بگرفت گوشش به دست
بدان گاه شیر یله سیر بود
غلام از بر و شیر در زیر بود
یکی کفشگر دید بر پشت شیر
نشسته چو بر خر سوار دلیر
بیامد دمان تا دربارگاه
دلیر اندر آمد به نزدیک شاه
به موبد چنین گفت کاین کفشگر
نگه کن که تا از که دارد گهر
اگر پهلوان زاده باشد رواست
که بر پهلوان دلیری سزاست
بجستند و گفتند با مادرش
فزاید مگر بر هنر گوهرش
بر مادرش چون سخن شد دراز
دوان رفت و بر شاه بگشاد راز
چنین کودک نارسیده به جای
یکی زن گزین کرد و شد کدخدای
نیا کفشگر بود و او کفشگر
از آن پیشه برتر نیامد گهر
به موبد چنین گفت که اکنون نبید
حلال است و میخواره باید گزید
که چندان خورد می که بر نره شیر
نشیند نیارد ورا شیر زیر
بر اندازه بر هر کسی می خورید
ز آغاز فرجام را بنگرید

جمال الدین حائری در سال 1293 در ساری متولد شد. او شاهنامه خوانی را در 5 سالگی نزد برادر بزرگترش آغاز کرد. او این کتاب را در سال 1370 نوشت اما کتاب در تابستان 1383 برای اولین بار به چاپ رسید. جمال الدین حائری چند سال پیش درگذشت. پسر ایشان محمدرضا حائری در مقدمه کتاب در باره پدرش می نویسد: «هنوز در 90 سالگی چون به داستان سهراب می رسند و آن را به آخر می رسانند سخت می گریند و اگر سرحال باشند با 4 حالت و مایـه موسیقـی اشعـار شاهنامه را به آواز می خوانند.»

Loading Facebook Comments ...