زنان شاهنامه: ماجرای اختراع بازی شطرنج

پ پ پ

20ـ مادر گو و طلحند
(در داستان پادشاهی نوشیروان: گفتار در پیدا شدن شطرنج)

جمهور فرمانروای هندوستان درگذشت و برادر او «مای» را پادشاه کردند. او همسر برادر را به زنی گرفت. زن از هر دو همسر دو فرزند به نام های «گو» و «طلحند» به دنیا آورد. این دو برادر هر دو ادعای پادشاهی می کردند و چون مادر آنها نایب السلطنه بود و آنها کوچک بودند برای به دست گرفتن پادشاهی هند دایم به نزاع بودند و از مادر خود که عنوان نیابت سلطنت را داشت تقاضا می کردند که پادشاهی را به آنها بدهد.

و از این رو مادر را در فشار قرار می دادند. مادر با تدبیر و سیاست با آنها رفتار می کرد و آنها را ساکت می نمود و نصایح و اندرزهای سودمند به آنها میداد ولی طلحند برادر کوچکتر توجهی به اندرزهای مـادر نداشت و مرتب خود را پادشاه می خواند و برادر بزرگ خود را با گفتارهای زننده مورد تمسخر قرار می داد. باید بگویم که آنها در کودکی دو معلم داشتند و آن دو آموزگار به تحریک و نزاع بین آنها دامن می زدند.



آگهی

بالاخره لشکر هند به دو قسمت تقسیم گردید. نیمی طرفدار گو و نیمی دیگر طرفدار طلحند شدند. عاقبت بین دو برادر جنگ درگرفت و طلحند شکست خورد و هنگام فرار و فرود آمدن از اسب خنجر در پهلوی او فرو رفته و از جراحت و غصه درگذشت. مادر در غم فرزند دلبند به ماتم و عزا نشست و گو برای اینکه به مادر ثابت کند که برادرش در جنگ کشته شده با کمک دانشمند هند طرح بازی شطرنج را ساخت و مادر گو با بازی شطرنج قانع شد که فرزند چگونه کشته شده. اکنون شاهدی از کتاب شاهنامه بیاورم:
چنین گفت فرزانه شاهوی پیر
ز شاهوی پیر این سخن یاد گیر
که در هند مردی سرافراز بود
که با گنج و با لشگر و ساز بود
خنیده بهر جای جمهور نام
به مردی فزون کرده از فور نام
زنی بودش اندر خور و هوشمند
هنرمند و با دانش و بی گزند
پسر زاد از آن شاه در شب یکی
که پیدا نبود از پدر اندکی
پدر چون بدید آن جهاندار نو
بفرمود تا نام کردند «گو»
بدی یک برادر مر این شاه را
خردمند و شایسته گاه را
کجا نام آن نامور «مای» بود
به دنبر نشسته بت آرای بود
همان تاج جمهور بر سر نهاد
بداد و به بخشش در اندر گشاد
چو شد پادشا مام گو را بخواست
بپرورد با جان همی داشت راست
پریچهر آبستن آمد ز مای
پسر زاد از این نامور کدخدای
ورا پادشه نام طللحند کرد
روان را پر از مهر فرزند کرد
دو هفته برآمد بزاری بمرد
برفت و جهان دیگری را سپرد

مادر به عنوان نایب السلطنه:
همان به که این زن بود شهریار
که این ماند از مهتران یادگار
چو فرزند گردد سزاوار گاه
بدو ده بزرگی و گنج و سپاه
بگفتار ایشان زن نیکبخت
بیفروخت تاج و بیاراست تخت

مرگ طلحند:
نگه کرد طلحند از پشت پیل
زمین دید برسان دریای نیل
همان با دبر سوی طلحند گشت
به آب و به نان آرزومند گشت
زباد و ز خورشید و شمشیر تیز
نه آرام دید و نه راه گریز
بر آن زین زرین بخفت و بمرد
همه کشور هند گو را سپرد

مادر باور نمی کند:
بدو گفت مادر که بنمای راه
که چون مرد بر پیل طلحند شاه
مگر بر من این آشکارا شود
بر آتش دلم بر مدارا شود

طراحی شطرنج:
پر از درد شد گو بایوان خویش
جهاندیده فرزانه را خواند پیش
نشستند هر دو بهم رای زن
گو و مرد فرزانه بی انجمن
زهر سو بخوانیم برنا و پیر
کجا نامداری بود تیز و بر
سراسر به دردگاه شاه آمدند
بدان نامور بارگاه آمدند
جهاندار بنشست با هندوان
بزرگان دانای روشن وران
صفت کرد فرزانه از رزمگاه
که چون رفت پیکار شاه و سپاه
یکی تخت کردند از آن چارسوی
دو مرد گرانمایه نیک خوی
بمانند آن کنده و رزمگاه
برو اندر آورده روی سپاه
بر آن تخت صدخانه کرده نگار
خرامیدن لشگر و شهریار
دو لشگر تراشیده از ساج و عاج
دو شاه سرافراز با فر و تاج
بیاراسته شاه قلب سپاه
ز یکدست فرزانه نیکخواه
ابر دست شاه از دور رویه دو پیل
زپیلان شده تخت همرنگ نیل
دو اشتر بر پیل کرده بپای
نشانده بر ایشان دو پاکیزه رای
به پهلوی اشتر دو اسب و دو مرد
که پرخاش جویند روز نبرد
مبارز دو رخ بر دو روی دو صف
ز خون جگر بر لب آورده کف
پیاده برفتی ز پیش و ز پس
که او بود در جنگ فریاد رس
همان مرد فرزانه یک خانه پیش
نرفتی به جنگ از بر شاه خویش
سه خانه برفتی سرافراز پیل
بدیدی همه رزمگاه از دو میل
سه خانه برفتی شتر همچنان
به آوردگه بر دمان و دنان
همان رفتن اسب سه خانه بود
برفتن یکی خانه بیگانه بود
برفتی ز هر سو رخ کینه خواه
همی تاختی او همه رزمگاه
ز شطرنج طلحند بود آرزوی
گو آن شاه آزاده نیکخوی
همیشه همی ریخت خونین سرشک
بر آن درد شطرنج بودش پزشک

Loading Facebook Comments ...